منم چو گوی به میدان فسحت مه و سال
به صولجان قضا منقلب ز حال به حال
۱به سال هشتصد و هفده ز هجرت نبوی
که زد ز مکه به یثرب سرادقات جلال
۲ز اوج قله پروازگاه عز قدم
بدین حضیض هوان سست کردهام پر و بال
۳به هشتصد و نود و سه کشیدهام امروز
زمام عمر درین تنگنای حس و خیال
۴میان این دو حد از مدت بقا برمن
چه ورطهها که گذشت از تحول احوال
۵به پشت باز فتادم نخست یک چندی
بدان مثابه که باشد طبیعت اطفال
۶نکرده هیچ گنه بود چون گنهکاران
به مهد تربیتم بسته دست و پا به دوال
۷قدم ز رفتن لنگ و کف از گرفتن شل
دهان ز خوردن بند و زبان ز گفتن لال
۸ز نوک هر مژه خون جگر نیفشانده
نیامده به گلو شیر صافیم چو زلال
۹وز آن پسم نرسیده هنوز قوت عقل
به پایهای که یمین را جدا کنم ز شمال
۱۰ز حجر مرحمت مادرم کشید به جبر
عنایت پدر مشفق حمیدهخصال
۱۱به دست صنع معلم سپرد دست مرا
به پای طبع من از عقل او نهاد عقال
۱۲فشاند جان مرا در زمین استعداد
ز حرفهای هجا تخم علم و فضل و کمال
۱۳گشاد باصره را از نقوش خطیشان
ره نظر به عروسان عنبرین سربال
۱۴رساند ناطقه را در وجود لفظیشان
به منتهای بیان در مجاری اقوال
۱۵ز حرفحرف کلامم هجیکنان گذراند
چو رهروی که به پایش بود نهاده شکال
۱۶وز آن سپس چو زپایم شکال را برداشت
شدم روانه به مقصد به گام استعجال
۱۷ز باء بسمله تا سین ختم ناس مرا
عبور داد بر این منهج و بر این منوال
۱۸درآمدم پس ازان در مقام کسب علوم
ممارسان فنون را فتاده در دنبال
۱۹ز نحویان طلبیدم قواعد اعراب
ز صرفیان شنویدم ضوابط اعلال
۲۰ز قول شارح هر منطقیم شد ملکه
طریق کسب مطالب به فکر و استدلال
۲۱پی دخول به بیت فواید حکمی
زدم به درس حکیمان در جواب و سوال
۲۲گهی به برزن مشائیان نهادم پای
گهی به دامن اشراقیان زدم چنگال
۲۳به دست فکرت مشکلگشای بگشادم
ز شاهدان طبیعی براقع اشکال
۲۴به کلک صورت معنی نمای بنهادم
برای فهم ریاضی بدایع اشکال
۲۵نمود نور الهی ز پرده دل روی
شدم ز پرتو آن مشکلات را حلال
۲۶ز علم فقه و اصولش تمام دانستم
که چیست مستند حکم هر حرام و حلال
۲۷شد از روات حدیث و اثر مرا روشن
ره پیمبر و آیین صحب و سیرت آل
۲۸چو در سرایر قرآن شدم مجاهده کش
درآن مجاهده جایز نداشتم اهمال
۲۹ز حد و مطلع و ظهر و ز بطن او کردم
به قدر حوصله رفع غیاهب اجمال
۳۰نشد ز علم مجرد چو کام من حاصل
برآن شدم که کنم آن علوم را اعمال
۳۱زدم قدم به صف صوفیان صافی دل
که نیست مقصدشان از علوم جز اعمال
۳۲صفیر ذکر زدم بالعشی و الاشراق
ندیم فکر شدم بالغدو و الاصال
۳۳ز ذکر و فکر رسیدم به مشهدی که گرفت
حجاب کون ز وجه حقیقت اضمحلال
۳۴وجود واحد و نور بسیط را دیدم
عیان به صورت اضواء و هیئت اظلال
۳۵نمود کثرت ظاهر ز وحدت باطن
به سان دوره آتش ز شعله جوال
۳۶بود بقا صفت او و در مراتب خلق
نیافت نام بقا جز تعاقب امثال
۳۷ز طور طور گذشتم بسی ولی هرگز
ز فکر شعر نشد حاصلم فراغت بال
۳۸هزار بار ازین شغل توبه کردم لیک
ازان نبود گزیرم چو سایر اشغال
۳۹بلی گزیر چه امکان ز هرچه کلک قضا
نوشت بر سرکس در مبادی آزال
۴۰چنان به شعر شدم شهره در بسیط جهان
که شد محیط فلک زین ترانه مالامال
۴۱عروس دهر پی زیب گوش و گردن خویش
