لوریی گفت مرا در عرفات
که می و بنگ نگیرم پس از این
۱گرچه زنگی لقبم بهر نشاط
عادت زنگ نگیرم پس از این
۲تو گوا باش که چو کردم حج
می گلرنگ نگیرم پس از این
۳توبه چون بیخ فرو برد به دل
شاخ هر شنگ نگیرم پس از این
۴دست سلطان خرد بوسه زدم
پای سرهنگ نگیرم پس از این
۵نامور تیغم با جوهر نور
ظلمت ننگ نگیرم پس از این
۶صیقل عقل جلا داد مرا
تا دگر زنگ نگیرم پس از این
۷شاهد دوست کهش افتاد جهان
در برش تنگ نگیرم پس از این
۸ناخن چنگ گرفتم که دگر
زلف در چنگ نگیرم پس از این
۹چنگ چون در رسن کعبه زدم
گیسوی چنگ نگیرم پس از این
۱۰