محمل رحلت ببند ای ساربان کز شوق یار
می کشد هر دم به رویم قطره های خون قطار
۱زودتر آهنگ ره کن کآرزوی او مرا
برده است از دیده خواب از سینه صبر از دل قرار
۲قطع این وادی به ترک اختیار خود توان
می نهم در قبضه حکمت زمام اختیار
۳اشتر مستم که بی خود می روم در راه او
نیست در بینی مرا جز رشته مهرش مهار
۴پای کوبان می برد شوق جمال او مرا
زیر پایم چون حریر و گل بود خارا و خار
۵هر کسی بر ناقه بهر تحفه باری می نهد
بار من فاقه است و من زین تحفه هستم زیر بار
۶هر نشان پا که می بینم ز ناقه در رهش
می نماید چهره مقصود را آیینه وار
۷محمل امشب دیر می جنبد حدی آغاز کن
۸یک طرف بانگ حدی یک جانب آواز درای
از گران جانی بود آن را که ماند دل به جای
۹ناقه چون ذکر حبیب و منزل او بشنود
گرچه باشد در گرانی کوه گردد بادپای
۱۰لیلی اندر حی چو گل بگشاد گویی پیرهن
کز نسیم نجد می آید شمیم جانفزای
۱۱حال و وجد من فزود از بوی جان افزای نجد
سوی نجدم ای صبا بهر خدا راهی نمای
۱۲منزل جانان و کان لطف و احسان است نجد
آب او خوش خاک او دلکش هوایش دلگشای
۱۳لاله صحرای او بر چهره گل داغ نه
سبزه اطلال او بر جعد سنبل مشکسای
۱۴وایه آن دارم که بینم نجد را مأوای خویش
گر نیابم وایه خود وای من صد بار وای
۱۵نجد می گویم وز آن قصدم زمین یثرب است
۱۶بر کنار دجله ام افتاده دور از خان و مان
وز دو دیده دجله خون در کنار من روان
۱۷پا برون کی کردمی بر خاک بغداد از رکاب
گر نپیچیدی هوای یثربم آن سو عنان
۱۸حبذا یثرب که تا یکدم کنم آنجا وطن
عمرها ترک اقامت در وطن کردن توان
۱۹مرغ جان را آشیان اصلی است آن ای خدای
ره نمای این مرغ را روزی سوی آن آشیان
۲۰خوابگاه حضرتی آمد که گر بودی به فرض
مرقد پاکش چو مهد عیسی اندر آسمان
۲۱فرض بودی بر همه بهر زیارت کردنش
صرف کردن عمر را در جست و جوی نردبان
۲۲مرقد او در زمین پیدا زهی حرمان که من
پا ز سر ناکرده بنشینم ز طوفش یک زمان
۲۳کی بود یارب که دل از فکر عالم کرده صاف
۲۴السلام ای قیمتی تر گوهر دریای جود
السلام ای تازه تر گلبرگ صحرای وجود
۲۵السلام ای آن که تا از جبهه آدم نتافت
نور پاکت کس نبرد از قدسیان او را سجود
۲۶السلام ای آن که زنگ ظلمت کفر و نفاق
صیقل تیغ تو از آیینه گیتی زدود
۲۷السلام ای آن که ناید در همه کون و مکان
تیزبینان را به جز نور تو در چشم شهود
۲۸السلام ای آن که بهر فرش راهت بافت دهر
اطلسی را کش ز شب کردند تار از روز پود
۲۹السلام ای آنکه ابواب شفاعت روز حشر
جز کلید لطف تو بر خلق نتواند گشود
۳۰السلام ای آن که تا بودم درین محنت سرا
در سرم سودا و در جانم تمنای تو بود
۳۱صد سلامت می فرستم هر دم ای فخر کرام
۳۲یا شفیع المذنبین بار گناه آورده ام
بر درت این بار با پشت دوتاه آورده ام
۳۳چشم رحمت برگشا موی سفید من نگر
گرچه از شرمندگی روی سیاه آورده ام
۳۴آن نمی گویم که بودم سالها در راه تو
هستم آن گمره که اکنون رو به راه آورده ام
۳۵عجز بی خویشی و درویشی و دلریشی و درد
این همه بر دعوی عشقت گواه آورده ام
۳۶دیو رهزن در کمین نفس و هوا اعدای دین
زین همه با سایه لطفت پناه آورده ام
۳۷گرچه روی معذرت نگذاشت گستاخی مرا
کرده گستاخی زبان عذرخواه آورده ام
۳۸بسته ام بر یکدگر نخلی ز خارستان طبع
سوی فردوس برین مشتی گیاه آورده ام
۳۹دولتم این بس که بعد از محنت و رنج دراز
بر رحیم آستانت می نهم روی نیاز
۴۰یا رسول الله نمی گویم که مهمان توام
یا فقیری طعمه جوی از ریزه خوان توام
۴۱بر لب افتاده زبان گرگین سگی ام تشنه جان
آرزومند نمی از بحر احسان توام
۴۲گر ندارم افسر شاهی به سر این بس که هست
گردن تسلیم زیر طوق فرمان توام
۴۳مسند عزت نهم بر صدر ایوان قبول
گر نیاید سنگ رد از دست دربان توام
۴۴شد گلستان از خوی رخسار تو خاک حجاز
من به بویی گشته خرسند از گلستان توام
۴۵وارهان از گفت و گوی زاغ طبعانم که من
عندلیب مدح گو مرغ ثناخوان توام
۴۶دفتری دارم سیاه از معصیت بیچاره من
گر شفاعت نامه ای ناید ز دیوان توام
۴۷چون بود عز شفاعت را حمایی بس منیع
۴۸حق آنانی که عمری در وفایت بوده اند
وین زمان در ساحت قرب تو خوش آسوده اند
۴۹حق آنانی که راهی را که خود پیموده ای
پای از سر ساخته ایشان همان پیموده اند
۵۰حق آنانی که از تیه ضلالت خلق را
جز به صوب شارع شرع تو ره ننموده اند
۵۱کز گدای بینوا جامی عنایت وامگیر
کش عنان دل ز کف نفس و هوا بربوده اند
۵۲از سحاب فیض لطف عام خود رشحی بریز
بر دل و جانش که از لوث گناه آلوده اند
۵۳کحل بیناییش ده زین در که عمری زین هوس
مردمان چشم او خون جگر پالوده اند
۵۴کن قبول او را طفیل آن کسان کز گفت وگوی
هم تن و هم جان به راهت سوده و فرسوده اند
۵۵باشد از یمن قبولت فارغ از خلد و جحیم
۵۶