مه اشترسوار من که شد رخش فلک پستش
خوش آن رهرو که در قید مهار مهر دل بستش
۱تن پاکش به پاکی دست برد از چشمه حیوان
خضر کی یابد آن دولت که ریزد آب بر دستش
۲ز شاخ سدره آمد نخل او برتر عجب دارم
که چون آسیب سنگ ناکسان نوشین رطب خستش
۳اگر صد نشتر محنت رسد بس باشد این مرهم
که سوی سینه ریشان التفات خاطری هستش
۴به کحل دولت گیتی سیه چشمی نکرد آری
سواد از سرمه «مازاغ » دارد نرگس مستش
۵گذشت از سی و چل بر ساحل بحر طلب عمرم
خوش آن کافتد چو او صیدی پس از پنجاه در شستش
۶بود وصاف او جامی دلش را برق غم بادا
اگر حرفی نه در وصف رخ او از زبان جستش
۷