این نه قصر است همانا که بهشت دگر است
که گشاده به رخ اهل صفا هشت دراست
۱جای آن دارد اگر هشت بهشتش خوانند
چون ز هر نقش دراو حوروشی جلوه گر است
۲تابه دانش پی نظاره آن حوروشان
همه تن چشم شده بین که چه صاحبنظر است
۳هرچه بر صفحه اندیشه کشد کلک خیال
نقشهای درو دیوارش ازان خوبتر است
۴هیچ نقشی به دل اهل هنر نگذشته ست
که درآنجا نه رقم کرده کلک هنر است
۵حسن معنی که نهان بود پس پرده غیب
به ظهور آمده در وی به لباس صور است
۶شمسه های زر او بهر مقیم حرمش
هریک از بهر حوادث شده زرین سپر است
۷چه عجب باشد ازین طرفه درختان که در اوست
که چو باغ ارم امروز به عالم سمر است
۸هر درختی که به دیوار وی افراخته سر
به هوایش زده مرغ دل بیننده پر است
۹شکل محرابی هر طاق که بستند در او
از پی طاعت شه قبله هر تاجور است
۱۰کامیابی که چو در بزم طرب بنشیند
لایق زمزمه مطربش این شعرتر است
۱۱تا ز لعل لب تو ساغر زر بهره ور است
ماه نو غرقه ازان رشک به خون جگر است
۱۲تا گشادی کمر ای شمع شکر لب ز قصب
یک کمر بسته پی خدمت تو نیشکر است
۱۳کفش تو تاج سرم باد که این افسر جاه
برسر تخت نشینان نه کم از تاج زر است
۱۴نیست جز طوف دیارت غرض از کعبه مرا
باعث سیر همه کعبه روان این سفر است
۱۵صفت دوزخ سوزان که ز واعظ شنوی
زآتش شوق تو در سینه من یک شرر است
۱۶شب دوری ز رخت را سحر آید روزی
گر دعای سحر و یارب شب را اثر است
۱۷داد جان تشنه جگر بی لب لعلت جامی
گرچه مستغرق الطاف شه بحر وبر است
۱۸شاه جم مرتبه یعقوب که از خلق حسن
قاف تا قاف جهان وارث ملک پدر است
۱۹شهریاری که پی خدمت او چرخ فلک
بسته جوزا صفت از دور معدل کمر است
۲۰سهم تیرش فکند چون شود از شست جدا
چین در ابروی سپر گر به مثل ماه و خور است
۲۱صورت پستی افلاک بود با قدرش
اینکه بینی که زمین زیر و فلک بر زبر است
۲۲کفش ان لجه جود است که با بخشش آن
هفت دریا که شنیدی به مثل یک شمر است
۲۳طشت زر یک تنه خور می برد از شرق به غرب
بس که از خوف وی اطراف جهان بی خطر است
۲۴رمحش آن تازه نهالیست که از خون عدو
چون خورد آب هلاکش بر و مرگش ثمر است
۲۵روبه هر ملک که آرند سپهدارانش
رقم رایتشان آیت فتح و ظفر است
۲۶هرگز از برد یقین دفع عطش نتواند
خصم جاهش که جگر تشنه بوک و مگر است
۲۷خسروا نیست تو را حاجت خیرآموزی
چون به هر خیر تو را نور خرد راهبر است
۲۸این عمارت که درین منزل دلکش کردی
با عمارتگری عدل توبس مختصر است
۲۹عدل کن عدل که معماری عدل تو کند
سد هر رخنه ظلمی که به آفاق دراست
۳۰تا درین کارگه بوقلمون هرچه قلم
می کند ثبت همه حکم قضا و قدر است
۳۱بر تو از حکم قضا باد مسجل شب و روز
انقدر عدل که اندازه طبع بشر است
۳۲