خوان خسرو فلک مثال و در او
آفتابی است ده هلال بر او
۱آفتابی که آفتابش پخت
که نهد بر سپهر خوان مگر او
۲آفتابی چو غنچه سر بسته
که نماید چو غنچه لعل و زر او
۳غنچه دارد زر تر اندر لعل
لعل دارد میان زرّ تر او
۴آفتابی که خاورش دهن است
دارد از باغ شاه باختر او
۵گزلک شاه سعد ذابح دان
که به مریخ ماند از گهر او
۶سر مریخ گوهرش زیبد
آورد ده هلال در نظر او
۷هر هلالی کز او کنند جدا
خوش بخندد ناظرانش بر او
۸سر مریخ کآفتاب شکافت
نگذارد ز ده هلال اثر او
۹ابرهٔ آفتاب اگر زرد است
چون شفق سرخ دارد آستر او
۱۰مجمر زر نگر که میدارد
از برون عطر و از درون شرر او
۱۱بهر خوان سکندر دوران
داشت از آب خضر آبخَور او
۱۲چون به حضرت رسید خاقانی
بر سر خوان رسید ما حضر او
۱۳خاقانی از نشیمن آزادی آمده است
بندش کجا کند فلک و زرق و بند او
۱۴نندیشد از فلک نخرد سنبلش به جو
بر کهکشان و خوشه بود ریشخند او
۱۵زین مرغزار سبز نجوید حیات از آنک
قصاب حلق خلق بود گوسفند او
۱۶خضر است و خان و خانه به عزلت کند بهدل
هم خضر خان ومشغلهٔ او ز کند او
۱۷خاقانی از حریف گزیدن کران گزید
کان را که برگزید گزیدش گزند او
۱۸هرچند کان سقط به دمش زنده گشته بود
چون دست یافت سوخت و را سقط زند او
۱۹خورشید دیدهای که کند آب را بلند
سردی آب بین که شود چشمبند او
۲۰حاسد که بیند این سخن همچو شیر و می
سرکه نماید آن، سخن لوزه کند او
۲۱