مرحبا ای قاصد ملک معالی مرحبا
الصلا کز جان و دل نزل تو کردم الصلا
۱نامه سربسته آوردی که گر چون نافه اش
سر شکافی بر مشام جان زند بوی وفا
۲غنچه بشکفته است از گلبن فضل و هنر
در بهارستان دانش یافته نشو و نما
۳لقمه پیچیده است از خوان لقمان آمده
تا شود جان و دل حکمت شناسان را غذا
۴بود موسی را عصایی پیش ازین در کف که خورد
سحرهای ساحران چون شد به معجز اژدهای
۵گشته بر انواع سحر این نامه طی گویا که هست
در کف دانشوران یک شبر مانده زان عصا
۶لف او را گر کنی نشر از بدیع نظم و نثر
پر ز صنعت یابیش از ابتدا تا انتها
۷از بیاض فرجه بین السطور او بود
نهر سیمین را ز هر سو خاسته مشکین گیا
۸سوی معراج حقایق عقل و جان را سلم است
شکل و ترتیب سطورش کامده سلم نما
۹سلم است اما در او غیر از تنزل نیست دأب
طرفه حالی کان تنزل هست عین ارتقا
۱۰پایه پایه عقل ازان سلم چو می آید فرو
می نهد گویی ز هر پایه فراز عرش پا
۱۱نظم و نثرش بین که پنداری دبیر چرخ کرد
عقد پروین را در اثنای بنات النعش جا
۱۲یا خود افتاده ست مخزونات گنج پر گهر
بر بساط عرض یعنی متصل بعضی جدا
۱۳فقره های نثر او قوت ده پشت هنر
نکته های نظم او روشنگر تیغ ذکا
۱۴خواستم گیرم دوات از مه سیاهی از ظلام
خامه از تیر و بیاض از صفحه شمس الضحی
۱۵تا جواب آن کنم انشا دبیر عقل گفت
بر مدار از چهره اندیشه جلباب حیا
۱۶ز آسمان جود چون رخشنده گردد آفتاب
در مقابل سهو باشد جستن نور از سها
۱۷در ریاض فضل چون بالا کشد سرو سهی
از بنفشه نیست لایق جلوه با پشت دوتا
۱۸در سخن آنجا که باشد طبع سحبان سحر ساز
کی پسندد عاقل از طیان که گردد ژاژخا
۱۹ور ضرورت باشد این معنی طریق شعر گیر
ناروای غیر شاعر هست شاعر را روا
۲۰چون دبیر عقل زد بهر من این سنجیده رای
سر زد از خاطر به وفق رایش این مطلع مرا
۲۱جز تو نبود قاصدی بی قاصدان را ای صبا
خیز و بگذر سوی آن مقصود جانها قاصدا
۲۲عرضه ده آنجا سلامی از سلامت منشعب
بلکه چون اسم سلام آفاقیان را ملتجا
۲۳سینش از دندانه ها پیوسته دندان کرده تیز
تا گشاید از رگ جان عقده رنج و عنا
۲۴لام او بار دل ما دیده و خم کرده پشت
تا به پشت خم کشد آن را به سر حد ادا
۲۵وان الف دال آمده در وی که پا ننهاده ایم
بی لوای استقامت در ره عشق و ولا
۲۶حلقه میمش بود شاهد بر آن معنی که کرد
سر اخلاص و محبت حلقه ای در گوش ما
۲۷بعد تبلیغ سلام از بنده جامی عرضه کن
گر مجال گفت و گو باشد در آن حضرت تو را
۲۸کآرزوی من به دیدارت بسی کامل تر است
ز آرزوی عاشق مفلس به وصل کیمیا
۲۹تشنه را در بادیه روزی که باشد از سموم
گرم چون اخگر زمین سوزنده چون آتش هوا
۳۰میل دل دانی چه سان باشد به سوی آب ازان
شوق من افزون بود سوی تو ای بحر عطا
۳۱غرق بحر شوقم ار سویت نویسم شرح آن
نیست آن جز جنبش دستی به قصد آشنا
۳۲نیست در شهر تو را از بهر منع زایران
شهر بی در را چه سان در بست بر رویم قضا
۳۳از گران جانی نیارم سویت آمد ورنه هست
جذب شوق از پیش روی و دفع اضداد از قفا
۳۴هست جنبانیدن از جا کوه آهن را محال
گرچه گردد باد صرصر یار با آهن ربا
۳۵شد فضای ملک هستی بر دلم چون نای تنگ
می رسد هر دم نفیرم بر فلک زین تنگنا
۳۶بر جبین داغ نفاق از یک طرف جمعی دغل
بر زبان لاف وفاق از یک طرف مشتی دغا
۳۷دوستان این دشمنان آن می ندانم در میان
تا به کی باشم مذبذب لا الی و لا الی
۳۸چند گردم گرد شهر و روستا دردا که نیست
همزبانی یافت نی در شهر نی در روستا
۳۹درد تنهایی گریبانگیر من شد تا ربود
دهر خوان از کفم دامان اخوان الصفا
۴۰پاکبازانی به تن بر ساحل بحر وجود
لیک سر جانشان مستغرق موج فنا
۴۱مستقر صورت ایشان حضیض مسکنت
مرتقای همت ایشان حریم کبریا
۴۲جای نی در ارض نی اندر سما یابندشان
طرفه تر حالی کزیشان پر بود ارض و سما
۴۳گم شود چون قطره در دریا اگر یابد گذر
