علم دین کیمیاست خاقانی
کیمیائی سزای گنج ضمیر
۱مس زنگار خورده داری نفس
از چنین کیمیات نیست گزیر
۲جز از این هرچه کیمیا گویند
آن سخن مشنو و مکن تصویر
۳عمل اژدهات پیش آرند
کاب هست اژدهای حلقه پذیر
۴اژدها سر به دم رساند و باز
سر دم اژدها خورد بر خیر
۵مپذیر این هوس که نپذیرند
بهرج قلب ناقدان بصیر
۶به چنین جهل علم دین بشناس
که شناسند نافه مشک به سیر
۷اول این امتحان سکندر کرد
از ارسطو که بود خاص وزیر
۸برنیاورد کام تا خوردند
هم سکندر هم ارسطو تشویر
۹بدعت فاضلان منحوس است
این صناعت برای میره و میر
۱۰تا ز خامان خام طبع کنند
مال میر اثیافته تبذیر
۱۱مدبری را که قاطع ره توست
واصلی خوانی از پی توفیر
۱۲کید قاطع مگو که واصل ماست
کید چون گردد آفتاب منیر
۱۳که کند زر چو افتاب از خاک
زحلی کاهنی کند به زحیر
۱۴کافتاب از پیام خاکی زر
نکند بیهزار ساله مسیر
۱۵آفتاب است کیمیاگر و پس
واصلی صانعی قوی تاثیر
۱۶کی کند زر میان بوتهٔ خاک
دم او آسمان و بوته اثیر
۱۷این همه درد سر ز عشق زر است
ورنه روزی ضمان کند تقدیر
۱۸زر که بیند قراضه چون مه نو
حرص دیوانه بگسلد زنجیر
۱۹زر خرد بزرگ قیمت را
هست جرمی عظیم و جرم حقیر
۲۰یکنزون الذهب نکردی درس
یوم یحمی نخواندی از تفسیر
۲۱بر زمین هر کجا فلک زدهای است
بینوائی به دست فقر اسیر
۲۲شغل او شاعری است یا تنجیم
هوسش فلسفه است یا اکسیر
۲۳چیست تنجیم و فسفه تعطیل
چیست اکسیر و شاعری تزویر
۲۴کفر و کذب این دو راست خرمن کوب
نحس و فقر آن دو راست دامنگیر
۲۵در ترازوی شرع و رستهٔ عقل
فلسفه فلس دان و شعر شعیر
۲۶