بر کوس نوای نو بردار به صبح اندر
گلگون چو شفق کاسی پیش آر به صبح اندر
۱گلبام زند کوست گلفام شود کاست
کآتش به گلاب آرد خمّار به صبح اندر
۲از مصحف گردون ار پنج آیت زر کم شد
آمد پر طاووسش دیدار به صبح اندر
۳جامت به دل مصحف پنج آیت زر دارد
مصحف بنه و جامی بردار به صبح اندر
۴گر حور بریشمزن خفته است چو کِرمِ قَز
از بانگ قنینهاش کن بیدار به صبح اندر
۵زخمی که سهیک بودت خواهی که سهشش گردد
یک دم سهیکی میخور با یار به صبح اندر
۶در سیزده ساعت شب صد نافله کردهستی
با چارده مه فرضی بگزار به صبح اندر
۷چون ساقی من بنمود از آب قدح شمعی
پروانه شود زآتش بیزار به صبح اندر
۸آن شمع یهودیفش بس زرد و سیهدل شد
اعجاز مسیحش نه در بار به صبح اندر
۹صبح ادهم گردون را مهماز به پهلو زد
پیداست ز خون اینک آثار به صبح اندر
۱۰آن حلق صراحی بین کز می به فُواق آمد
چون سرفهکنان از خون بیمار به صبح اندر
۱۱سرچشمهٔ حیوان بین در طاس و ز عکس او
ریگ تک دریا را بشمار به صبح اندر
۱۲تا خوانچهٔ زر دیدی بر چرخ سیه کاسه
بیخوانچه سپید آید میخوار به صبح اندر
۱۳گر صبح رخ گردون چون خنگ بتی سازد
تو سرخ بتی از می، بنگار به صبح اندر
۱۴جام ملک مشرق بر کوه شعاعی زد
سرمست چو دریا شد کهسار به صبح اندر
۱۵خاقان جهان داور سردار همه عالم
نعمان کیانگوهر، مختار همه عالم
۱۶نور از افق جامت دیدار نمود آنک
حور از تتق کاست رخسار نمود آنک
۱۷شنگی کن و سنگی زن بر شیشهٔ عقل ایرا
می چون پری از شیشه دیدار نمود آنک
۱۸آذین صبوحی را زد قبّه حباب از می
هر قبّه از آن دُرجی شهوار نمود آنک
۱۹چون قبّه کند باده گویند رسد مهمان
مهمان رسدت زهره کآثار نمود آنک
۲۰کف چرخزنان بر می، می رقصکنان در دل
دل خال کنان از رخ گلزار نمود آنک
۲۱بیّاع مغان ساقی بارش گهر احمر
کز جام و خط ازرق طیّار نمود آنک
۲۲از ریزش گاو زر شیر تن شادروان
از مشک تر آهو انبار نمود آنک
۲۳صبح است ترازویی کز بهر بهای می
در کفّه شباهنگش دینار نمود آنک
۲۴گویی که خروس از می مخمور سَر است ایرا
چشمش چو لب کبکان خونبار نمود آنک
۲۵مست است خروس آری از جرعهٔ شبخیزان
چون نعرهٔ کوس آید هشیار نمود آنک
۲۶آن مؤذن زردشتی گر سیر شد از قامت
وز حیّ علی کردن بیمار نمود آنک
۲۷ها بلبله مؤذن شد و انگشت به گوش آمد
حلقش ز صلا گفتن افگار نمود آنک
۲۸کِشتی است قدح گویی دریاست در آن کشتی
وز موجزدن دریا کهسار نمود آنک
۲۹خط بر لب ساغر بین چون خطّ لب ساقی
کز نیل خم عیسی زنّار نمود آنک
۳۰بوی می نوروزی در بزم شه شروان
آب گُل و سیب تر بر بار نمود آنک
۳۱جمشید ملَک هیئت، خورشید فلک هیبت
یک هندسهٔ رایش معمار همه عالم
۳۲چون صبح دم از ریحان گلزار پدید آید
ریحانی گلگون را بازار پدید آید
۳۳رخسار فلک گوئی بود آبله پوشیده
چون آبله گم گردد رخسار پدید آید
۳۴بر صبح، خُره گوئی مصری است شناعت زن
کهش صاع زر یوسف در بار پدید آید
۳۵مه چون سرِ وی آهو بنمود کنون در پی
آهوی فلک را هم آثار پدید آید
۳۶آن آهوی زرین بین در شیر وطنگاهش
کو را سر وی سیمین هر بار پدید آید
۳۷بر کرتهٔ صبح از مه چون جیب پدید آید
