گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست
مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست
۱آسان مگیر کار که در سین این طلسم
دندانه ای که بینی دندان اژدهاست
۲نادر بود که دست دهد فتح این طلسم
آن را که نی به دست ارادت کلید لاست
۳چل سال بایدت که بجنبانی این کلید
گر هرگزت گشادن این قفل مدعاست
۴تصویر لا به صورت مقراض بهر چیست
یعنی برای قطع تعلق ز ماسواست
۵نور قدم ز رخنه لا می کند طلوع
خوش خانه دلی که ازان رخنه پر ضیاست
۶یابد ره برون شد ازان رخنه عاقبت
هر کس به حبس هستی خود مانده مبتلاست
۷هست آن عصای شق شده از بس که دل بدو
با نفس در محاربه با دیو در غزاست
۸زینهار کان عصا منه از کف که چون کلیم
فرعون تو زبون شده آخر بدان عصاست
۹پهلوی هم دودار بود شکل لاکزان
مقصود زجر هر دغل و قهر هر دغاست
۱۰دانی که آن دغا و دغل کیست نفس و دیو
کین سرکشیده ز امر حق آن سخره هواست
۱۱آمد دو شاخ لا چو دو انگشت متصل
سالک به آن ز رشته وحدت گره گشاست
۱۲زان رشته چون گره بگشاید بداند آنک
جز رشته نیست آن که به صورت گره نماست
۱۳زان رشته کن کمند سوی اوج نیستی
گر از حضیض هستیت آهنگ ارتقاست
۱۴فقر است راحت دو جهان زینها ازان
میل غنا مکن که غنا صورت عناست
۱۵راحت همین به قاف قناعت بود بلی
عنقا همه عناست چو از قاف خود جداست
۱۶عاریت است هر چه دهد گردش سپهر
عارض بود بیاض که از گرد آسیاست
۱۷بی تخت چون نشیند و بی تاج چون زید
آن کو به تخت خسرو و از تاج پادشاست
۱۸گو تخت و تاج زیر و زبر شو که باک نیست
درویش را که تاج نمد تخت بوریاست
۱۹فرمانروا مگوی کسی را که تیر حکم
بر مور و پشه گر فکند فی المثل خطاست
۲۰فرمانروا کسی ست که منشور قدرتش
یفعل کما یرید و یحکم کما یشاست
۲۱تکوین هر مراد که خواهد به قول کن
قول کن و وجود مکون معا معاست
۲۲هر ظلمتی که هست ز ناراستی توست
خور را گم است سایه چو در حد استواست
۲۳نفس تو از گنه تهی از دست کوتهی ست
از دست نارساست که بدکاره پارساست
۲۴تیری ست کج شده که به آتش بود سزا
آن را که قد به خدمت همچون خودی دوتاست
۲۵در طاعت خدای دو تا شو که تا کمان
کج نیست نیست در نظر اعتبار راست
۲۶نفس تو را خرید حق از بهر بندگی
تصدیق این معامله «ان الله اشتری » ست
۲۷غل ساختن ز طوق هوا تا نهی به ظلم
بر بنده خدای نه دأب اولی النهی ست
۲۸خوش دار حال را به خلاصی ز قید خویش
کاینده و گذشته غم افزا و غصه زاست
۲۹حاشا که حال خوش دهدت رو چو کار تو
گه فکر ما یجی گهی ذکر ما مضی ست
۳۰بگذر ز خود که پر نشود از هوای هو
هر کس که نی انای دلش خالی از اناست
۳۱گر اره ات نهند به سر سر مکش که آن
بر فرق فقر کنگره تاج کبریاست
۳۲ور خنجرت زنند به دل دل بنه که آن
درها گشاده بر دلت از عالم بقاست
۳۳در هر قدم مپای که مقصد نه منتهی ست
در هر گذر مای ست که ره را نه منتهاست
۳۴گر نی رهی ست این که نهایت پذیر نیست
آن را که مهتدی ست چه حاجت به اهدناست
۳۵ایمن مزی که کند شور بارگی سعی
گر زانکه زجر سائق خوفش نه از قفاست
۳۶نومید هم مباش که بیرون رود ز راه
گر نی زمام او به کف قائد رجاست
۳۷ره را میان خوف و رجا رو که در خبر
«خیرالامور اوسطها» قول مصطفی ست
۳۸آمد صدای بانگ جنازه ز صوب شهر
ما و تو را به خوان اجل آن صدا صلاست
۳۹می ترسی از فنای خود آخر ز صوفیان
بشنو که گفته اند بقا از پی فناست
۴۰نی از فناست ترس تو از زنگ هستی است
کآیینه حقیقت آن را ز خود نکاست
۴۱اخلاق نیک و بد همه تخم است و تو زمین
احوال آخرت ز تو روینده چون گیاست
۴۲تخمی که در زمین بود آخر همان دمد
گر ارغوان و لاله و گر سیر و گندناست
۴۳باشد هوای نفس عفن زو فرار کن
چون روح را عفونت آن مایه وباست
۴۴کسر بتان ملت کفر آید از خلیل
قهر قوای نفس قوی کار اقویاست
