تا کی زمانه داغ غمم بر جگر نهاد
یک داغ نیک ناشده داغی دگر نهد
۱هر داغ کاورد قدری رو به بهتری
آن داغ را گذارد و داغ بتر نهد
۲زیر هزار کوه غمم پست و گر دهد
دستش هزار کوه دگر بر زبر نهد
۳بر خوان میهمانی او حاضر ار شوم
پیش من از کباب جگر ماحضر نهد
۴صد زهر ناب تعبیه شد در آن میان
در کام عیش من به مثل گر شکر نهد
۵چون درنیاید از در احسان و لطف کاش
رختم ازین سراچه حرمان بدر نهد
۶دانی که چیست بالش راحت ازو مرا
خشتی که روز واقعه ام زیر سر نهد
۷از بیم مرگ اگر چه دل و جان جراحت است
۸مرغی به تنگنای قفس بود پای بست
دست قضا به لطف قفس را بر او شکست
۹بگشاد بال صدق و صفا در فضای قدس
جولان کنان به کنگر قصر بقا نشست
۱۰نادان که جز مضیق قفس جا ندیده بود
در ماتمش به ناخن اندوه چهره خست
۱۱دانا که داشت آگهی از فسحت چمن
شکر خدای گفت که مرغ از قفس برست
۱۲مرغ است جان پاک و قفس این طلسم خاک
این مرغ بس بلند و قفس نیک تنگ و پست
۱۳مرغ تو گر نه بسته پر است این قفس چرا
بر خویشتن نمی شکنی ای قفس پرست
۱۴جامی شکستن قفس آسان شود تو را
گر جلوه گاه مرغ ببینی چنانکه هست
۱۵بیرون این قفس همه باغ است و نوبهار
۱۶خرم دلی که روضه قدسش نشیمن است
فارغ ز رنج و محنت این تیره گلخن است
۱۷منشین درین سرای مسدس که عاقبت
جای اقامت تو سرای مثمن است
۱۸روشن دلی کجا که بود روشناس گل
و آزاده ای کجا که زباندان سوسن است
۱۹تا بنگرد که هست گلی سرزده ز گل
گل چهره ای که در ته گل کرده مسکن است
۲۰تا بشنود که سوسن آزاده ده زبان
پر فن سخنوری ست کش از خاک مدفن است
۲۱جامی نظر سوی چمن افکن ببین که گل
زینسان چرا به خون دل آلوده دامن است
۲۲گل را نرفت دامن هم صحبتی ز دست
گویا غلط همی کنم آن دامن من است
۲۳گلها شکفت و گلرخ ما زیر خاک خفت
۲۴خیز ای نسیم و ره به حریم چمن بپرس
وز هر گل و گیاه چمن یک سخن بپرس
۲۵زان گل که می رسد کفن سبز کرده چاک
حاصل حریف خفته درون کفن بپرس
۲۶بنگر به تازه رویی نورستگان باغ
پژمردگی عارضش از نسترن بپرس
۲۷سروی بجوی بر لب آن روان و زو
احوال ناروانی آن نارون بپرس
۲۸چون شمع لاله بزم فروز چمن شود
زان شمع نوربخش به هر انجمن بپرس
۲۹فرش حریر سبزه چو آری به زیر پای
چونست زیر خاره و خار آن بدن بپرس
۳۰سوسن چو با زبان نباتی کند حدیث
از خامشی آن لب شکرشکن بپرس
۳۱آید پس از بهار چمن را خزان پدید
۳۲من بودم از جهان و گرامی برادری
در سلک نظم جمع گرانمایه گوهری
۳۳زانسان برادری که در اطوار علم و فضل
چون او نزاد مادر ایام دیگری
۳۴در بوستان فضل سراینده بلبلی
بر آسمان علم درخشنده اختری
۳۵خورشید اوج فضل محمد که بر دوام
پیش قدم ز نور قدم داشت رهبری
۳۶یک شمه از شمایل او گر بیان کنم
جمع آید از مکارم اخلاق دفتری
۳۷دردا و حسرتا که ز باغ جهان برفت
ناخورده از نهال کمالات خود بری
۳۸چون او ندیده دیده ایام قرنها
روشندلی دقیقه شناسی سخنوری
۳۹این نکته گوش دار که در گرانبهاست
۴۰رفتی و درد و داغ توام یادگار ماند
صد حسرت از تو در دل امیدوار ماند
۴۱بلبل کشید رنج گلستان و عاقبت
گل را صبا ربود و ازو بهر خار ماند
۴۲دریا شد از سرشک کنارم ولی چه سود
کان گوهر یگانه من بر کنار ماند
۴۳ای یار مهربان به کرم دستگیریی
کز دست رفت کارم و دستم ز کار ماند
۴۴در حیرتم که از دل ریشم اثر نماند
وین سوز و بی قراری دل برقرار ماند
۴۵آن کس که بود آرزوی جان ز دست شد
این جان زار مانده ندانم چه کار ماند
۴۶خاری همی خلید مرا در دل از گلی
آن گل نماند و در دلم این خارخار ماند
۴۷حرفی که یابم از قلم مشکبار او
۴۸یارب به روح پاک امینی که بر درش
روح الامین سزد ز گدایان کمترش
۴۹یارب به نفس زاکیه او که کرده ای
ز آلودگی هر چه نباید مطهرش
۵۰یارب به صفوت دل پاکش که ساخته ست
عکس فروغ ذات تو مشکات انورش
۵۱کان مفلس غریب غریق گنه که کرد
دوران ز خشت بالش و از خاک بسترش
۵۲عاری ز طاعت آمده پیش تو خلعتی
پوشان ز جامه خانه افضال در برش
۵۳وز آسمان جود و سحاب کرم بریز
باران فیض رحمت جاوید بر سرش
۵۴گستاخیی ز غفلت اگر کرد این زمان
کاورد رو به سوی تو با رو میاورش
۵۵چون نام شد محمدش از فضل سرمدی
۵۶