آن زَرد قَواره هم ناچار پدید آید
۳۸در شحنگی مشرق صبح آمد و زد داری
زودا که سر چترش زآن دار پدید آید
۳۹می را به سلام آید خورشید چو طاس زر
کو طاس می و ساقی تا کار پدید آید
۴۰گر زآن می شعریوش بر خار شعاع افتد
دُهن البَلسان چون گل از خار پدید آید
۴۱صد جان به میانجی نِه یاری به میان آور
کهاقبال میان بندد چون یار پدید آید
۴۲بیداد حریفان را تن درده وگر ندْهی
ز انصاف طلب کردن آزار پدید آید
۴۳مسهای زر اندودند ایشان تو مکن ترشی
کز مس به چنین سرکه زنگار پدید آید
۴۴جنسی به ستم برساز از صورت ناجنسان
کاین نقش به صد دوران یک بار پدید آید
۴۵صد عمر گران آید جان کندن عالم را
تا زین فلکت جنسی دلدار پدید آید
۴۶تا کی چو هوا خس را بربودن و بررفتن
کان خس که هوا گیرد بس خوار پدید آید
۴۷گویی که درین خرمن دانه طلبی نه خس
خس ناطلبیده خود بسیار پدید آید
۴۸میزان حق و باطل رای ملک است ایرا
زرّ دغل و خالص در نار پدید آید
۴۹شروان شه اعظم را اقبال سزد بنده
چون بندهٔ اقبالش احرار همه عالم
۵۰می جام بلورین را دیدار همی پوشد
خورشید مه نو را رخسار همی پوشد
۵۱چون گشت سپیدییْ جام از سرخی می پنهان
گوئی که به روم اندر بلغار همی پوشد
۵۲می چون زر و جام او را چون کفّهٔ معیار است
از سرخی رنگ زر معیار همی پوشد
۵۳از بوالعجبی گویی خون دل عاشق را
در گوهر اشک خود گلزار همی پوشد
۵۴بربط چو سخنچینی کز هشت زبان گوید
لیک از لغت مشکل اسرار همی پوشد
۵۵چنگ ارچه به بر دارد پیراهن از ابریشم
رانین پلاسین هم بسیار همی پوشد
۵۶نایست سیه زاغی خوش نغمهتر از بلبل
کاندر دهن کبکی منقار همی پوشد
۵۷نالید رباب ایرا کآزرده شد از زخمه
لیک از خوشی زخمه آزار همی پوشد
۵۸دف تا به شکارستان شاد است ز باز و سگ
غم زآن چو تذروان سر در خار همی پوشد
۵۹سرد است هوا هر دم پیش آر می و آتش
چون اشک دل عاشق کز یار همی پوشد
۶۰از حجرهٔ سنگ آمد در جلوه عروس رز
در حجلهٔ آهن شد، گلنار همی پوشد
۶۱او رومی و با هندو چون کرد زناشوئی
رومی شود آن هندو دیدار همی پوشد
۶۲از خانه به روزن شد بر بام چو سر برزد
گویی که عذار رز دیوار همی پوشد
۶۳بر باغ قلم درکش وآن کوره پر آتش کن
چون پیرهن از کاغذ کهسار همی پوشد
۶۴تا زورقی زرین گم شد ز سر گلبن
کوه از قصب مصری دستار همی پوشد
۶۵اینک به بقای شه خورشید به ماهی شد
زو هر درم ماهی دینار همی پوشد
۶۶رایش که فلک سنجد در حکم جهانداری
مانند محک آمد معیار همه عالم
۶۷دل عاشق خاص آمد ز اغیار نیندیشد
زرّی که خلاص آمد از نار نیندیشد
۶۸دل مرغ سرانداز است از دام نپرهیزد
آری دل گنج اندیش از مار نیندیشد
۶۹عیّار دلی دارم بر تیغ نهاده سر
کز هیچ سر تیغی عیّار نیندیشد
۷۰دل کم نکند در کار از دیودلی زیرا
مزدور سلیمان است از کار نیندیشد
۷۱گر کوه غمان بارد بر دل بکشد بارش
کو بُختی سرمست است از بار نیندیشد
۷۲عشق این دل مسکین را گر خار نهد گو نِهْ
دل گور غریبان است از خار نیندیشد
۷۳دلدار که خون ریزد یک موی نیازارد
دل نیز به یک مویش آزار نیندیشد
۷۴عشق ار بکشد یک ره صد بار کند زنده
