ای برده ز آفتاب به وجه حسن سبق
قرص قمر به معجز حسن تو گشته شق
۱تابی ز عکس طلعت و تاری ز طره ات
صبح اذا تنفس لیل اذا غسق
۲بر هر که تافت پرتو انوار عزتت
شد سرخروی در همه آفاق چون شفق
۳جسمت نداشت سایه و الحق چنین سزد
زیرا که بود جوهر پاکت ز نور حق
۴زینسان که شد کلام تو دیباچه کمال
با منطق تو ناطقه را کی رسد نطق
۵در بزم احتشام تو سیاره هفت جام
وز مطبخ نوال تو افلاک نه طبق
۶بر دفتر جلال تو تورات یک رقم
وز مصحف کمال تو انجیل یک ورق
۷گل را زمانه از عرق عارضت گرفت
بر عکس آنکه گیرند اکنون ز گل عرق
۸جامی کجا و نعت تو اما به کلک شوق
بر لوح صدق زد رقم کیف مااتفق
۹