این ملمع پیکر فیروزه رنگ زرنگار
چون فلک بی خشت و گل دارد بنایی استوار
۱لاژوردی ساخت خود را چرخ تا در وی برند
نقشبندان بر مکان لاژورد آن را به کار
۲نقش دیوار و درش گر بنگرد نقاش چین
در زمین رو همچو سقف او بماند شرمسار
۳چون درخت اصل وی از چوب است وین طرفه کزو
رسته چندین شاخ و برگ و گل نه در فصل بهار
۴بس که زرین شمسه هایش می درخشد گوییا
لمعه نور از درخت طور گشته ست آشکار
۵تیشه نوحش تراشیده ست تا کشتی صفت
غرقه طوفان محنت را برد سوی کنار
۶کشتی است آری ولی جز خاک خشکش نیست جای
کشتیی بر خشک کم رانده ست ازینسان روزگار
۷بر مقر جود دارد جای نی بر خاک خشک
کشتی نوح است گویی کرده بر جودی قرار
۸آن مقر جود کز جودی فزون آمد به قدر
نیست جز خاک جناب شاه جمشید اقتدار
۹آن که از معماری عدلش جهان معمور شد
زین خراب آباد آیین خرابی دور شد
۱۰