برد بیرون مرا ز ظلمت شک
این چراغِ یقین که من دارم
۱کعب همت به ساق عرش رساند
این دو تن عقل و دین که من دارم
۲خیل غوغای آز بشکستند
این دو صف در کمین که من دارم
۳خود سگی کردنم نفرمایند
این دو شیر عرین که من دارم
۴قدما گرچه سحرها دارند
کس ندارد چنین که من دارم
۵کنم از شوره خاک شیرهٔ پاک
این کرامات بین که من دارم
۶نبرد ذل بر آستان ملوک
این دل نازنین که من دارم
۷نه ز سَردان خورم طپانچهٔ گرم
این رخ شرمگین که من دارم
۸حسبی الله مراست نقش نگین
جم ندید این نگین که من دارم
۹تخم همت ستاره بر دهدم
فلک است این زمین که من دارم
۱۰دل مرا در خرابهای بنشاند
اینست گنج مهین که من دارم
۱۱همتم سر ز تاج دردُزدد
اینست دزد امین که من دارم
۱۲من که خاقانیم ندانم هم
که چه شاهی است این که من دارم
۱۳