کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است
رخنه ها دان کش به دیوار حصار دین در است
۱چون سلامت ماند از تارج نقد این حصار
پاسبان در خواب و بر هر رخنه دزدی دیگر است
۲چیست زر ناب رنگین گشته خاکی ز آفتاب
هر که کرد افسر ز زر ناب خاکش بر سر است
۳گر ندارد سیم و زر دانا منه نامش گدا
در برش دل بحر دانش و او شه بحر و بر است
۴زن نیی مردی کن و دست کرم بگشا که زر
مرد را بهر کرم زن را برای زیور است
۵کیسه خالی باش بهر رفعت یوم الحساب
صفر چون خالی ست ز ارقام عدد بالاتر است
۶عاشق همیان شدی لاغر میانش کن ز بذل
حسن معشوقان رعنا در میان لاغر است
۷نیست سرخ از اصل گوهر تنگه زر گوییا
بهر داغ بخل کیشان کرده سرخ از آذر است
۸زر بود در جیب مال و میل او در جان و بال
لعل آتش رنگ بر کف لعل و در دل اخگر است
۹بگذر از ویرانه گیتی سلامت گرچه هست
گنج ها در وی که بر هر یک طلسمی منکر است
۱۰هر کجا بینی در گنجی و بر در حلقه ای
حلقه حلقه کرده ماری در دهان اژدر است
۱۱حرص کار مور باشد گر روی با او به گور
حشو گور خویشتن بینی که مور بی مر است
۱۲شد دهان حرص سنجر پر ولی از خاک مرو
این سخن بشنو که مروی از دهان سنجر است
۱۳معنی ذراترک آمد مقبلی کو برد بو
ز امتثال امر ذر در ترک دنیی بوذر است
۱۴زر بده وز فحش اولادالزنا را لب ببند
دیده باشی قفل زر کز بهر فرج استر است
۱۵گرچه باشد زر خوش ابرا کن ز زر کابراست تاج
بهر ابراهیم و زر نعلین پای آذر است
۱۶از ریا پیشه مجو حاجت که جودش عارضی ست
میوه کی آرد درخت خشک کز باران تر است
۱۷لب نیالایند اهل همت از خوان خسان
در خور دندان انجم گرده ماه و خور است
۱۸طامعان از بهر طعمه پیش هر خس سر نهند
قانعان را خنده بر شاه و وزیر کشور است
۱۹ماکیان از بهر دانه می برد سر زیر کاه
قهقهه بر کوه و بر در شیوه کبک نر است
۲۰نفع عامه عامه را اولی ست آری دم خر
خوش مگس رانی ست لیکن کون خر را در خور است
۲۱مرد کاسب کز مشقت می کند کف را درشت
بهر ناهمواری نفس دغل سوهان گر است
۲۲ساغر راحت بود از کسب بر کف آبله
وقت آن کس خوش که راحت یافته زین ساغر است
۲۳فرج را بند از گلو کن کز زنان سعتری
فارغ است آن کس که قوت او ز نان و سعتر است
۲۴هر که را خر ساخت شهوت نیم خردل گو به عقل
خود به فهم خرده بینان نیم خردل هم خر است
۲۵سفله را منظور نتوان ساختن کو خوبروست
میخ را در دیده نتوان کوفتن کان از زر است
۲۶شاهدان زر طلب را عارض پر خط و خال
در کف طامع به قصد مال مردم محضر است
۲۷روزگارت تیره دستت خالی و دل پر هوس
شب دراز و ناخنان افتاده اعضا پر گر است
۲۸دست ده با راستان در قطع پستی های طبع
بی عصا مگذر که در راه تو صد جوی و جر است
۲۹باش در دین ثابت ار ترسی ز قهر حق که پای
کرده محکم در زمین عرعر ز بیم صرصر است
۳۰نیکی آموز از همه ار کم ز خود آخر چه عیب
راستی در جدول زرگر ز چوبین مسطر است
۳۱نیست قدر عالی و دون جز به مقدار هنر
قصر شه را پاسبان بر بام و دربان بر در است
۳۲حکمت اندر رنج تن تهذیب عقل و جان توست
قصد واعظ زجر اصحاب و لگد بر منبر است
