سر زلفت گره بر کار من زد
لب لعلت دم از آزار من زد
۱دلم جز راه هشیاری نمی رفت
خطت راه دل هشیار من زد
۲به خود پندار صبرم بود کآتش
غمت در خرمن پندار من زد
۳به خون دل غمت را کلک مژگان
رقم بر صفحه رخسار من زد
۴به عقلم کی رسد دعوی که عشقت
قفای عقل دعویدار من زد
۵به سینه عشق سنگ محنتم کوفت
در گنجینه اسرار من زد
۶قبول دوست بس جامی چه باک است
رقیب ار طعنه بر گفتار من زد
۷