گوهر عشق تو را دل صدف است
ناوک درد تو را جان صدف است
۱بحر اسرار شناسد خود را
شیخ مغرور که بادش به کف است
۲رخنه تیغ جفایت به سرم
کنگر افسر جاه و شرف است
۳می رسد راحتم از سیلی فقر
ناله از دست تهی کار دف است
۴عیش سازان و شراب و لب کشت
چشم عارف نه بر آب و علف است
۵جامی از اهل ولا همت خواه
گرد تو گرچه بلا بسته صف است
۶کار هر کس نبود صف شکنی
شیر این معرکه شاه نجف است
۷