چو می دم با لب جانان من زد
ز غیرت آتش اندر جان من زد
۱به ترک عشق پیمان بسته بودم
جمالش رخنه در پیمان من زد
۲به میدان همچو گوی افتاد صد سر
به هر چوگان که دی سلطان من زد
۳چو باران ریختم از دیده چون برق
لب او خنده بر باران من زد
۴گریبانم اجل سوی عدم تافت
خیالش دست در دامان من زد
۵عجب مستغنیم زان روز کان گنج
قدم در کلبه ویران من زد
۶سرودش ذوق دیگر داد جامی
چو مطرب چنگ در دیوان من زد
۷