بنازم آن سوار نازنین را
که برد از کف عنان عقل و دین را
۱اگر سلطان جمالش را ببیند
کند تسلیم او تاج و نگین را
۲چو نتوانم که بوسم نعل رخشش
به هر جا بگذرد بوسم زمین را
۳مراآن لطف ساعد گشت نی تیغ
چو برزد بهر قتلم آستین را
۴برآرد صوفی انگشت شهادت
چو بیند آن لب چون انگبین را
۵ز چین زلف چون بنمایدم روی
به یاد آرم نگارستان چین را
۶چو جامی جز رخش را سجده آرد
بشوید از خوی خجلت جبین را
۷