ز سلک گوهر نظمم گرفت عقد لال
۴۲سرود عیش ز گفتار من کند مطرب
ره سماع ز اشعار من زند قوال
۴۳اگر به فارس رود کاروان اشعارم
روان سعدی و حافظ کنندش استقبال
۴۴وگر به هند رسد خسرو و حسن گویند
که ای غریب جهان مرحبا تعال تعال
۴۵ز بس که سوی هر اقلیم گفت و گویم رفت
شدند سخره اقوال من همه اقیال
۴۶گهی ز روم نویسد سلام من قیصر
گهی ز هند فرستد پیام من چیپال
۴۷رسد ز والی ملک عراق و تبریزم
عواطف متواتر منایح متوال
۴۸چه دم زنم ز خراسان و اهل احسانش
که هستم از کفشان غرق بحر بر و نوال
۴۹فضایلی که شمردم درین قصیده خویش
گزافهای خطا بود و لافهای محال
۵۰دروغ ظلمت محض است و ناقدان سخن
ازان کنند عروسان شعر را خط و خال
۵۱صد انفعال رسد عاقبت عروسان را
ز مویهای دروغین به روز عرض جمال
۵۲جمال حجلهنشینان حی نیافت جمل
اگرچه بست شتربان به پای او خلخال
۵۳ز علم و فضل چه لافم به آن بود که زنند
رقم حدیث مرا در صحیفه جهال
۵۴درم خریده حرصم ستم خریده آز
مطیع حکم امانی مسخر آمال
۵۵به سان کوه گران جنبشم به راه هدی
به سان گوی سبک گردشم به کوی ضلال
۵۶هزار گنج گهر در ضمیر من پنهان
ز سفله طبعی خود غره گشتهام به سفال
۵۷ز زخم حادثه خط خط بود پی درمی
غبارناک رخ من چو تخته رمال
۵۸ز بس که بیخردم روز و شب همیگردم
ز دست بیخردان سو به سو چو قرعه فال
۵۹به زیر بار غمم بهر شادی فرزند
تهی ز شغل معادم پی معاش عیال
۶۰به حکم حرص و طمع میکنم به هر کشور
قصیدهها ابلاغ و رسالهها ارسال
۶۱مهیمنا به تعالی ذات اقدس تو
که نعت خاص وی آمد مهیمن متعال
۶۲به حق حلم عظیمت که کوههای گناه
به جنب آن نبود در عداد یک مثقال
۶۳به حق صفوت آدم که بود طینت او
سلاله گل فخار لازب صلصال
۶۴به حق شیث و علوم و مواهبی که بر او
نزول یافت ز فیض سحایب افضال
۶۵به حق نوحه نوح و صدای ناله او
کزان فتاد در ارکان زلتش زلزال
۶۶به بتشکن پدر ملت آن که صولت او
هیاکل صنمی را ز سنگ داد زوال
۶۷به پیر کرده پسر گم که همتش افروخت
ز ظلمت شب هجران فروغ صبح وصال
۶۸به معجزات شبانی که اژدهای عصاش
درون کشید برون از عدد عصی حبال
۶۹به نفخ کرده جبریل آن که نفخه روح
دمید در تن مقتول خنجر آجال
۷۰به حق احمد مرسل که از مساعی اوست
سعود اوج هدی رسته از حضیض وبال
۷۱به صدق صدیق آن شاه دین که بازآورد
به راه معذرت اصحاب رده را به قتال
۷۲به فر طلعت فاروق و ظل او که ازان
فرار کردی شیطان مارد محتال
۷۳به شرمگینی عثمان که جیش عسرت را
جهاز ساخت به بذل ذخایر اموال
۷۴به ذوالفقار علی آن دلاور عالی
که بود روز وغا قامع صف ابطال
۷۵به سر سینه سلمان و درد بودردا
به نور جان صهیب و ندای صبح بلال
۷۶به تابعین و به اتباع تابعین یعنی
متابعان نبی در موارد افعال
۷۷به رهروان ره دین که چون شمال و صبا
همیروند به یک حال در سهول و جبال
۷۸به واصلان که به نزهت سرای قدس قدم
ز عالم حدثان کرده اند حط رحال
۷۹که جامی آن که نهادی به پای و گردن او
ز وایههای طبیعت سلاسل اغلال
۸۰ازان سلاسل و اغلال مطلقش گردان
کزین قیود ز بود خودش گرفت ملال
۸۱به راه بندگیش جنبشی بده که درآن
به غیر تو دگری نبودش مآب و مآل
۸۲چو دادیش شرف گفتوگو بر آن دارش
که صرف شکر تو سازد لسان حال و مقال
۸۳