۳۳کامل و ناقص نه یکسانند در قطع امور
آنچه از شمشیر می آید نه حد خنجر است
۳۴چون کنند اهل حسد طوفان طریق حلم گیر
گاه موج آرام کشتی را ز ثقل لنگر است
۳۵با حسودان لطف خوش باشد ولی نتوان به آب
کشتن آن آتش که اندر سنگ آتش مضمر است
۳۶گر نیی همکار با نیکان ز همنامی چه سود
یک مسیح ابراء اکمه کرد و دیگر اعور است
۳۷خوی نیکو گیرد آن کز نیک یابد تربیت
شیر حکمت نوشد آن کام الکتابش مادر است
۳۸فعل نیک از نیک خویان جو که در تصریف دهر
مشتق اندر صورت و معنی به وفق مصدراست
۳۹خارخار شک درون دل بودن جان را چو گر
معنی ان کز برای شک بود زان رو گر است
۴۰هست مرد تیره دل در صورت اهل صفا
آن زن هندو که از جنس سفیدش چادر است
۴۱هر خلل کاندر عمل بینی ز نقصان دل است
رخنه کاندر قصر یابی از قصور قیصر است
۴۲نفس ظلمت رو به حبل الله ز جنبش باز ماند
رشته خورشید بند بال مرغ شب پر است
۴۳بی گناهی را به جرم دیگری از روی جهل
سرزنش کردن به رسم عاقل دانشور است
۴۴کرم را کش می توان عین کرم خواندن چه عیب
گر به رغم مردمش ام الخبائث دختر است
۴۵هر چه می یابی ز وی آن خاصیت کش ممکن است
طعن او بر فقد هر ناممکنی مستنکر است
۴۶نیست کوه از بهر همراهی که گویی مزمن است
نیست شیر از بهر هم خوابی که گویی ابخر است
۴۷سفله گر خجلت کشد ز آثار فعل خود کشد
گلخنی را رو سیاه از دود یا خاکستر است
۴۸گوش حکمت کش طلب، نی دیده صورت پرست
حظ کور از شاهدان خوش نوا بیش از کر است
۴۹چون فتد ز آهنگ صحت تار رگ بر عود تن
زخمه بهر ساز آن آهنگ زخم نشتر است
۵۰نقش پهلو نسخه تفصیل رنج شب بس است
جامه چاکی را که تا صبح از حصیرش بستر است
۵۱خوش بود خوشخو به هر صورت که باشد چون عبیر
کش به سهو ار غافلی تصحیف خواند عنبر است
۵۲کوس ناموس ار زنی از چرخ و انجم بر گذر
چون دف رسواییت این پر جلاجل چنبر است
۵۳سوی معنی رو که گر ماند به صورت با سپند
کی کند دفع گزند آن نقطه کاندر مجمر است
۵۴کم نشین ز امثال خود ایمن که باشد در رقم
مثل حنجر خنجر اما بهر قطع حنجر است
۵۵طعنه از کس خوش نباشد گرچه شیرین گو بود
زخم نی بر دیده سخت است ار همه نیشکر است
۵۶کندن بنیاد دولت را بود سیلی عظیم
رشحه کلک عوانان گرچه بس مستحقر است
۵۷گر عروج نفس خواهی بال همت برگشای
کانچه در پرواز دارد اعتبار اول پر است
۵۸نیست از مردی عجوز دهر را گشتن زبون
زن که فایق گشت بر شوهر به معنی شوهر است
۵۹راه عزلت پوی و خرم زی که چندین قهقهه
کبک ازان دارد که دور از خلق بر کوه و در است
۶۰حبس نیلی گنبدی از گریه می شو غرق آب
شب چو مرغی کآشیانش غنچه نیلوفر است
۶۱منکران را واردات عارفان نبود قبول
کافران را معجزات انبیا کی باور است
۶۲فقره فقره از کلام شیره مردان گوش کن
زانکه بر بوجهل جهل آن ذوالفقار حیدر است
۶۳نکته های پست کامل هست طالب را بلند
نقطه های یای حیدر تاج قاف قنبر است
۶۴خاک یاران شو که پشت کبر و کینت بشکند
کحل اغبر چشم نصرت را غبار لشکر است
۶۵لشکر انعام نادیده به بانگی تفرقه ست
دفتر شیرازه ناکرده به بادی ابتر است
۶۶ناپسندی گر رسد از یار روشندل چه باک
