نماند جا که تر از ابر دیده ما نیست
ولی چه سود که آن مه در ابر پیدا نیست
۱چگونه بر در او جا کنم که چندان سر
فتاده بر سر کویش که پای را جا نیست
۲ز گشت باغ چه حاصل بجز غم آن دل را
که از مشاهده دوست در تماشا نیست
۳به باغ گو گذری کن که نیست هیچ نهال
که بهر خدمت قدش ستاده بر پا نیست
۴سواد خط تو تا دیده ام نبینم کس
که مبتلا شده چون من به دام سودا نیست
۵مگو به وعده که کام دلت دهم فردا
که دردمند غمت را امید فردا نیست
۶جدا ز لعل تو جامی چو نکته پردازد
به نطق هست چو طوطی ولی شکرخا نیست
۷