هان تا دل ازین کشتن زنهار نیندیشد
۷۵دل هم به کُلهداری بر عشق سر اندازد
یعنی که چو سر گم شد دستار نیندیشد
۷۶پار این دل خاکی را بردند به دست خون
امسال همان خواهد وز پار نیندیشد
۷۷هر بار دل از طالع کی زخم سهشش خواهد
کاین نقش به صد دوران یک بار نیندیشد
۷۸آن را که ز چشم و دل طوفان دو به دو خیزد
از برق غمان یک یک بسیار نیندیشد
۷۹خاقانی اگر عمری بر یار فشاند جان
در خواب خیالش را دیدار نیندیشد
۸۰هست آفت بییاری جایی که از این آفت
اندر دو جهان یکسر کس یار نیندیشد
۸۱جان در کنف شاه است از حادثه نهراسد
عیسی زبر چرخ است از دار نیندیشد
۸۲کیخسرو گوهربخش از گوهر کیخسرو
کز جام خرد دیده است اسرار همه عالم
۸۳عیارهٔ آفاق است این یار که من دارم
بازیچهٔ ایام است این کار که من دارم
۸۴زنجیر همی بُرّم تعویذ همی سوزم
دیوانه چنین خواهد این یار که من دارم
۸۵صرف دو لبش سازم دین و دل و زر و سر
کآخر به سه بوس ارزد این چار که من دارم
۸۶شد رشتهٔ جان من یک تار مگر روزی
در عقد به کار آیدش این تار که من دارم
۸۷تا کی ز خطر ترسد این جان که مرا مانده است
چند از رصد اندیشد این بار که من دارم
۸۸هر خار به باغ اندر دارد رطبی یا گل
نه گل نه رطب دارد این خار که من دارم
۸۹چند آب مژه ریزم بر نار دل سوزان
کز دجله نخواهد مرد این نار که من دارم
۹۰با این همه از عالم عار است مرا والله
یاران مرا فخر است این عار که من دارم
۹۱میدان سخن نو نو هر بار یکی دارد
من گوی به سر بردم این بار که من دارم
۹۲مار است مرا خامه هم مهره و هم زهرش
بر گنج هنر وقف است این مار که من دارم
۹۳بر مذهب خاقانی دارم ز جهان گنجی
گر گنج ابد خواهی این دار که من دارم
۹۴گر پردهٔ من گیری در کوی مغان آیی
از حبل متین بینی زنّار که من دارم
۹۵چون خواجه نخواهد راند از هستی زر کامی
آن گنج که او دارد انگار که من دارم
۹۶چون فایده سلطانی نانی بود از ملکت
آن ملکت یک هفته پندار که من دارم
۹۷ادرار همه کس نان ادرار من آمد جان
از شاه جهان است این ادرار که من دارم
۹۸تاج گهر آرش کز یک گهر تاجش
هفت اختر گردون زاد انوار همه عالم
۹۹شاهی که خلایق را تیمار کشد عدلش
گرد نقط عالم پرگار کشد عدلش
۱۰۰چون وصل و زر از جانها اندوه برد یارش
چون عشق و می از دلها اسرار کشد عدلش
۱۰۱شاپور ذوالاکتاف است اکناف هدایت را
مانیّ ضلالت را بر دار کشد عدلش
۱۰۲یاجوج ستم گم شد زآن پیش که اسکندر
هم زآهن تیغ او دیوار کشد عدلش
۱۰۳گل زآتش ظالمخو نالید به درگاهش
از کین گل آتش را بر خار کشد عدلش
۱۰۴چون ابر همی گرید دریا ز سخای او
کان میکشد از دریا کز نار کشد عدلش
۱۰۵جودش چو کند غارت دریای یتیم آور
آخر نه یتیمان را تیمار کشد عدلش
۱۰۶از خانهٔ مار آید زنبور عسل بیرون
گر یک رقم همّت بر مار کشد عدلش
۱۰۷از آهن اگر عدلش آتشزنهای سازد
از سنگ به جای تف دینار کشد عدلش
۱۰۸سنگی که کشد آهن سوزن نکشد زآنسان
کز خاک سوی دوزخ اشرار کشد عدلش
۱۰۹خورشید نم از دریا بالا نکشد چونان
کز خلد سوی شروان انوار کشد عدلش
۱۱۰رایض شود اقبالش بر ابلق روز و شب
چون رام شد این ابلق در بار کشد عدلش
