چو از تنوع اوضاع گنبد دایر
بیاض صبح نمود از سواد شب ظاهر
۱طلوع نیر خور رونق نجوم ببرد
هجوم نور قوی شد ضعیف را قاهر
۲شوند گمشدگان در نشیمن غیبت
به مقتضای ظبیعت به حال خود حاضر
۳جنود وحش شدند از منام خود بیدار
وفود طیر شدند از مقام خود طایر
۴درین صباح خجسته هنوز بودم من
نشسته با دل جمع از تفرق خاطر
۵که ناگه ازدر خلوت به کام استعجال
سلام گوی درآمد غلامکی شاطر
۶رساند مژده که از بارگاه جاه و جلال
رسید قاصدی از وصف او خرد قاصر
۷برهنه پای دویدم به سنگ ترک وقار
بتان نخوت و ناموس و نام را کاسر
۸برون خانه گرانمایه تاجری دیدم
به تاج فخر متوج چو صیغه تاجر
۹سلام کردم و دستش به بوسه فرسودم
بدان مثابه که دست مزور را زایر
۱۰لطیف نامه ای ازآستین برون آورد
چو زآستین درختان شکوفه را زاهر
۱۱گرفتم از وی و جا کردمش پس از بوسه
به سر به عزت بسیار و حرمت وافر
۱۲سرش بدست تواضع گشادم و خواندم
سه چار بار ز اول تمام تا آخر
۱۳یکی صحیفه خوش دیدمش ز سر تا پای
چو وجه ناظر دیدار ایزدی ناضر
۱۴مبانیش چو مقالات منشیان شایع
معانیش چو خیالات شاعران نادر
۱۵ز لفظهاش یقین لطف لهجه لافظ
ز سطرهاش مبین حسن صنعت ساطر
۱۶چنین که می کند از مثل خود زبان بندی
سزد که منشی او را لقب شود ساحر
۱۷چو دیدم آن نسق نظم و نثر دانستم
که مشکل است شدن بر جواب آن ظافر
۱۸گهی ز حرص شدم بر جواب آن عازم
گهی ز حزم شدم ز ارتکاب آن حاذر
۱۹میان جرأت اقدام و دهشت احجام
همین که دید مرا منهی خرد حایر
۲۰زبان گشاد که جامی تو در سلیقه نثر
چنان نیی که شوی بر جواب آن قادر
۲۱ز فکر نثر بگردان عنان به فتوی من
به شعر کوش نه اخر یجوز للشاعر
۲۲دوصد دقیقه پسندم ز خاطر ناظم
که یک دقیقه نیفتد پسندم از ناثر
۲۳به حکم عقل کشیدم کارخانه نظم
به دست فکر گریبان خاطر فاتر
۲۴به لفظ لفظ ازان کارنامه میمون
به حرف حرف ازان بارنامه فاخر
۲۵هزار تحفه مدح اززبان دل واقع
هزار حرز دعا از میان جان صادر
۲۶زدم رقم سوی شاهی که عدل او چو عمر
بود خرابه کون وفساد را عامر
۲۷دلاوری که به حرب حسام روز غزا
شود شکافته چون کاف ازو سر کافر
۲۸به زور بازوی دین پروری فروبندد
در فجور به انفاذ شرع بر فاجر
۲۹بلند مرتبه سلطان ابویزید که هست
به ذات خویش صفات کمال را حاصر
۳۰ز قصر قدر رفیع وی اولین پایه
رواق تاسع افلاک را بود عاشر
۳۱کند برای اثر در خلاف حکم فلک
چو در طبیعت مقسور قوت قاسر
۳۲چنان رهیده ز ضیق زمان که در نظرش
به حال متحد افتاده ماضی و غابر
۳۳به عدل و جود ثنایش چنان بود کآرند
به قصد نعت غد و امس قابل و دابر
۳۴زند ز رشک ایادیش دمبدم بر روی
کف از تلاطم امواج قلزم زاخر
۳۵حسود مضطربش را چه تاب سطوت او
میان آتش زیبق چه سان بود صابر
۳۶جهان پناها آنی تو فی المثل که بود
محامد تو چو امثال در جهان سایر
۳۷مدار دین و خداوندگار ملک تویی
بجز تو کیست درین هر دو نامی و آمر
۳۸نتابد از رخ بیضا مثالت الانور
نیاید از کف دریا نوالت الابر
۳۹چه حاجت است دلت را به کد فکر و نظر
ز نور غیب شود بر تو آشکارا سر
۴۰مهارتت بود آن گونه در فنون حکم
که در همه چو حکیمان یک فنی ماهر
۴۱ز هر خبث که نیفتد پسند دین و خرد
ردای عز تو از لوث آن بود طاهر
۴۲کسیر سنگ جفای سپهر جان نبرد
اگر نه لطف تو گردد کسیر را جابر
۴۳ظلام ظلم جهان را همه فرو گیرد
اگر نه قهر تو گردد زمانه را زاجر
۴۴عدوت لعل قبا دید خویش را در خواب
به قتل تیغ تو گشت آن خیال را عابر
۴۵به عهد عدل تو اینش بس است رفعت قدر
که جای دارد بر نوک رمح تو جابر
۴۶زکنه مدح تو از من نه ممکن است سخن
که کنه آن را غوری بود عجب غایر
۴۷به غور آن نرسم گرچه رخش فکرت من
ز سنگ چشمه برآرد به ضربت حافر
۴۸چو قاصرم ز ثنایت به ان بود که شوم
پی دعات قریب مجیب را ذاکر
۴۹نه طامعم به ثنا و دعات بلکه بدان
شوم نعیم نوال گذشته را شاکر
۵۰بلی همیشه بود طبع صاحب همت
به عز شاکری از ذل طامعی نافر
۵۱همیشه تاکه بود در مجاری افعال
ملاذ مذنب عاصی مهیمن غافر
۵۲چو در صوالح اعمال رو کنی بادت
قضا معین و قدر یاور و خدا ناصر
۵۳ولی جاه تو در کسب و کار خود رایج
عدو ملک تو درگیر و دار خود خاسر
۵۴