سبحان من تحیر فی ذاته سواه
فهم خرد به کنه کمالش نبرده راه
۱از ما قیاس ساحت قدسش بود چنانک
موری کند مساحت گردون ز قعر چاه
۲بر وحدتش صحیفه لاریب حجت است
اینک نوشته از شهدالله بر آن گواه
۳عمری خرد چو چشمه «ها» چشمها گشاد
تا بر کمال کنه اله افکند نگاه
۴لیکن کشید عاقبتش در دو دیده میل
شکل «الف » که حرف نخست است از اله
۵طوبی که هشت روضه پر از شاخ و برگ اوست
هست از ریاض مکرمتش دسته گیاه
۶شبهای تار در لگن نقره کوب شاخ
روشن کند ز مشعل خورشید شمع ماه
۷قهار بی منازع و غفار بی ملال
دیان بی معاون و سلطان بی سپاه
۸با غیر او اضافت شاهی بود چنانک
بر یک دو چوب پاره ز شطرنج نام شاه
۹آن را که سرفراز کند از کلاه فقر
از فرق سرکشان جهان درکشد کلاه
۱۰وان را که قامت از کشش او بود کمان
صد صید دولت افکند از یک خدنگ آه
۱۱بر یاد اوست عیش جوانان میکده
وز شوق اوست نعره پیران خانقاه
۱۲ز امید بردباری او پشت ما به کوه
وز بیم بی نیازی او روی ما چو کاه
۱۳جامی که نامه عملش را نیامده
عنوان به غیر مظلمه مضمون بجز گناه
۱۴موی سیاه را به هوس می کند سفید
روی سفید را ز گنه می کند سیاه
۱۵حالش تب خجالت و آه ندامت است
هرگز نبوده حال کسی این چنین تباه
۱۶گاهی که تکیه بر عمل خود کنند خلق
او را مباد جز کرمت هیچ تکیه گاه
۱۷با او به فضل کار کن ای مفضل کریم
کز عدل تو به فضل تو می آورد پناه
۱۸زینسان که فعل اوست ندارد زبان عذر
زانجا که لطف توست تو خود عذر او بخواه
۱۹