نات سلمی و لکن لاخ برق من مغانیها
بلی منزلگه مقصود را باشد نشانیها
۱نسیم کوی او بخشد دل امیدواران را
امید کامگاریها نوید شادمانیها
۲کجا شد آن ز روی او شبم را روشناییها
کجا رفت آن ز لعل او لبم را کامرانیها
۳جوانی در سر و کار جوانان شد نمیدانم
کجایند آن جوانان یا کجا رفت آن جوانیها
۴خضر از توست زنده عیسی از تو زنده سازنده
تویی آری به لبها چشمهسار زندگانیها
۵نه از زخم تو میرند آهوان در صیدگه لیکن
کنند از ذوق بر تیر و کمانت جانفشانیها
۶زبان مالی به لب هردم کش از لب میکنم شیرین
کنی کامم ز حسرت تلخ ازین شیرینزبانیها
۷بود کوه غمت بر دل گران و دل گران بر تن
ز کویت رفتم اینک وز درت بردم گرانیها
۸رموز عشق را جامی درون ساده میباید
به آب می بشو لوح ضمیر از خردهدانیها
۹