جام ز می دو قله کن خاص برای صبحدم
فرق مکن دو قبله دان جام و صفای صبحدم
۱بر تن چنگ بند رگ وز رگ خم گشای خون
کهآتش و مشک زد به هم نافهگشای صبحدم
۲جام چو دور آسمان درده و بر زمین فشان
جرعه چنان که برچکد خون به قفای صبحدم
۳چرخ قرابهٔ تهی است پارهٔ خاک در میان
پری آن قرابه ده جرعه برای صبحدم
۴حلق و لب قنینه بین سرفهکنان و خنده زن
خنده بهار عیش دان، سرفه نوای صبحدم
۵ساقی اگر نه سیب تر بر سر آتش افکند
این همه بوی چون دهد می به هوای صبحدم؟
۶صورت جام و باده بین معجز دست ساقیان
ماه نو و شفق نگر نور فزای صبحدم
۷باده به گوش ماهییی بیش مده که در جهان
هیچ نهنگ بحرکش نیست سزای صبحدم
۸صبح شد از وداع شب با دم سرد و خون دل
جامه دران گرفت کوه، اینت وفای صبحدم
۹شمع که در عنان شب زردهٔ بش سیاه بود
از لگد براق جم، مرد بقای صبحدم
۱۰موکب صبح را فلک دید رکابدار شه
داد حلی اختران نعل بهای صبحدم
۱۱شاه معظم اخستان شهر گشای راستین
داد ده ظفر ستان، ملک خدای راستین
۱۲رطل کشان صبح را نزل و نوای تازه بین
زخمه زنان بزم را ساز و نوای تازه بین
۱۳رنگ بشد ز مشک شب، بوی نماند لاجرم
باد بر آبگون صدف غالیهسای تازه بین
۱۴بید بسوز و باده کن راوق و لعل باده را
چون دم مشک و عود تر عطر فزای تازه بین
۱۵سوخته بید و باده بین رومی و هندویی به هم
عشرت زنگیانه را برگ و نوای تازه بین
۱۶نافهٔ چین کلید زد صبح و کلید عیش را
بر در عدهدار خم قفل گشای تازه بین
۱۷تُرک سلاحپوش را زلف چو بر هم اوفتد
عقل صلاح کوش را مست هوای تازه بین
۱۸شاهد روز کز هوا غالیهگون غِلاله شد
شاهد توست جام می زو تو هوای تازه بین
۱۹نیست جهان تنگ را جای طرب که دم زنی
ز آن سوی خیمهٔ فلک خم زن و جای تازه بین
۲۰زیر پل فلک مجوی آب وفا ز جوی کس
بگذر از این پل کهن آب وفای تازه بین
۲۱لهجهٔ راوی مرا منطق طیر در زبان
بر در شاه جم نگین، تحفه دعای تازه بین
۲۲قلعهٔ گلستان شه قلهٔ بوقبیس دان
حصن شما خیش حرم کعبه سرای تازه بین
۲۳رستم کیقباد فر حیدر مصطفی ظفر
همره رخش و دل دلش فتح و غزای راستین
۲۴بر ره قول کاسهگر نوای نو زند
بر سر خوانچهٔ طرب مرغ صلای نو زند
۲۵مرغ قنینه چون زبان در دهن قدح کند
جان قدح به صد زبان لاف صفای نو زند
۲۶طاس چو بحر بصره بین جزر و مدش به جرعهای
ساحل خاک را ز در موج عطای نو زند
۲۷بزم چو هشت باغ بین باده چهار جوی دان
خاصه که ساز عاشقان حور لقای نو زند
۲۸سنگ به لشکر افکند منهی عقل و آخرش
قاضی لشکر مغان حد جفای نو زند
۲۹و آن می عقل دزد هم نقب زند سرای غم
لاجرمش صفیر خوش چنگ سرای نو زند
۳۰چنگ بریشمین سلب کرده پلاس دامنش
چون تن زاهدان کز او بوی ریای نو زند
۳۱نای چو زاغ کنده پر نغز نوا چو بلبلان
زاغ که بلبلی کند طرفه نوای نو زند
۳۲دست رباب را مجس تیز و ضعیف و هر نفس
نبضشناس بر رگش نیش عنای نو زند
۳۳بربط اگر دم از هوا زد به زبان بیدهان
