فضل درد سر است خاقانی
فاضل از درد سر نیاساید
۱سرور عقل و تاجدار هنر
درد سر بیند و چنین شاید
۲تاج بیدرد سر کجا باشد
گنج بیاژدها کجا پاید
۳سروری بیبلا به سر نشود
صفدری بی مصاف برناید
۴پیل باشد عزیز پس همه کس
مغزش از آهنی بفرساید
۵قدر سرمه بزرگتر باشد
هرچه آسیش خردتر ساید
۶قابله بهر مصلحت بر طفل
وقت نافه زدن نبخشاید
۷شهد الفاظ داری اهل حسد
بگزد شهد و پس بپالاید
۸آنکه از نحل خانه گیرد شهد
بزند نحلش ارچه نگزاید
۹عاقل آنگه رود به خانهٔ نحل
که به گل چهره را بینداید
۱۰خضر و دیوار گنج کردن و بس
دست موسی به گل نیالاید
۱۱سرو شادابی و گمان بردی
که تو را هیچ غم نپیراید
۱۲هنرت مشک نافهٔ آهوست
چه عجب مشک دردسر زاید
۱۳وقت باشد که نافه بگشایند
مرد را خون ز مغز بگشاید
۱۴بوی مشکت جهان گرفت سزد
که دلت شکر ایزد آراید
۱۵ناسپاسی به فعل کافور است
کنهمه بوی مشک برباید
۱۶گر تو از بوی مشک عطسه زنی
هر که حاضر دعات بفزاید
۱۷تو بر آن عطسه هم بخوان الحمد
کاهل سنت چنینت فرماید
۱۸خواجه گر نوح راست کشتیبان
موج طوفانش محنت افزاید
۱۹دامنت بادبان کشتی شد
گر گریبانت تر شود شاید
۲۰