بهشت صدرا تا دولت تو در دربست
بر آستان تو درهای آسمان بگشاد
۱قریشی هدی از رایت تو کرد شرف
یمانی ظفر از تیغ تو گرفت نژاد
۲به بارگاه تو دامن کشان رسید انصاف
ز درگه تو گریبان دریده شد بیداد
۳سپهر مهرهٔ بازوی بندگان تو گشت
از آن قبل ز قبول فنا شده است آزاد
۴سیه سپید جهان گوئی از دوات تو خاست
که صورت شب و روز آمد آبنوس نهاد
۵به یاد حضرت تو یوسفان مصر سخن
مدام جام معانی کشند تا بغداد
۶ز بود بنده و نابود او چه برخیزد
کجا رضای تو نبود، نبود و بود مباد
۷رضای خاطر من چون توئی تواند جست
که آب و دانهٔ سیمرغ جم تواند داد
۸خدایگان سپهر آستان نکو داند
که در جهان سخن بنده بینظیر افتاد
۹در آن مبین که ز پشت دروگری زاده است
کجا خلیل پیمبر ه از دروگر زاد
۱۰ز بنده بوی برند آن و این در این صنعت
اگرچه موی برند این و آن در این بنیاد
۱۱در آن چه عیب که از سرب بشکند الماس
هنر در آن، که ز الماس بشکند پولاد
۱۲بدل من آمدم اندر جهان سنائی را
بدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد
۱۳دهان دهر به گوهر چنان بیاکندم
که ره نبود نفس را که گویدم فریاد
۱۴به باغ خاطر من خواه تازه نخل سخن
ز خشک بید هر افسردهای چه اری یاد
۱۵ز نخل، میوه توان چید چون بیازی دست
ز بید کرم توان یافت چون بجنبد باد
۱۶اگر جهان من از غم کهن شده است رواست
جهان به مدح تو تازه کنم بقای تو باد
۱۷دلی که مدح تو سازد شکسته به که درست
چو جای گنج سگالی خراب به کاباد
۱۸