سحر چو بر دل من تافت نور صبح نشور
صدای صیحه قوموا شنیدم از دم صور
۱ز خواب جستم ازان صیحه و درآن جستن
مرا به خیمه ابداعیان فتاد عبور
۲به هم نشسته گروهی مقدسان دیدم
ز قید صورت و بی قیدی هیولی دور
۳نه از وظیفه تسبیحان رسیده ملال
نهدر طریقه تقدیسشان فتاده فتور
۴درآن میانه یکی دیدم از همه ممتاز
که انس و جن همه زو کردی استفاضه نور
۵خطاب کرد که جامی تو را چه افتاده ست
که مست و بی خبر افتاده ای ز جام غرور
۶خوشی به لذت مستی همی نیندیشی
که هر که مست شد افتد به عاقبت مخمور
۷گریزی از خطر این جهان ولی هرگز
به خاطرت خطر آن جهان نکرده خطور
۸به خود تصور آن بینمت که روضه خلد
پر است بهر مراعات تو ز حور و قصور
۹برون کن از دل خود این تصور باطل
نبرده رنج عمل مزد کی برد مزدور
۱۰مثال همت والای توست رفعت قصر
جزای خوبی اعمال توست صورت حور
۱۱ز کار و گشت تو هست از تو هر که هست ملول
ز خوی زشت تو هست از تو هر چه هست نفور
۱۲به کوه در نتواند چریدن از تو وحوش
به بال و پر نتواند رهیدن از تو طیور
۱۳ز دست تو همه خایف مهللان هوا
ز شست تو همه هارب مسبحان بحور
۱۴رود به غارت تو تا دهان کنی شیرین
ذخیره ای که نهد از برای دی زنبور
۱۵به قصد قوت شهوت که خاک بر سر آن
برآوری به جفا مغز از سر عصفور
۱۶به شرب باده چه چسبیده ای مدام مشو
بدین مثابه شلایین شیره انگور
۱۷خوشی به نغمه طنبور گویمت رمزی
که از شنیدن آن ماتم تو گردد سور
۱۸تن تو هست چو طنبور تار آن رگ جان
بزودیت شود این تار پاره زان طنبور
۱۹غریب تر ز همه اینکه هرگزت نبود
ز غیر شعر شعار و بغیر شعر شعور
۲۰به فکر قافیه روزی که سر به جیب کشی
کنی ز تیرگی آن روز را شب دیجور
۲۱گهی به مدح کنی وصف مدخلی حاتم
گهی ز خجل نهی نام سفله ای مغفور
۲۲گهی ز کنم عدم دلبری خیال کنی
که باشد از نظر حس وجود او مستور
۲۳به هرزه گویی خود حسن او دهی شهرت
به عشقبازی او نام خود کنی مذکور
۲۴دوصد غزل به زبان مغنی و قوال
به شرح عشق خود و حسن او کنی مشهور
۲۵نه عاشق است درین گفت و گوی نی معشوق
نه ناظر است درین جست و جوی نی منظور
۲۶درین تصور کاذب که خواندت صادق
درین تخیل فاسد که داردت معذور
۲۷فروگرفت تو را ضعف شیب سرتاپای
چرا به قوت و حول جوانیی مغرور
۲۸هوای وصل جوانان و مهر روی بتان
نکرد بر دل تو سرد موی چون کافور
۲۹گذشت عمر و به حیرت درم که چون دل تو
نشد ملول ز آمد شد سنین و شهور
۳۰چو نیست روی در افزونیت چه سود تو را
ازین تمادی اعصار و امتداد دهور
۳۱ازین جواهر حکمت چو گوش من پرگشت
شدم خزاین اسرار غیب را گنجور
۳۲گشاده شد به دلم روزنی ز روضه صدق
به نور گشت بدل تیرگی عالم زور
۳۳نمود پرتو آن نورم از صحیفه عمر
شرور نامتناهی ذنوب نامحصور
۳۴زکار و بار خودم خوار و شرمسار چنان
که نیست شمه ای از شرح آن مرا مقدور
۳۵به شرمساری و خواری فتاده ام اینک
دلی شکسته تنی خسته خاطری رنجور
۳۶علاج رنج خود اکنون جز این نمی دانم
که معتذر ز گناهان و معترف به قصور
۳۷برم پناه به درگاه کردگار کریم
فانه لرئوف وللعباد غفور
۳۸چو افتدم به دل از حسن ظن به فضل ازل
که شد ذمایم اعمال من همه مغفور
۳۹کنم وظیفه اوقات خالی از اکدار
دعای دولت شاهی مظفر منصور
۴۰سپهر مرتبه یعقوب بن حسن که بر اوست
رسوم شاهی و آثار سلطنت مقصور
۴۱شهنشهی که چو نوشیروان به دورانش
ز یمن عدل جهان خراب شد معمور
۴۲ز فرش مجلس او قطعه ای بساط نشاط
ز قصر عشرت او غرفه ای سرای سرور
۴۳کجاست تا نگرد در کمند او بهرام
هر آرزو که ازین صیدگاه برد به گور
۴۴به گوش دهر نوای ثنای او کم نیست
ز طیب لهجه داوود در ادای زبور
۴۵بود عواقب او در ره هدی محمود
بود مساعی او در طریق دین مشکور
۴۶بر ارتکاب مآثر جبلتش مجبول
براکتساب مفاخر طبیعتش مفطور
۴۷عروس ملک چو شیرینش آمده به کنار
نجسته چاره وصلش چو خسرو از شاپور
۴۸قیاس همت او با محیط گردون هست
فضای ملک جم و تنگنای دیده مور
۴۹سیاستش نه به حکم طبیعت است آری
مصون زمنقصت دود باشد آتش طور
۵۰کمر به خدمت او بستن است خوبان را
نتیجه ای که شود ظاهر از اناث و ذکور
۵۱بود ز ماتم بی سور حاسدش مجروح
به جان خطر بودش زین جراحت ناسور
۵۲بجز کرم نبود مقتضای همت او
بر اختیار کرم هست گوییا مجبور
۵۳به صورت عمل و اعتقاد چون فردا
برآوردند سر از خاک خفتگان قبور
۵۴نیافت هرکه ز حبش کمال انسانی
عجب نباشد اگر دیو و دد شود محشور
۵۵جهان پناها هرچند پیش ازین شده است
به دفتر سخنم مدح خسروان مسطور
۵۶برفت قوت طبع جوانیم امروز
ز عقل پیر به مداحی توام مأمور
۵۷چو بر جواهر منظومم اقتدار نماند
فشاندم از خوی خجلت لالی منثور
۵۸بود وظیفه پیران دعای شاه جوان
پی مصالح ملک و منافع جمهور
۵۹نه دست شغل زدن در مدیح او زانسان
که هست دستخوش حرص و آز را دستور
۶۰همیشه تا که درین کوچگه نیارامند
وفود غیب ز آمد شد ودود و صدور
۶۱مقر عز تو تخت و جلالتی بادا
که دمبدم رسدش تازه دولتی به ظهور
۶۲