نی به دهان بیزبان دم ز هوای نو زند
۳۴چنبر دف شود فلک مطرب بزم شاه را
ماه دو تا سبو کشد زهره ستای نو زند
۳۵شاه خزر گشای را هند و خزر شرف دهد
بر پسر سبکتکین هند گشای راستین
۳۶جام و تنوره بین به هم باغ و سرای زندگی
ز آتش و می بهار و گل زاده برای زندگی
۳۷بر در درج خط قدح از افق تنوره بین
عکس دو آفتاب را نورفزای زندگی
۳۸حجرهٔ آهنین نگر، حقهٔ آبگینه بین
لعل در این و زر در آن، کیسهگشای زندگی
۳۹جام پری در آهن است از همه طرفهتر ولی
نقش پری به شیشه بین سحرنمای زندگی
۴۰دایرهٔ تنوره بین ریخته نقطههای زر
کرده چو سطح آسمان خط سرای زندگی
۴۱شبه سپید باز بین بر سر کوه پر طلا
باز سپید روز بین بسته قبای زندگی
۴۲قطره و میغ تیره بین شیره سفید و تخمه کان
عالم دردمند را کرده دوای زندگی
۴۳سال نو است و قرص خور خوانچهٔ ماهی افکند
وز بره خوان نو نهد بهر نوای زندگی
۴۴تابهٔ زر ندیدهای بر سر ماهی آمده
چشمهٔ خور به حوت بین وقت صفای زندگی
۴۵ابر چو پیل هندوان آمد و باد پیلبان
دیمه روس طبع را کشته به پای زندگی
۴۶روز یکم ز سال نو جشن سکندر دوم
خاک ز جمرهٔ سوم کرده قضای زندگی
۴۷شاه سکندر هدی، چشمهٔ خضر رای او
بیظلمات چشمه بین زاده ز رای راستین
۴۸ای به هزار جان دلم مست وفای روی تو
خانهٔ جان به چار حد وقف هوای روی تو
۴۹رشتهٔ جان برون کشم هر مژه سوزنی کنم
دیده بدوزم از جهان بهر وفای روی تو
۵۰تا چو کبوتران مرا بام تو نقش دیده شد
کافرم ار طلب کنم کعبه به جای روی تو
۵۱گرچه چو پشت آینه حلقه به گوش تو شدم
آینه کردم اشک را خاص برای روی تو
۵۲از همه تا همه مرا نیم دل است و یک نفس
هر دو به مهر کردهام بهر رضای روی تو
۵۳قفل به سینه برزدم کوست خزینهٔ غمت
قفل خزینه ساختم دستگشای روی تو
۵۴غمزه زنان چو بگذری سنبله موی و مه قفا
روی بتان قفا شود پیش صفای روی تو
۵۵چون به قفای جان دَوَد عمر به پای روز و شب
عمر فشان همی دَوَد جان به قفای روی تو
۵۶هر که نظارهٔ تو شد دست بریده میشود
یوسف عهدی و جهان نیم بهای روی تو
۵۷هستی خاقنی اگر نیست شد از تو جو به جو
بر دل او به نیم جو باد بقای روی تو
۵۸سمع خدایگان شود چون دهن تو گنج در
چون به زبان من رود مدح و ثنای روی تو
۵۹پانصدِ هجرت از جهان هیچ ملک چُنو نزاد
از خلفای سلطنت تا خلفای راستین
۶۰نیست به پای چون منی راه هوای چون تویی
خود نرسد به هر سری تیغ جفای چون تویی
۶۱دل چه سگ است تا بر او قفل وفای تو زنم
کی رسد آن خرابه را قفل وفای چون تویی
۶۲بوسهخرانت را همه زرّ تر است در دهن
وانِ من است خشک جان بوسه بهای چون تویی
۶۳گرچه چراغ در دهن زر عیار دارمی
کی شودی لبم محک از کف پای چون تویی
۶۴گهگه اگر زکات لب بوسه دهی، به بنده ده
تا به خراج ری زنم لاف عطای چون تویی
۶۵همچو سپند پیش تو سوزم و رقص میکنم
خود به فدا چنین شود مرد برای چون تویی
