صبحدم داشتم از غنچه نشکفته شگفت
که چرا سر دل از بلبل آشفته نهفت
۱باد گفت این همه خندان لبیش زان سبب است
که فرو خورد به دل خون و به کس راز نگفت
۲کی شود آینه طلعت یار آن سالک
کز غبار دگران ساحت اندیشه نرفت
۳هیچ سودی نکند شب همه شب بیداری
دیده بخت چو در موعد دیدار بخفت
۴دارم آویزه گوش خرد از پیر مغان
این گهر را که به الماس عبارت می سفت
۵کای پسر گر هوس همرهی ما داری
شو تهی سایه صفت از خود و بر خاک بیفت
۶جامیا رنج طلب کش که نشد قدرشناس
هرکه را گوهر این بحر به دست آمد مفت
۷