حبذا قصری که ایوانش ز کیوان برتر است
قبه والای او بالای چرخ اخضر است
۱سرکشیده ست آنچنان بالا که گویی چرخ را
کنگر اطراف بامش شرفه های افسر است
۲کعبه از سنگ است و هر سنگی که در بنیاد اوست
کعبه آسا مقبلان را قبله گاهی دیگر است
۳چرخ بر معمار او گاه عمارت عرضه کرد
خشت مهر و مه که این از سیم ناب آن از زر است
۴گفت خشت سیم و زر اینجا نمی ارزد به هیچ
بر زمین افکن که فرش ساحتش را در خور است
۵گل که بهر آجرش دست قضا تخمیر کرد
خاکش از خلد برین آبش ز حوض کوثر است
۶بهر استاد مقرنس کار او هر بامداد
گج سرشته مهر ز اسفیداج صبح انور است
۷شاخ و برگ نقش های صفحه دیوار او
در علو منزلت با شاخ طوبی همسر است
۸زانچه فاضل مانده از نقاش رنگ آمیز او
یک سفال لاجورد این گنبد نیلوفر است
۹شب ز نور شمسه او ذره در چشم ضریر
ز آفتاب چاشت بر اهل بصر روشن تر است
۱۰می کنم دعوی که هست افزون ز عالم فسحتش
گرچه طول و عرض عالم کشور اندر کشور است
۱۱حجتم این بس که آن شاهی که در عالم ز جاه
می نگنجد در حریمش مهد عزت گستر است
۱۲شاه ابوالغازی معز ملک و دین سلطان حسین
کز سرابستان جاهش نه فلک یک منظر است
۱۳سقف قصرش با ملمع نقش ها بالای چرخ
همچو بالای زمین این طارم پراختر است
۱۴چون در خلوت سرا بر روی خاصان کرده باز
از سران صد حلقه اش چون حلقه بیرون در است
۱۵چون بود در سایه دیوار او جا یافته
گر نهد در قصر خود پای از قصور قیصر است
۱۶ملک ازو شد دلبر زیبا و این فیروزه طاق
پیش این ایوان مقوس ابروی آن دلبر است
۱۷شب سراید زهره بهر پاسبانانش سرود
گوییا بر گوشه بامش یکی خنیاگر است
۱۸از در دهلیز جاه او که باب دولت است
قیمت هر تخته ای تخت هزار اسکندر است
۱۹آفتاب و چرخ را با او همی کردم قیاس
در محیط همت او این صدف آن گوهر است
۲۰عرصه هیجا که باشد پردلان را روضه ای
کش سپر گل غنچه ها پیکان و سوسن خنجر است
۲۱هر که آنجا ز ابر تیغ افشانده باران ضرر
رسته از خون اعادی لاله های احمر است
۲۲مدحت جاه و جلالش را چه حاجت نظم من
حسن مادرزاد مستغنی ز زیب و زیور است
۲۳تا فلک کرده ز خورشید آتش از انجم سپند
گرد این قصر جهان آرا چو گردان مجمر است
۲۴باده دور از چشم بد در وی گرفته جام عیش
آن که همچون جم هزارش جرعه نوش ساغر است
۲۵