۱۱۱بر هر زمی ملکت کو تخم بقا کارد
گاو فلک ار خواهد در کار کشد عدلش
۱۱۲گر عالم رومیوش زنگی شغب است او را
داغ حبشی بر رخ نهمار کشد عدلش
۱۱۳زنجیر فلک گردد حبلالله مظلومان
کز قاف به قاف از دین یک تار کشد عدلش
۱۱۴درگاه جلال الدین تا مرکز عدل آمد
از عدل چو مسطر شد پرگار همه عالم
۱۱۵ای تازه به اعلامت آثار جهانداری
وی تیز به ایامت بازار جهانداری
۱۱۶از گوهر بهرامی، بهرام اسد زَهره
وز نسبت سالاری سالار جهانداری
۱۱۷روی زمی از رفعت چون پشت فلک کردی
چون قطب فرو بردی مسمار جهانداری
۱۱۸صف بسته غلامانت بگشاده جهان لیکن
صف ملکان پیشت انصار جهانداری
۱۱۹چون آینهگون خنجر در شانهٔ دست آری
از نور مصوّر بین رخسار جهانداری
۱۲۰نهشگفت گر از فردوس ادریس فرود آید
تا درس کند پیشت اخبار جهانداری
۱۲۱گر ایلدگز ایران را تسلیم به سلطان کرد
آن روز که بیرون رفت از کار جهانداری
۱۲۲سلطان به بقای تو بسپرد ممالک را
چون دید که تنگ آمد پرگار جهانداری
۱۲۳شادا که منوچهر است اندر کنف رضوان
کو چون تو خلف دارد غمخوار جهانداری
۱۲۴تیغت که مطرّا کرد این عالم خُلقان را
خورشید لقب دادش قصار جهانداری
۱۲۵گرچه سیَر آموزند اهل هدی از مهدی
مهدی ز تو آموزد اسرار جهانداری
۱۲۶قدر تو جهان رد کرد از ننگ جهانگیران
وافزود هم از نامت مقدار جهانداری
۱۲۷رایت که فلک سنجد با عدل موافق به
کز عدل جهان دارد معیار جهانداری
۱۲۸از عدل جهانداران کردار به جا ماند
پس داد و نکوئی به، کردار جهانداری
۱۲۹هفتم فلک ایوانت و ایوان فلک قصرت
ای داده به تو نصرت معمار جهانداری
۱۳۰چون سبزهٔ عدل آمد باران کرم باید
کز عدل و کرم ماند آثار جهانداری
۱۳۱تا هشت بهشت آمد یک مائدهٔ عدلت
شد مائدهسالارت سالار همه عالم
۱۳۲فهرست مکارم باد اخبار تو عالم را
تاریخ معالی باد آثار تو عالم را
۱۳۳چون نور نخستین شد توقیع تو ملکت را
چون صور پسین بادا گفتار تو عالم را
۱۳۴فعل دم عیسی گشت انفاس تو اُمّت را
نور دل یحیی باد اسرار تو عالم را
۱۳۵بر سکهٔ دین نامت چون نام تو بر سکه
نقش الحجری بادا کردار تو عالم را
۱۳۶هشتم فلک ایوانت و گلزارِ ارم قصرت
فردوسِ نُهُم بادا گلزار تو عالم را
۱۳۷باد از سر پیکانت سفته دل بدخواهان
وز نام نکو سفته دربار تو عالم را
۱۳۸باد آتش شمشیرت داغ دل سگفعلان
بس داغ سگان کرده سگدار تو عالم را
۱۳۹تیغ تو خزر گیرد دربند گشاید هم
زین فتح مبشر باد اخبار تو عالم را
۱۴۰سر خیل شیاطین شد پی کور ز پیکانت
باد از پی کار دین پیکار تو عالم را
۱۴۱شیطان شکند آدم دجال کشد مهدی
چون آدم و مهدی باد انصار تو عالم را
۱۴۲باد آب کفت زمزم خاک در تو کعبه
رکن و حجرالاسود دیوار تو عالم را
۱۴۳تا هست ملایک را عرش آینهٔ نوری
باد آینهٔ عرشی رخسار تو عالم را
۱۴۴کار تو به عون الله از عین کمال ایمن
مهر ابدی بادا بر کار تو عالم را
۱۴۵سلطان فلک لرزان از بیمِ اذالشمس است
آرام دهاد آن روز انوار تو عالم را
۱۴۶باد آیت پیروزی در شانت شباروزی
فرخنده به نوروزی دیدار تو عالم را
۱۴۷نعل سم شبرنگت تاج سر جباران
حافظ سر و تاجت را جبّار همه عالم
۱۴۸