چون رخت بینم سر خویش از حیا پیش افکنی
وآتش محرومیم در سینه ریش افکنی
۱شهر پر غوغا شد از تو کاش چون آیی برون
دفع غوغا را نقابی بر رخ خویش افکنی
۲دست ده تا چینم آزارش به بوس ای جان که سنگ
برمن دیوانه از طفلان همه بیش افکنی
۳نیست جز خونریزی و عاشق کشی کیشی تو را
دمبدم تیر دگر برما ازان کیش افکنی
۴می زنی قرعه پی قتل رقیبان تا به کی
قرعه دولت به نام هر بداندیش افکنی
۵ریش دل گر کرد خانه چشم بر هم زن به ناز
در دلم چاک از مژه بهتر که از نیش افکنی
۶شاه خوبانی و درویش تو جامی دور نیست
گر به رحمت سایهای بر حال درویش افکنی
۷