جانم از عشق تو در ورطه بیم افتاده ست
دلم از تیغ فراق تو دونیم افتاده ست
۱جیب گل نافه چین شد به گلستان گویی
دامن زلف تو در دست نسیم افتاده ست
۲حاصل خویش بجز رنج سفر هیچ ندید
هر مسافر که بر این در نه مقیم افتاده ست
۳شاهد ملک چه بینی که کند زیور گوش
زان در اشک که از چشم یتیم افتاده ست
۴وجه خود در ره می نه که نباشد غم دزد
هر که را کیسه تهی از زر و سیم افتاده ست
۵می خورد صوفی پرخوار پی هضم طعام
با همه جهل ببینش چه حکیم افتاده ست
۶نکشد جز به می و ساقی مطبوع و سماع
طبع جامی که ز آفات سلیم افتاده ست
۷