صاحبدلان که پیشتر از مرگ مرده اند
آب حیات از قدح مرگ خورده اند
۱اول کشیده رخت به سر منزل فنا
آنگه به دار ملک بقا راه برده اند
۲یابند بوی فیض بهار از نسیمشان
آنان که در خزان طبیعت فسرده اند
۳جان ها فدایشان که به راه طلب هنوز
نسپرده یک دو گام دل و جان سپرده اند
۴بر حرفشان چه سان نهد انگشت هر فضول
چون حرف خود ز تخته هستی سترده اند
۵موج بلا که کوه بود پیش او چو کاه
چون کوه پیش صدمت آن پا فشرده اند
۶با خاکیان عطیه محضند از خدای
اهل دل این عطیه غنیمت شمرده اند
۷هر نعمت و نوال که حد کمال یافت
۸روح تو مرغ سدره نشین است و تن قفس
مرغ از قفس همیشه پریدن کند هوس
۹آن نوع زی که چون قفست بشکند اجل
تا روضه جنان نکنی روی باز پس
۱۰آراسته برای تو بستان سرای خلد
وینجا تو شادمان به تماشای خار و خس
۱۱سرد است هر نفس که نه از بهر دوست خاست
جز صبح کیست شاهد صادق بر این نفس
۱۲منشین ز پای جهد درین مهد پرفریب
نایافته بر آنچه مراد است دسترس
۱۳غافل مشو ز راه درین تنگ مرحله
کافلاک محمل آمد و انجام بر آن جرس
۱۴کس را درین خرابه امید خلود نیست
اینک وفات مرشد کامل گواه بس
۱۵مخدوم سعد ملت و دین پیر راه فقر
۱۶دردا که پاکباز جهان از جهان برفت
پاک آن چنان که آمده بود آن چنان برفت
۱۷جانش که شاهباز معارف شکار بود
آواز طبل شاه شنود و روان برفت
۱۸غم شد محیط مرکز عالم ز هر کران
کان مرکز محیط کرم از میان برفت
۱۹دلها به بر غمین که امین زمین نماند
جانها ز تن رمان که امان زمان برفت
۲۰از وی نشان چگونه دهد کس که ساخت محو
در بی نشان نشان خود و بی نشان برفت
۲۱چون مردمان دیده شدم غرق سیل اشک
از بس که آبم از مژه خونفشان برفت
۲۲گفتم برم به شرح غمش زندگی به سر
غم زور کرد و قوت نطق از زبان برفت
۲۳هر موی بر تنم شود ای کاش صد زبان
۲۴زین ماتم ار سپهر به قانون گریستی
از چشم اختران همه شب خون گریستی
۲۵چون ابر کاشکی همه تن چشم بودمی
تا من درین غم از همه افزون گریستی
۲۶گر دود آتش جگرم بر فلک شدی
چشم سحاب اشک جگرگون گریستی
۲۷آهم ز ضعف اگر نشدی پست قدسیان
بر حالم از صوامع گردون گریستی
۲۸کو آن که چشم خود به همه عمر تر ندید
تا درد من بدیدی و اکنون گریستی
۲۹چشم مرا ز گریه بسیار نم نماند
گر خون دل مدد نشدی چون گریستی
۳۰باران حسرت آمدی و سیل غم نه اشک
بر جای دیده گر دل محزون گریستی
۳۱چون از میانه رفت سر سالکان راه
۳۲کو آن سخن ز شیوه توحید راندنش
بر طالبان جواهر عرفان فشاندنش
۳۳کو آن پی نزول به خلوت سرای قدس
رخش از مضیق عرصه امکان جهاندنش
۳۴کو آن رموز شوق چو یعقوب گفتنش
کو آن زبور عشق چو داوود خواندنش
۳۵کو بردنش به فسحت معنی مرید را
وز تنگنای عالم صورت رهاندنش
۳۶گاهی طریق صدق ارادت نمودنش
گاهی رحیق صدق محبت چشاندنش
۳۷از مرکب مجاهده آوردنش فرود
بر بادپای جذب حقیقت نشاندنش
۳۸سویی که نیست سوی بدان سو کشیدنش
جایی که نیست جای بدان جا رساندنش
۳۹هر طالبی که رخت طلب سوی او کشید
۴۰هر بامداد بر در خلوت سرای او
اصحاب صف زده به هوای لقای او
۴۱هر یک به جای خود متمکن نشسته اند
یارب چه حال شد که تهی ماند جای او
۴۲او نیست زان قبیل که دست جفای چرخ
چاک افکند به جیب قبای بقای او
۴۳شد در بقای ذات مقدس فنای محض
بادا بقای جمله فدای فنای او
۴۴شکر خدا که بر دل اصحاب اگر چه هست
صد کوه غم ز واقعه جانفزای او
۴۵بگذاشت یادگار دو فرزند ارجمند
هر یک گرفته شیوه صدق و صفای او
۴۶بادش عروج روی به حدی که بگذرد
از حد لامکان درج ارتقای او
۴۷خاک ار نهفت بر صفت گنج در برش
۴۸