ز دلت چه داد خواهم که نه داور منی
ز غمت چه شاد باشم که نه غمخَور منی
۱همه عالم آگهی شد که جفاکش توام
نیَم از دل تو آگه که وفاگر منی
۲دلم از میانه گم شد عوضش چه یافتم
که نه حاصلم همین بس که تو دلبر منی
۳نفسی دریغ داری ز من ای دریغ من
ز تو قانعم به بوئی که سمنبر منی
۴به کمند زلفت اندر خفه گشت جان من
دیتش هم از تو خواهم که تو داور منی
۵به لبت شفیع بردم که مرا قبول کن
به ستیزه گفت خون خور که نه درخَور منی
۶ز در تو چند لافم که تو روزی از وفا
به حقایقی نگفتی که سگ در منی
۷