۶۶گفتی اگرچه خستهای غم مخور این سخن سزد
خود به دلم گذر کند غم به بقای چون تویی
۶۷با همه خستگی دلم بوسه رباید از لبت
گربهٔ شیردل نگر لقمه ربای چون تویی
۶۸نوبهٔ خواجگی زنم بهر هوای تو مگر
نشکند از شکستگان قدر هوای چون تویی
۶۹بر سر خاقانی اگر دست فرو کنی سزد
کوست دلی و نیم جان روی نمای چون تویی
۷۰از تو به بارگاه شه لاف دو کون میزنم
کم ز خراج این دو ده برگ گدای چون تویی
۷۱از شه عیسوی نفس عازر ملک زنده شد
معجزه را همین قدر هست گوای راستین
۷۲اهل نماند بر زمین، اینت بلای آسمان
خاک بر آسمان فشان هم ز جفای آسمان
۷۳چون پس هر هزار سال اهل دلی نیاورد
این همه جان چه میکند دور برای آسمان
۷۴ای مه مگو که آسمان اهل برون نمیدهد
اهل که نامد از عدم چیست خطای آسمان
۷۵کوه به کوه میرسد، چون نرسد دلی به دل؟
غصهٔ بیدلی نگر هم ز عنای آسمان
۷۶با همه دلشکستگی روی به آسمان کنم
آه که قبلهٔ دگر نیست ورای آسمان
۷۷محنت و حال ناپسند، اینت فتوح روز و شب
پلپل و چشم دردمند، اینت دوای آسمان
۷۸بادِ دریغ در دلم کُشت چراغ زندگی
بویِ چراغ کشته شد سوی هوای آسمان
۷۹بر سر پای، جان کنان گردم و طالع مرا
پا و سری پدید نه چون سر و پای آسمان
۸۰گرچه به مویی آسمان داشتهاند بر سرم
موی به موی دیدهام تعبیههای آسمان
۸۱زعم من است کهآسمان سجدهٔ سگدلان کنم
زان چو دم سگان بود پشت دوتای آسمان
۸۲بس که قفای آسمان خوردم و یافتم ادب
تا ادب اذ السما کوفت قفای آسمان
۸۳جیب دریده میرود گرد قوارهٔ زمین
بو که رسم به محرمی زیر وطای آسمان
۸۴نیست فرود آسمان محرم هیچ نالهای
نالهٔ خاقانی از آن رفت ورای آسمان
۸۵یا کند آسمان قضا عمر مرا که شد به غم
یا کنم از بقای شه دفع قضای آسمان
۸۶از گهر یزیدیان زاده علی شجاعتی
کز سر ذوالفقار او زاده قضای راستین
۸۷تاجور جهان چو جم تخت خدای مملکت
خاتم دیوبند او بند گشای مملکت
۸۸اِنس و پریش چون ملک زلهربای مائده
دام و ددش چو مورچه هدیه فزای مملکت
۸۹دیودلان سرکشش حامل عرش سلطنت
مرغ پران ترکشش پیک سبای مملکت
۹۰افسر گوهر کیان، گوهر افسر سران
خاک درش چو کیمیا بیش بهای مملکت
۹۱عقل که دید طلعتش حرز بر او دمید و گفت
اینت شه ملک سپه، عرش لوای مملکت
۹۲گفت جهانش ای ملک تو ز کیانی از کیان
گفت ز تخم آرشم نجل بقای مملکت
۹۳گفت به تیغش آسمان کای گهری تو کیستی
گفت من آتش اجل زهر گیای مملکت
۹۴گرچه به باطل اختران افسر عاجزان برند
اوست مظفری به حق خانه خدای مملکت
۹۵مار به ظلم اگر برد خانهٔ موش ناسزا
جان پلنگ چون برد کوست سزای مملکت
۹۶مشتری از پی ملک کرد سجل خط بقا
بست بنات نعش را عقد برای مملکت
۹۷بدر ستاره لشکر است اوج طراز آسمان
بحر نهنگ خنجر است ابر سخای مملکت
۹۸بدر چو شعریِ سیُم بحر چو کسری دوم
دولت ظلم کاه او عدل فزای راستین
۹۹چون شه پیلتن کِشد تیغ برای معرکه
غازی هند را نهد پیل به جای معرکه
