چو عمر رفته تو کس را به هیچ کار نیایی
چو عمر نامده هم اعتماد را نبشایی
۱عزیز بودی چون عمر و همچو عمر برفتی
چو عمر رفته ز دستم نداند آنکه کی آیی
۲مرا چو عمر جوانی فریب و دادی رفتی
تو همچو عمر جوانی، برو نه اهل وفایی
۳دلم تو را و جهان را وداع کرد به عمری
که او به ترک سزا بود و تو به هجر سزایی
۴چو عمر نفسپرستان که بر محال گذشت آن
برفتی از سر غفلت نپرسمت که کجایی
۵تو را به سلسلهٔ صبر خواستم که ببندم
ولی تو شیفته چون عمر، بیش بند نپایی
۶ز دست عمر سبک پای سرگران به تو نالم
که عمر من ز تو آموخت این گریخته پایی
۷تو همچو روزی بسیار نارسیده بهی ز آن
که عمر کاهی اگرچه نشاط دل بفزایی
۸مرا ز تو همه عمر است ماتم همه روزه
که همچو عید به سالی دوبار روی نمایی
۹چو عمر رفته به محنت که غم فزاید یادش
به یاد نارمت ایرا که یادگار بلایی
۱۰چو روز فرقت یاران که نشمرند ز عمرش
ز عمر نشمرم آن ساعتی که پیش من آیی
۱۱ز خوان وصل تو کردم خلال و دست بشستم
به آب دیده ز عشقت که زهر عمر گزایی
۱۲مرا به سال مزن طعنه گر کهن شده سروم
که تو به تازگی عمر همچو گل به نوایی
۱۳تویی که نقب زنی در سرای عمر و به آخر
نه نقد وقت بُری، کیسهٔ حیات ربایی
۱۴چنان که از دیت خون بوَد حیات دوباره
دوباره عمر شمارم که یابم از تو جدایی
۱۵من از غم تو و از عمر سیر گشتم ازیرا
چو غم نتیجهٔ عمری چو عمر دام بلایی
۱۶به عمرم از تو چه اندوختم جزاین زرِ چهره
به زر مرا چه فریبی که کیمیای جفایی
۱۷برو که تشنهٔ دیرینهای به خون من آری
نپرسم از تو که چون عمر، زود سیر چرایی
۱۸تنم ببندی و کارم به عمرها نگشایی
که کم عیاری اگرچه چو عمر بیش بهایی
۱۹