نیست عیبی آب صافی را که خاشاک آور است
۶۷دل بپرور بحر فیض نو به نو کز نخل خشک
می خورد خرمای تر مریم که عیسی پرور است
۶۸کافری دان نفس سرکش را که لازم یابیش
سرکشی چون سرکش کافی که اندر کافر است
۶۹ساغر عشرت مزن با زن که گر هست از نخست
رازدار سر عفت آخر از ساغر غر است
۷۰بهره از جنسیت افزاید که چون در فصل دی
مهر عریان باشد از وی حظ عریان اوفر است
۷۱دل مکن با ژنده پوشان بد که جاسوس دلند
بهر جاسوسی ست شه کاندر لباس چاکر است
۷۲چاره در دفع خواطر صحبت پیر است و بس
رخنه بر یأجوج بستن خاصه اسکندر است
۷۳جان پژمرده ز فیض پیر یابد زندگی
خضر ازان خضر است کز وی سبزه خشک اخضر است
۷۴بوی درویشی نداری خرقه پشمین چه سود
چند پیچی پشک در نافه که مشک اذفر است
۷۵ناز پرورد هوا با نفس نتواند غزا
زن که باشد لایق معجر چه مرد مغفر است
۷۶در جوانی سعی کن گر بی خلل خواهی عمل
میوه بی نقصان بود چون از درخت نوبر است
۷۷عالم عالی مقام از بهر جر خواهد علو
چون علی کش معنی استعلا و کار او جر است
۷۸مفتی تر دامن از مستی نوازد همچو دف
دفتر خود را دف تر دامن آری دفتر است
۷۹فلسفه چون اکثرش آمد سفه پس کل آن
هم سفه باشد که دارد حکم کل آنچ اکثر است
۸۰فلسفی از گنج حکمت چون به فلسی ره نیافت
می ندانم دیگری را سوی آن چون رهبر است
۸۱حکم حال منطقی خواهی ز حال فلسفی
کن قیاس آن را که اصغر مندرج در اکبر است
۸۲آن بد اختر کش منجم گفته ای چون هر اثر
پیش او مسند به اختر شد خدایش اختر است
۸۳اختیاری نیست او را اختیار از وی مپرس
اختیار جمله گم در اختیار داور است
۸۴چرخ و انجم جن و مردم هر یک اینجا مضطرند
اختیار جمله پیش «من یجیب المضطر» است
۸۵نور توحید است در دل مشعر ادراک حق
مشعر اخترپرستان را کجا آن مشعر است
۸۶معنی معشر معیت با شر آمد زان سبب
نیست زین معشر کسی بی شر اگر بو معشر است
۸۷حکمت یونیان پیغام نفس است و هوا
حکمت ایمانیان فرموده پیغمبر است
۸۸نامه کش عنوان نه قال الله یا قال النبی ست
حاصل مضمون آن خسران روز محشر است
۸۹نیست جز بوی نبی سوی خدا رهبر تو را
از علی جو بو که بوی بوعلی مستقذر است
۹۰دست بگسل از شفای او که دستور شقاست
پای یکسو نه ز قانونش که کانون شر است
۹۱صاحب علم لدنی را چه حاجت خط و لفظ
صفحه دل مصحف است آن را که قرآن از بر است
۹۲جامی احسنت این نه شعر از باغ رضوان روضه ای ست
کاندرو هر حرف ظرفی پر شراب کوثر است
۹۳در سواد خط آن انوار حکمت مختفی ست
چون شب تاریک آبستن به صبح انور است
۹۴همچو بکر فکر خسرو زاده است از لطف طبع
در کمال خوبی این یک خواهر آن یک خواهر است
۹۵ای بسا خواهر که با خواهر چو گردد جلوه گر
در جمال اکبر بود هر چند در سال اصغر است
۹۶«لجة الاسرار» اگر سازم لقب آن را سزاست
زانکه از اسرار دین بحری لبالب گوهر است
۹۷«حجة الاحرار» اگر با آن کنم ضم هم رواست
زانکه بر مطلوب هر آزاده حجت گستر است
۹۸مر بود پنجاه و چون آمد دو مر ابیات آن
در صفا و محکمی شاید که گویم مرمر است
۹۹سال تاریخش اگر فرخ نویسم دور نیست
زانکه سال از دولت تاریخ او فرخ فر است
۱۰۰