خار غم بیخ فرو برده در آب و گل ما
غنچه کم خاسته زین خار چو پر خون دل ما
۱بس که در راه تو ای کعبه جان گریانیم
بر سر آب چو کشتیست روان محمل ما
۲شب برد ناله ما خواب رفیقان سفر
به که از منزل شان دور بود منزل ما
۳دل نهادیم به بی حاصلی خود چه کنیم
حاصلی نیست ز سعی دل بیحاصل ما
۴کشته خنجر تسلیم بود عاشق تو
نیست حاجت که کشی تیغ پی بسمل ما
۵شغل مرغان اولی اجنحه پروانگی است
تا ز شمع رخت افروخته شد محفل ما
۶جامی از مشکل خود پرده چه سان بگشایم
گر نه رشح قلمت شرح کند مشکل ما
۷