پیش ازان دم که قلم نقش کند حرف نخست
داشت طفل دل من لوح وفای تو درست
۱کار بر خسته دلان همچو قبا تنگ مگیر
گرچه بر قامت تو خلعت حسن آمده چست
۲اشک خود را ز نظر غرقه به خون می رانم
که چرا چشم من از خاک کف پای تو شست
۳چند گویی که چو وصلم نشود یافت مجوی
تا مرا تاب و توان هست تو را خواهم جست
۴نیست در بادیه عشق نظر لیلی را
جز بر آن لاله که با داغ دل مجنون رست
۵گر کشم بی تو ز بدبختی خود صد سختی
حاش لله که شود رابطه عشق تو سست
۶گفته ای بی طلب از من مطلب جامی کام
آه و صد آه که مطلوب و طلب هردو ز توست
۷