این کهن باغ که گل پهلوی خار است در او
نیست یک دل که نه زان خار فگار است در او
۱برگ راحت مطلب میوه مقصود مجوی
برگ بی برگی و میوه غم و بار است در او
۲نافه مشک که با این همه عطرافشانی ست
خون افسرده آهوی تتار است در او
۳بر رگ عود که در دامن مطرب خفته ست
منه انگشت که صد ناله زار است در او
۴دفتر غنچه کش اوراق چنین رنگین است
نقش کم عمری گل کرده نگار است در او
۵بهر عبرت بگشا ناف زمین چون نافه
خط مشکین بتان بین که غبار است در او
۶چون جهان در خم چوگان قضا گوی صفت
بی قرار است چه امکان قرار است در او
۷بی قراری جهان صبر و قرارم بربود
۸بنگر گردش این چرخ جفاآیین را
که چه سان زیر و زبر کرد من مسکین را
۹ریخت صد گوهرم از چشم چو از سلک وجود
برد در صفت لطف صفی الدین را
۱۰از حریم چمنم شاخ گل تازه شکست
تا بیاراید ازان روضه حورالعین را
۱۱سیم در خاک شود سوده ندانم ز چه روی
ساخت در خاک نهان آن بدن سیمین را
۱۲بی رخش دیدن عالم چو نخواهد دل من
بستم از خون جگر دیده عالم بین را
۱۳مایه شادیم او بود ندانم به چه چیز
شاد سازم دگر این خاطر اندوهگین را
۱۴حرقت فرقت او می زند از سینه علم
می کشم دمبدم آهی طلب تسکین را
۱۵همره آه دلا راه به علیین جوی
۱۶رفتی و سیر ندیده رخ تو دیده هنوز
گوش یک نکته ز لبهای تو نشنیده هنوز
۱۷چید دست اجل ای غنچه نورسته تر
یک گل از شاخ امل دست تو ناچیده هنوز
۱۸بر تن عاجز تو بهر چه بود این همه رنج
زیر پا مورچه ای از تو نرنجیده هنوز
۱۹هر سر موی به فرقت ز بلا شد تیغی
فرقت از موی ولادت نتراشیده هنوز
۲۰این همه زهر چرا ریخت فلک در کامت
شربت شهدی ازین کاسه ننوشیده هنوز
۲۱تا تو را لقمه کند خاک گشاده ست دهان
دهن تنگ تو یک لقمه نخاییده هنوز
۲۲بر سر دست خرامان سوی خاکت بردند
نازنین پای تو گامی نخرامیده هنوز
۲۳عمر نزدیک شد از شست به هفتاد مرا
۲۴ریختی خون دل از دیده گریان پدر
رحم بر جان پدر نامدت ای جان پدر
۲۵صد ره از دست قضا سینه به ناخن کندی
گر نیفتادی ازان رخنه در ایمان پدر
۲۶نوبهار آمد و گلها همه رستند ز خاک
تو هم از خاک برآ ای گل خندان پدر
۲۷جان خود بدهد و جان تو عوض بستاند
گر بود قابض ارواح به فرمان پدر
۲۸شد مرا دیده چو یعقوب خدا را بفرست
بوی پیراهنت ای یوسف کنعان پدر
۲۹همچو گل گر نزند چاک گریبان حیات
دست خار سر خاک تو و دامان پدر
۳۰خواب دیدت که دل جمع پریشان کردی
راست شد عاقبت این خواب پریشان پدر
۳۱چون کسی نیست کزو صورت حالت پرسم
۳۲زیر گل تنگدل ای غنچه رعنا چونی
بی تو ما غرقه به خونیم تو بی ما چونی
۳۳سلک جمعیت ما بی تو گسسته ست ز هم
ما که جمعیم چنینیم تو تنها چونی
۳۴بر سر خاک توام ای که ازین پیش مرا
بوده ای تاج سر امروز ته پا چونی
۳۵بی تو بر روی زمین تنگ شده بر من جای
تو که در زیر زمین ساخته ای جا چونی
۳۶می شود دیده بینا ز غباری تیره
زیر خاک آمده ای دیده بینا چونی
۳۷خورد غمهای توام وه که خیال تو گهی
می نپرسد که درین خوردن غم ها چونی
۳۸رو به صحرای عدم تافتی از شهر وجود
من ازین شهر ملولم تو به صحرا چونی
۳۹گرچه جان و دلم از ناوک هجران خستی
۴۰حیف بودی چو تو دری به کف بدگهران
یا چو تو آیینه ای در نظر کج نظران
۴۱حیف بودی چو تو شمعی ز سراپرده قدس
رخ برافروخته در انجمن بی بصران
۴۲حیف بودی چو تو ماهی همگی در خور مهر
تیغ کین خورده درین معرکه کین وران
۴۳آمدی پاک و شدی پاک پس پرده غیب
دست نایافته بر تهمت تو پرده دران
۴۴ای خوش آن دلبر گل چهره خوش لهجه که رخت
زود بربست ز هنگامه کوران و کران
۴۵نیست در کار فلک محکمیی کاش قضا
افکند سنگ درین کارگه شیشه گران
۴۶چون کند پیر جهان دیده تمنای بقا
بار رفتن چو ببستند ازو خوردتران
۴۷جامی آن به که درین مرحله آن پیشه کنی
۴۸شربت تلخ رسد آخر ازین جام تو را
کام ناخوش کند این جرعه به ناکام تو را
۴۹دام تلبیس بود هر چه درین صیدگه است
جز فنا وا نرهاند کس ازین دام تو را
۵۰خاک شو خاک ز آغاز که دوران سپهر
خاک سازد به ته پای سرانجام تو را
۵۱رقم نام خود از تخته هستی بتراش
کآخر از لوح بقا محو شود نام تو را
۵۲به فراموشی خود نام برآور زان پیش
که فراموش کند گردش ایام تو را
۵۳می کنی آرزوی پختگی از هر خامی
چند دل رنجه شود زین طمع خام تو را
۵۴جاه دنیی مطلب دولت فانی بگذار
جاه دین بس بود و دولت اسلام تو را
۵۵رو به دیوار کن و سر به گریبان درکش
۵۶