گدای کوی خرابات پل برهنه چراست
اگر نه کفش زده فقر او به فرق غناست
۱به پشت پای زده راحت دو عالم را
ازان چه باک که خارش خلیده در کف پاست
۲اگر نه شکر تک و پوی راه فقر کند
شکاف پاشنه او دهان گشاده چراست
۳نشان گمشدگان می دهد به راه نجات
نشان پاش که بر خاک راه مانده به جاست
۴به فقر اوست به پا تخت شاه ازان چه غمش
که شه ز تخت به تعظیم او به پای نخاست
۵عصا زنان به در شه رود گدا آری
ستون خیمه اقبال اوعصای گداست
۶عبا که بر تن جامی ز خون دل شده آل
رسیده خلعت فقرش به دوش زآل عباست
۷