درین سراچه که چرخش کمینه طاق نماست
همیشه قامتم از بار دل چو طاق دوتاست
۱چگونه شاد زید آن که بهر مردن زاد
به خانه ای که پی انهدام کرده بناست
۲به اعتبار درین کاخ زرنگار نگر
که هر نظر که نه از روی اعتبار خطاست
۳پی مشاهده رازهای پنهانی
رخام و مرمرش آیینه های داده جلاست
۴چرا چو سنگ اساسش به پستیی مانده
که بر تو از در و دیوار بار رنج و عناست
۵عروج ده دل خود را که روزن بامش
دری گشاده به رویت ز عالم بالاست
۶به فخر هر که سرافراخت همچو کنگره اش
فتد ز زلزله حادثات در کم و کاست
۷به نطع خاک مربع نشین نشد به فراغ
جز آن فتاده که چون خشت فرش او ته پاست
۸کمان هر خم طاقش که هست درخور زه
کشیده بر هدف دین و دل خدنگ بلاست
۹فروغ شمسه او آفتاب تابان است
ولی دریغ که وقت زوال آن پیداست
۱۰درون خانه شود تیره از در بسته
به تیرگی درون هر که در ببست سزاست
۱۱گشای بر همه در اگر صفا خواهی
که صفه را چو در بسته نیست جمله صفاست
۱۲چو تابه دان به ریاضت لطیف ساز حجاب
که چون کثیف نماند حجاب امید ضیاست
۱۳نفیر درد جدایی رسد به گوش آخر
ز مطربی که درین بزمگاه نغمه سراست
۱۴ز بینوایی خود پرده دگر گیرد
مغنیی که درین پرده برگرفته نواست
۱۵تو را به سر پس پرده راه نگشاید
جز این قصیده که از سر کار پرده گشاست
۱۶گذشت پایه شعرم به رفعت از شعری
برین کتابه که معراج گفته شعراست
۱۷ولی هنوز علو مدارج قدرش
فرود منزلت مدح خسرو والاست
۱۸سپهر مرتبه سلطان حسین کز کف جود
زده طپانچه تشویر بر رخ دریاست
۱۹شهنشهی که چو باد بهار بستان را
نسیم عاطفتش روضه جهان آراست
۲۰به دشت آن همه گل چیست دانی و سبزه
صبا دقایق لطفش نهاده بر صحراست
۲۱به کوه آن همه کان چیست دانی و گوهر
فلک خصایص جودش نموده در خار است
۲۲اگر چه در نظر آبی ست بس تنک تیغش
گذشته گه ز میان گه ز گردن اعداست
۲۳ز گردن آب گذشته ست و تشنه می میرد
بلی چنین بود آن را که علت استسقاست
۲۴عصای رمح وی اعجاز موسوی دارد
که روز معرکه در چشم خصم اژدرهاست
۲۵بدین نشیمن فقر و نیاز کی نگرد
چنین که همت او در مقام استغناست
۲۶جهان پناها چون مرتقای همت تو
ز هر چه عقل تصور کند ازان اعلاست
۲۷تنزلی ست ز اوج جلال و جاه تو را
که منزل تو درین خاک توده غبراست
۲۸قیاس ملک جهان با حریم عزت تو
حدیث خانه چغذ و نشیمن عنقاست
۲۹تو بر زمین به تواضع نشسته ای لیکن
رواق قدر تو برتر ز گنبد خضراست
۳۰درین خرابه همانا عمارتی که کنی
غرض نه حظ خود آسودگی خلق خداست
۳۱که تا به سایه دیوار تو پناه آرند
که چرخ کینه ور و روزگار حادثه زاست
۳۲به جنب نور ضمیر تو آفتاب بود
چنان حقیر که در جنب آفتاب سهاست
۳۳ز خسروان به تو کس را قیاس نتوان کرد
درین قضیه که گفتم دلیل استقراست
۳۴بود دل همه مشغول عشرت امروز
به جز دل تو که مشعوف دولت فرداست
۳۵بلی ز دولت باقی امید ببریدن
برای عشرت فانی نه شیوه داناست
۳۶عنان بارگی خود کشیده می داری
ز هر رهی که شریعت به آن نه راهنماست
۳۷فروغ رای تو آثار شرع روشن کرد
ظلام توره و یرغو ز راه دین برخاست
۳۸مهارت تو به حدیست در دقایق فقه
که مبدعات ضمیر تو حیرة الفقهاست
۳۹نفاذ عدل تو برداشت از میانه خلق
رسوم کج که نه با حکم شرع باشد راست
۴۰نشان نماند ز تمغا به غیر آن داغی
که در درونه تمغاچی از غم تمغاست
۴۱اگر چه سوق سخن بر مساق حکمت و پند
نه مذهب شعرا بل وظیفه حکماست
۴۲درین قصیده سپردم خلاف مذهب شعر
به وفق امر تو کان را نفاذ حکم قضاست
۴۳وگرنه همچو منی را به مجلسی که رود
هزار نکته حکمت زبان پند کجاست
۴۴سخن که نه بر نهج اختصار رفت آن به
که طی کنم دگر این نامه را که وقت دعاست
۴۵همیشه تا ز فلک داند این قدر دانا
که هر عمارت او را خرابیی ز قفاست
۴۶مباد شغل تو الا عمارت دلها
که در عمارت دلها عمارت دو سراست
۴۷