بر دل ایشان ز اوج عرش تا تحت الثری
۴۴از نوازشهای شیرین وز نصیحت های نرم
خستگان را مرهم و آزردگان را مومیا
۴۵تاج و تخت سلطنت را خواب بینند و خیال
شب چو آسایند سر بر خشت و تن بر بوریا
۴۶یک نفس ز اوقاتشان عیش مخلد را سبب
یک گهر ز انفاسشان ملک مؤبد را بها
۴۷رویشان در دفع ظلمت ها مصابیح الظلم
رایشان در حل مشکلها مفاتیح الهدی
۴۸آه و واویلاه من هجرانهم بعد الوصال
آه و واویلاه من فقدانهم بعد اللقا
۴۹کیف لا اشکو و قد زادت تصاریف المحن
کیف لا ابکی و قد طالت بتاریخ الجوی
۵۰مانده زیشان دور از اصحاب صورت کرده ام
اختیار گوشه تجرید و کنج انزوا
۵۱لیک با جمعی برون از کسوت نوع بشر
عقد صحبت بسته ام هم در خلا هم در ملا
۵۲فیض ایشان چون رسیدت از قلم بی واسطه
مانده محفوظند لوح آسا ز نقش هر خطا
۵۳وحشیان حرف را کز هم گریزان آمدند
قید کردستند در مشکین سلاسل عمرها
۵۴پوست پوشانی فرو بسته لب از گفتار لیک
بر طلبگاران به تأیید نظر مشکل گشا
۵۵آن یکی برتر ز جمله در علو مرتبه
چون پیمبر باطن او مهبط وحی خدا
۵۶وان دگر از بهر دورافتادگان او را دلی
پرخبرهای صحیح از بارگاه اصطفا
۵۷آن یکی ز اسرار قرآن برقع شبهت گشای
وان دگر ز آیینه سنت ظلام شک زدا
۵۸آن یکی از جنبش مشائیان در وی اثر
وان دگر از تابش اشراقیان بر وی ضیا
۵۹آن یکی دوشیزگان سر وحدت را ز رخ
برگرفته در حضور بالغان ستر خفا
۶۰وان دگر تشحیذ خاطر را نهاده در میان
گاه نثری دلفریب و گاه نظمی جانفزا
۶۱از فرنگی شیشه چشم خویشتن کرده چهار
کرده رو در روی ایشانم نشسته دایما
۶۲گر شود ابر سآمت بر رخ معنی حجاب
یا برد گرد ملال از دیده فکرت جلا
۶۳پای از سر سازم و کرسی ز زانو پس نهم
پای بر کرسی لکی ارقی الی الروض العلی
۶۴سر ز جیب تن برآرم دیده جان افکنم
بر جهانی همچو صحرای امل بی منتها
۶۵ملکی از نور و ظلم برتر که هر کانجا رسید
گفت لیس عند ربی لاصباح و لامسا
۶۶نی در او بغض و عداوت نی در او حرص و امل
نی در او کبر و رعونت نی در او زرق و ریا
۶۷لاله راغ وی از باران صفوت در نمو
آهوی دشت وی از ریحان حیرت در چرا
۶۸داده هوی آهویش جان را نشان از کنه غیب
خوانده لای لاله اش دل را به نفی ماسوا
۶۹شاهباز دل هنوز اندر هوایش پرزنان
قید آب و گل کشد بازم به این وحشت سرا
۷۰زان شکارستان هزاران صید معنی آورم
بهر قوت جمعی از خوان حقایق ناشتا
۷۱لیک غرق حیرتم من کین یهودی سیرتان
می کنند از من و سلوی میل سیر و گندنا
۷۲نیست مقبول جعل جز آنکه خود گرد آورد
گوی عنبر گر نهی پیشش کجا بوید کجا
۷۳محرمی چون نیست پیدا زانچه دارم در ضمیر
جز دهان بستن دوات آسا نمی بینم دوا
۷۴ور شوم مضطر ز خامه برتراشم محرمی
وز زبان وی کنم در نامه عرض ماجرا
۷۵سر بچسبانم به خوناب جگر وز داغ دل
برنهم مهر و فرستم سوی خدام شما
۷۶از جوانمردان کهفم معرض از اغیار و نیست
رازدار من ورای کهف یا کهف الوری
۷۷هم جهان را خواجه ای هم فقر را دیباچه ای
نلت سرالفقر لکن تحت استار الغنی
۷۸مدح تو خواهم نه همچون شاعران و منشیان
دارد از آوای زاغان طوطی طبعم ابا
۷۹چیست شغل شاعران تنسیق اوصاف و نعوت
چیست دأب منشیان تلفیق القاب و کنی
۸۰وین تکلف گرچه زر ده دهی باشد به فرض
کم عیار آید به معیار قبول اذکیا
۸۱خود ثنای خویش کن یعنی سوی معنی گرای
وز حد مدح گرفتاران صورت برتر آ
۸۲پای جایی نه که دون پایه قدرت بود
ور بود برتر ز گردون پایه مدح و ثنا
۸۳غرقه شو در لجه بحری کش افتاده به روی
نیست بیش از برگی از نیلوفر این نیلی وطا
۸۴قطره بیش از بحر گنجد در انا لیکن چو شد
متحد با بحر تاب وی کجا آرد انا
۸۵اینچنین مدحی که گفتم چون نه حد غیر توست
مدح گو را اختصار اولی نماید بر دعا
۸۶تا بود سرمایه صوفی فنا از بود خویش
باد ازان سرمایه حاصل سود تو گنج بقا
۸۷تیزبین بادا تو را چشم یقین تا غایتی
کش ترقی ممتنع باشد پس از کشف غطا
۸۸