سحرگاهان که از باد صبا بوی بهاران زد
به گلگشت چمن بلبل صلای میگساران زد
۱نباشد جز برای میگساران عرصه بستان
که جاروبش نسیم صبح و آبش رشح باران زد
۲ز گل هر گلبن آمد گلعذاری خرم و خندان
خوش آن کس کو می گلگون به روی گلعذاران زد
۳مجو از خط دور جام صافی حرف جمعیت
که دوران این رقم را بر سفال درد خواران زد
۴به عیب عارفان بگشاد لب شیخ دغاپیشه
ببین قلاب را چون طعنه بر صاحب عیاران زد
۵بدو کردم رخ امید جست از کوی او بادی
غبار ناامیدی در رخ امیدواران زد
۶منقش گشت دیوارش ز خون عاشق بیدل
بر آنجا بس که سر چون خامه صورت نگاران زد
۷نرفت از جا دل من با خیال خیل مژگانش
چو سلطان دلاور بر صف خنجرگذاران زد
۸مغیث الدوله یعقوب آن که بود او مقصد اصلی
چو گردون سکه دولت به نام شهریاران زد
۹دعای دولت او داشت جامی گویی استدعا
که دست مسئلت در دامن پرهیزگاران زد
۱۰