۴۵آزار جو عزیز بود لطف خوی خوار
این ست طبع دهر دلت مضطرب چراست
۴۶مستلزم ممات بود زهر و قیمتی است
سرمایه حیات بود آب و کم بهاست
۴۷جوع بست و عزلت و سهر و صمت چار رکن
زین چار رکن قصر ولایت قوی بناست
۴۸زین چار چاره نیست کسی را که همتش
در ساحت زمین دل این طرفه قصر خاست
۴۹خواهی صدای فقر تو گیرد همه جهان
کم خور که از درون تهی کوس پرصداست
۵۰معتاد شو به حکم تجوع تری اگر
در دل تو را مطالبه دولت لقاست
۵۱بهر فراغ دل طلب گنج می کنی
آن گنج را که می طلبی کنج انزواست
۵۲خلق اژدها و صحبتشان کام اژدها
از کام اژدها به حیل رستن از دهاست
۵۳در دیده میل خواب بود میل چشم دل
چشم دلت ز آفت این میل بی جلاست
۵۴گردی به دیده از ره بی خوابی ار کشی
روشن شود به چشم دلت کان چه توتیاست
۵۵در صمت جو نجات که حکمی که عاقبت
بر شرط من صمت مترتب شود نجاست
۵۶نقشی ست بی ثبات سخن کش پی هوس
کلک زبان رقم زده بر صفحه هواست
۵۷برتر ازین همه چه بود جست و جوی پیر
پیری که پای بر پی پیران پیشواست
۵۸پیری که در افاضه نور آفتاب و ماه
پیش ضمیر انور او کمتر از سهاست
۵۹پیری که در جهان برون از زمان او
نه پرتو صباح و نه تاریکی مساست
۶۰پیری که چون ز پستی هستی کند عروج
نعلین پای همت او تاج عرش ساست
۶۱پیری که چون ز نکته اخلاص دم زند
اخلاص مخلصان همه در جنب آن ریاست
۶۲پیری که جذب همت او درکشد تو را
یکسر به عالمی که نه ارض است و نی سماست
۶۳در قید طینتی چه کند با تو جذب پیر
که را ز گل کشیدن نی طبع کهرباست
۶۴نی نی قیاس را بهل اینجا که جذب پیر
اول کشیدنت ز گل و آبش اقتضاست
۶۵چون ز آب و گل خلاص شدی می برد تو را
تا اوج لامکان که در او عرش زیر پاست
۶۶جامی به گفت و گو مکن اثبات فقر از آنک
اثبات آن اقامت برهان انتقاست
۶۷پهلو بس است لوح و نی بوریا قلم
در شرح رنج شب که ز بی بستری تو راست
۶۸دردی که شب سر تو ز بی بالشی کشد
زیر سر تو سنگ بر آن درد سر گواست
۶۹دعوی کنی که پیر شدم زیر بار دل
برهان مستقیم برین دعوی انحناست
۷۰قول زبان و فکر خرد صورت است و بس
آنجا که سر فقر بود این همه هباست
۷۱گر سر فقر بایدت از خواجه ای طلب
کز سر فقر سر زده از کسوت غناست
۷۲آن خواجه ای که خوان کرم تا کشیده است
هر جا شهی ست بر در دهلیز او گداست
۷۳نبود ز شرع جنبش و آرام او برون
او مقتدی و خواجه کونین مقتداست
۷۴چون در زمانه نصرت دین محمدی
او کرده است ناصر دینش لقب سزاست
۷۵گویم به وجه تعمیه نامش نه آشکار
زیرا که طبع اهل ادب را ازان اباست
۷۶چون شست دل ز عجب دمد زو شمیم فقر
زان رو شمامه سان به یدالله گرفته جاست
۷۷همچون شمامه بر سر دستش گرفته است
فضل ازل چو از نفسش بوی فقر خاست
۷۸چشم امید خلق همه گرچه سوی اوست
چشم شهود او ز همه خلق بر خداست
۷۹امواج بحر کی شود او را حجاب بحر
با بحر بی حجاب چو جان وی آشناست
۸۰دهقان این سراست ولی از کمال حزم
انبار کرده حاصل خود را در آن سراست
۸۱کارش حراثت است اگر نغلطم خود اوست
آن حارثی که داده نشان ختم انبیاست
۸۲در مزرع سلوک ز باران فیض او
تخم ارادت همه در نشو و در نماست
۸۳چون کلک او متاع خطا آورد به روم
منقاد خط او ز در روم تا خطاست
۸۴بس نارواست بر خطش انگشت چون ازو
حاجات عالمی به دو انگشت خط رواست
۸۵زین گفته قصد من نه ادای ثنای اوست
بر آفتاب شب پره را کی حد ثناست
۸۶گوید نشان ز پرتو خورشید شب پره
یعنی که رسته چشم من از ظلمت عمی ست
۸۷ورنی در آن مقام که خورشید انور است
آن قوتش که چشم به بالا کند کجاست
۸۸ز اطناب در سخن چو میسر نمی شود
عد شمایلش که مبرا از انتهاست
۸۹شد وقت آنکه ختم کند بر دعای او
زیرا دعای او همه آفاق را دعاست
۹۰تا بر مس وجود مرید کمال جوی
فر حضور پیر مکمل چو کیمیاست
۹۱ممدود باد سایه فر حضور او
بر فرق هر که روی دلش در ره هدی ست
۹۲