فروغ روی تو خورشید و مه بس است مرا
جبینت آینه صبحگه بس است مرا
۱مرا چه حد که شود ابروی تو محرابم
نشان نعل سمندت به ره بس است مرا
۲چه غم که شاخ امل غنچه مراد نداد
دلم که بسته ز خون ته به ته بس است مرا
۳حجاب شد سر زلف سیاه پیش رخت
همین علامت بخت سیه بس است مرا
۴به عشق کهنه که نو شد اگر گنه کارم
خط عذار تو عذر گفته بس است مرا
۵نگویمت گه و بیگه دلم نگه می دار
گهی ز چشم خوشت یک نگه بس است مرا
۶کنم به باده چو جامی دلالت صوفی
همین معامله در خانقه بس است مرا
۷