۱۰۰بینی از اژدها دلان صف زدگان چو مورچه
خانهٔ مورچه شده چرخ ورای معرکه
۱۰۱تیغ نیام بفکند چون گه حشر تن کفن
راست چو صور دردمند از سر نای معرکه
۱۰۲اسب به چار صولجان گوی زمین کند هبا
طاق فلک به پا کند هم به هبای معرکه
۱۰۳بیشه ستان نیزهها ایمن از آتش سنان
شیردلان ز نیزهها بیشه فزای معرکه
۱۰۴قلزم تیغها زده موج به فتح باب کین
زاده ز موج تیغها صاعقه زای معرکه
۱۰۵تیغ کبود غرق خون صوفیِ کار آب کن
زاغ سیاه پوش را گفته صلای معرکه
۱۰۶مغز سران کدویِ خشک اشک یلان زرشکِ تر
زین دو به تیغ چون نمک پخته ابای معرکه
۱۰۷تختهٔ خاک رزم را جذر اصم شده ظفر
خنجر شه چو هندوئی جذر گشای معرکه
۱۰۸رایت شه تذروْوَش لیک عقاب حملهبر
پرچم شه غرابگون لیک همای معرکه
۱۰۹رشتهٔ جان دشمنان مهرهٔ پشت گردنان
چون به هم آورد کند عقد برای معرکه
۱۱۰حلقهٔ تن عدوی او بر سر شه ره اجل
شه چو سماک نیزهور حلقه ربای راستین
۱۱۱عرش نگر به جای تخت آمده پایِ شاه را
کعبه نگر به قبله در، ساخته جای شاه را
۱۱۲جام کیان به دست شه زمزم مکیان شده
بر مکیان زکات چین گنج عطای شاه را
۱۱۳برده مهندس بقا ز آن سوی خطهٔ فلک
خندق حصن ملک را حد سرایِ شاه را
۱۱۴چون ز سواد شابران سوی خزر سپه کشد
روس و اَلان نهند سر خدمت پایِ شاه را
۱۱۵ور به سریر بگذرد رایت شاه صاحبش
تاج و سریر خود نهد نعل بهای شاه را
۱۱۶هود هدایت است شاه اهل سریر عادیان
صرصر رستخیز دان قوت رای شاه را
۱۱۷چرخ چو باز ازرق است این شب و روز چون دو سگ
باز و سگاند نامزد صید و هوای شاه را
۱۱۸مرغ که آبکی خورد سر سوی آسمان کند
گوئی اشارتی است آن بهر دعای شاه را
۱۱۹دهر شکست پشت من نیست به رویش آب شرم
ورنه چنین نداشتی مدح سرای شاه را
۱۲۰چرخ چرا به خاک زد گوهر شب چراغ من
کافسر گوهران کنم دُر ثنای شاه را
۱۲۱دیدهٔ شرق و غرب را بر سخنم نظر بود
آه که نیست این نظر عین رضای شاه را
۱۲۲دزد بیان من بوَد هرکه سخنوری کند
شاه سخنوران منم شاهستای راستین
۱۲۳باد مثال را حکم قضای ایزدی
بر سر هر مثال او مهر رضای ایزدی
۱۲۴هفت فلک به خدمتش یکدل و تا ابد زده
چار ملک سه نوبتش در دو سرای ایزدی
۱۲۵رخنه ز دست هیبتش ناخن شیر آسمان
ناخن دست همتش بحر عطای ایزدی
۱۲۶باد دل جهانیان واله نور طلعتش
چون نظر بهشتیان مست لقای ایزدی
۱۲۷قوت روان خسروان شمهٔ خاک درگهش
چون غذی ملائکه باد ثنای ایزدی
۱۲۸باد چو باد عیسوی گرد سم براق او
ای پی چشم درد جان شاف شفای ایزدی
۱۲۹خامهٔ مار پیکرش باد رقیب گنج دین
مهره و زهر در سرش درد و دوای ایزدی
۱۳۰کرده ضمان ازو ظفر فتح و سریر و روس را
او به فزودن ظفر شکرفزای ایزدی
۱۳۱چرخ ز خنجر زحل ساخته درع دولتش
آینههای درع او فر و بهای ایزدی
۱۳۲دهر ز چرخ اطلسش کرده ردای کبریا
نقش طراز آن ردا عین بقای ایزدی
۱۳۳شاه جهانگشای را از شب و روز آن جهان
باد هزار سال عمر، اینت دعای راستین
۱۳۴