دلنواز ز من خسته جگر بازمایست
دیده روشنی از اهل نظر بازمایست
۱با تو از هر غرضم پاک ز همراهی من
به غرضهای حریفان دگر بازمایست
۲فتنه ای خاست به پای از تو به هر راهگذر
زود بخرام و به هرراهگذر بازمایست
۳دین و دل شد به رهت جان به لب آمده نیز
گو روان شو ز رفیقان سفر بازمایست
۴باد در خنده عشرت لب تو با دگران
گو نم حسرتم از دیده تر بازمایست
۵ای گرفتارهوس سر غم عشق طلب
به گمان هنر از کسب هنر بازمایست
۶جامی از جلوه معشوق خبر پرسی چند
طالب نقد عیان شو به خبر بازمایست
۷