اشعار پراکنده
بحر طویل جامی
سقاک الله ای دیار
که از دور روزگار
۱تهی مانده ای ز یار
من و جان بی قرار
۲به گرد تو اشکبار
چه پنهان چه آشکار
۳چو ابری که در بهار
کند گریه بر چمن
۴به هر منزل و مقام
که آن سرو خوشخرام
۵به یاران نشسته رام
به عشرت گرفته جام
۶وزان جام شادکام
به جایی نهاده گام
۷برآنجای صبح و شام
نهم روی خویشتن
۸درین دلگشا محل
چو فردوس بی بدل
۹ز دوران پر حیل
چه بینم بجز خلل
۱۰کنم تا برد اجل
سر رشته امل
۱۱گهی ناله بر طلل
گهی گریه بر دمن
۱۲به هر جا زمین نشین
شد آن یار نازنین
۱۳به چشم من غمین
که دارد به تیغ کین
۱۴به جانم غمش کمین
خس و خار آن زمین
۱۵به از سرو و یاسمین
به از سنبل و سمن
۱۶دلی دارم ای نسیم
ز هجران او دو نیم
۱۷چو هر بزم را ندیم
تویی ناکشیده بیم
۱۸گذر کن بر آن حریم
که آن مه بود مقیم
۱۹درآن روضه نعیم
بگو شرح حال من
۲۰چو آن یار دل گسل
به قتلم دهد سجل
۲۱وزآن قتل تنگدل
به رفتار معتدل
۲۲به خاکم رسد خجل
به جانش کنم بحل
۲۳ز شوقش چو گل ز گل
زنم چاک پیرهن
۲۴درین خطه خطر
حذر جامیا حذر
۲۵که با طبع نکته ور
کنی دعوی هنر
۲۶به کف چو نبودت زر
سخن گر شود گهر
۲۷کجا یار سیمبر
نهد گوش بر سخن
۲۸