این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار
خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار
۱فرخ آن محفل که شاهی را بود در وی نشست
روشن آن منزل که ماهی را فتد بر وی گذار
۲بی قراران را پدید آید قرار دل در او
جای آن دارد که باشد نام وی دارالقرار
۳از فروغ آفتاب شمسه او ذره را
دیده اعشی تواند دید در شبهای تار
۴نقش دیوارش اگر صورتگر چین بنگرد
رو به دیوار آورد از صورت خود شرمسار
۵از منبت نقشها دیوار و سقفش فصل دی
همچو صحن باغ از الوان نبات اندر بهار
۶بین نگارین خط ز قرطاس مقطع گرد او
نیست ممکن مثل آن قطعا ز کلک خط نگار
۷باشد از هر رنگ خط بر کاغذ آیین وین به عکس
کرده از کاغذ خطی بر لوح رنگین آشکار
۸چون دل صوفی در او پیداست صورتهای غیب
بس که مصقول است دیوار و درش آیینه وار
۹کی بود هر چوب باب آنکه وی را در شود
گو در این آرزو طوبی به روی خود برآر
۱۰تا درآید آفتاب دولتش روز ز در
تابه دان را مانده بر در چشم های انتظار
۱۱گنبد غنچه ست در باغ جهان آرای دهر
کز ورق های ملون باشدش سقف و جدار
۱۲کاغذین خانه ست چون فانوس تا در وی زید
شمع ملک ایمن ز باد حادثات روزگار
۱۳مأمن عیش است چون فردوس تا در وی کشد
نو عروس ملک در بر شاه جمشید اقتدار
۱۴خسرو غازی معز ملک و دین سلطان حسین
شهریار کامیاب کام بخش کامگار
۱۵آسمان عز و رفعت آفتاب قدر و جاه
بحر جود و مکرمت کان سخا کوه وقار
۱۶مدح او چون شاعران خواهم که گویم لیک نیست
پیش ارباب ذکا و فطنت آن را اعتبار
۱۷نکته کز طرف زبان خیزد نشاید بهر مدح
مهره سفتن از خزف خوش نیست بهر گوشوار
۱۸مدحت آن باشد که از بخشایش و بخشش کند
عدل و جود خود رقم بر صفحه لیل و نهار
۱۹بلکه از لیل و نهار آن دم که هم نبود نشان
باشد او را جاودان منشور عز و افتخار
۲۰خیزد از عدلش درختی میوه امید بر
روید از جودش نهالی دولت جاوید بار
۲۱شه چو باشد عادل ار چه کس به آن نستایدش
روز حشر از راستی عدل گردد رستگار
۲۲ور نباشد عادل و خوانند خلقی عادلش
در شمار ذم برآید مدحشان روز شمار
۲۳ای بسا دیوان مدح شهریاران را که کرد
ثبت بر لوح زمانه شاعر مدحت شعار
۲۴لیک چشم اعتبار امروز ازان برداشته ست
عقل عبرت بین چنان کامسال از تقویم پار
۲۵شهریارا کامگارا می کنم پیش تو عرض
چند نکته بر زبان نیک خواهی گوش دار
۲۶سعی در تعمیر صورت بیش ازین منما که هست
پیش معماران دارالملک معنی عیب و عار
۲۷خانه دل در تنزل خانه گل سربلند
خانه دین در تزلزل خانه طین استوار
۲۸کار طفلان است کردن نقش بر دیوار و در
بالغان را زینهار از کار طفلان زینهار
۲۹شاهباز همت خود بر پران زین خاکدان
تا کند بر شاخ سدره طایر قدسی شکار
۳۰فسحت منزل اگر بودی کمال ارباب دل
کی ازین فیروزه ایوان سر درآوردی به غار
۳۱تنگ بودی چون دل اهل جهالت تیره نیز
خلوت لقمان که بود از خوان حکمت لقمه خوار
۳۲خرقه اش یک نیمه ماندی خشک و نیمی تر شدی
چون فراز کلبه او ابر گشتی قطره بار
۳۳بهر قیلوله در آن پیغوله چون خفتی به خاک
بر تنش سایه ردا بودی فروغ خور ازار
۳۴کس نیارستی قیامش فرق کردن از رکوع
چون در آن کاشانه محنت شدی طاعت گذار
۳۵بس که در وقت سجودش سر به دیوار آمدی
تارک او سر به سر ز آسیب آن بودی فگار
۳۶بوالفضولی گفتش آن به کز پی آسودگی
منزلی با فسحت و نزهت نمایی اختیار
۳۷گفت آن کس را که باید بار بستن زین سرا
فسحت خانه ازین افزون نمی آید به کار
۳۸راحت خانه چه سود اینجا چه خواهد عاقبت
محنت هم خانگی پیش آمدن با مور و مار
۳۹پای همت زین مغاک تنگ بالا نه که چرخ
نقد انجم می کند زین شیوه در پایت نثار
۴۰تو به غفلت خفته مست و هر شبی از بهر پاس
چشم بر تو دیده بانان را ازین نیلی حصار
۴۱از غبار تن بیفشان دامن جان پیش ازان
کز وجودت باد استغنا برانگیزد غبار
۴۲در کنار کس چو ننهند آرزوی این جهان
خوش کسی کز آرزوی این جهان گیرد کنار
۴۳ترسم از اطناب طبع شاه را گیرد ملال
بر دعا خواهم سخن را بعد ازین کرد اختصار
۴۴نی دعایی کز خدا خواهم محالی بهر او
چون هزارش سال در عالم بقا یا صد هزار
۴۵نی دعایی کز قصور همت اندر وی کنم
بر حصول دولت و اقبال فانی اقتصار
۴۶بلکه می گویم خدایا تا بقا ممکن بود
بر بقایش باد ملک و دین و ملک را مدار
۴۷دولتی بادش قرین در مسند شاهی کزان
پایه ادنی نماید تخت ملک پایدار
۴۸