هر کجا از خجندیان صدری است
ز آتش فکرت آب میچکدش
۱خاصه صدر الهدی جلال الدین
کز سخن در ناب میچکدش
۲آتش موسی آیدش ز ضمیر
و آب خضر از خطاب میچکدش
۳فکر و نطقش چو نکهت لب دوست
ز آتش تر گلاب میچکدش
۴مار زرینش نوش مهره دهد
چون عبیر از لعاب میچکدش
۵حاسدش آسیاست کز دامن
آب چون آسیاب میچکدش
۶آسمانی است کز گریبان آب
بر زمین خراب میچکدش
۷به لسانش نگر که چون بلسان
روغن دیر یاب میچکدش
۸خور ز رشک کفش به تب لرزه است
که خوی تب ز تاب میچکدش
۹شب رخ چرخ پر خوی است مگر
که آن خوی از افتاب میچکدش
۱۰گفت مدحی مرا که از هر حرف
همه در خوشاب میچکدش
۱۱موکب ابر چون به شوره رسد
قطرها بر سراب میچکدش
۱۲باد نوروز چون رسد بر گل
شهد تر چون شراب میچکدش
۱۳نم شبنم به گل رسد شبها
هم نمی بر سداب میچکدش
۱۴بکر طبعش نقاب هندی داشت
کب حسن از نقاب میچکدش
۱۵سبزهٔ سر نهاده عرض دهد
هر نمی کز سحاب میچکدش
۱۶