لاف از دم عاشقان زند صبح
بیدل دم سرد از آن زند صبح
۱چون شعلهٔ آه بیدلان نقب
در گنبد جانستان زند صبح
۲بازیچهٔ روزگار بیند
بس خنده که بر جهان زند صبح
۳صبح ار نه مرید آفتاب است
چون آه مریدسان زند صبح
۴گر عاشق شاه اختران نیست
پس چون دم صبح جان فشان زند صبح
۵چون شاهد و شاه بیند از دور
خنده ز میان جان زند صبح
۶شاهد پس پرده دارد اینک
شاید که دم از نهان زند صبح
۷آن یک دو نفس که دارد از عمر
با شاهد رایگان زند صبح
۸بس بیخبر است ز اندکی عمر
ز آن خندهٔ غافلان زند صبح
۹معشوق من است صبح اگر نی
چون خندهٔ بیدهان زند صبح
۱۰چون نافهٔ مشک شب بسوزد
بس عطسه که آن زمان زند صبح
۱۱خوش خوش چو یهود پارهٔ زرد
بر ازرق آسمان زند صبح
۱۲وز زیور اختران به نوروز
تاج قزل ارسلان زند صبح
۱۳دارای جهان، جهان دولت
بل داور جان و جان دولت
۱۴صبح آتشی از نهان برآورد
راز دل آسمان برآورد
۱۵آن مؤذن سرخ چشم سرمست
قامت به سر زبان برآورد
۱۶امروز به که عمود زد صبح
پس خنجر زرفشان برآورد
۱۷جائی که عمود و خنجر آمد
آنجا چه نفس توان برآورد
۱۸آن کیست که بیمیانجی صبح
دست طرب از میان برآورد
۱۹کاس می و قول کاسهگر خواه
چون کوس پگه فغان برآورد
۲۰بربط که به طفل خفته ماند
بانگ از بر دایگان برآورد
۲۱وز چوب زدن رباب فریاد
چون کودک عشر خوان برآورد
۲۲چنگ است پلاس پوش پیری
سینه سوی کتف از آن برآورد
۲۳دف کز تن آهوان سلب داشت
آواز گوزنسان برآورد
۲۴نای است گلو فشرده پس چیست
کز سرفه قنینه جان برآورد
۲۵از بس که ره دهان گرفته است
بانگ از ره دیدگان برآورد
۲۶چون شاه حبش دم تظلم
پیش قزل ارسلان برآورد
۲۷سلطان کرم مظفر الدین
در جسم ظفر روان دولت
۲۸ساغر گهر از دهان فرو ریخت
ساقی شکر از زبان فرو ریخت
۲۹در جام صدف دو بحر دارد
یک دجله به جرعهدان فرو ریخت
۳۰چون خون سیاوشان صراحی
خوناب دل از دهان فرو ریخت
۳۱در کین سیاوش ارغنونزن
آن زخمهٔ درفشان فرو ریخت
۳۲گوئی سر زخمه شاخ طوبی است
کو میوهٔ جان چنان فرو ریخت
۳۳یا مریم نخل خشک بفشاند
خرمای تر از میان فرو ریخت
۳۴چون عاشق بوسه زن لب خم
در حلق قنینه جان فرو ریخت
۳۵هر جان که ز خم ستد قنینه
در باطیه جان کنان فرو ریخت
۳۶نالان چو کبوتری که از حلق
خون در لب بچگان فرو ریخت
۳۷گوئی که مسیح مرغ جان ساخت
وز دم به برش روان فرو ریخت
۳۸سرخاب رخ فلک ده از می
گو آبله از رخان فرو ریخت
۳۹از جرعه زمین چو آسمان کن
چون گوهر آسمان فرو ریخت
۴۰صبح از نم ژاله اشک داود
بر مرغ زبور خوان فرو ریخت
۴۱دُر دَری ابر خاطر من
پیش قزل ارسلان فرو ریخت
۴۲اسکندر نامجوی گیتی
کیخسرو کامران دولت
۴۳تاج گهر آسمان برانداخت
زرین صدف از نهان برانداخت
۴۴روز آمد و کعبتین بینقش
زان رقعهٔ اختران برانداخت
۴۵تا یافت محک شب از سپیدی
صراف فلک دکان برانداخت
۴۶گوئی خم صرعدار شد چرخ
کآن زرد کف از دهان برانداخت
۴۷افعی زمردین بپیچید
مهره به سر زبان برانداخت
۴۸سرد است هوا هنوز خورشید
بر کوه دواج از آن برانداخت
۴۹اینک ز تنوره لشکر جن
بر لشکر دیو جان برانداخت
۵۰گوئی شرری که جست از انگشت
هندو به هوا سنان برانداخت
۵۱مریخ چو با زحل درآمیخت
پروین سهیلسان برانداخت
۵۲طاوس غرابخوار هر دم
گاوَرْس ز چینهدان برانداخت
۵۳در خرگه دوخت روبه سرخ
چون سوزن بیکران برانداخت
۵۴گوئی که دوباره تیر خونین
نمردود به آسمان برانداخت
۵۵یا تاج زر از سر شه زنگ
تیغ قزل ارسلان برانداخت
۵۶تاج سر و گوهر سلاطین
بل گوهر تاج از آن دولت
۵۷مجلس به دو گلستان برافروز
دیده به دو دلستان برافروز
۵۸یک شب به دو آفتاب بگذار
یک دل به دو عشقدان برافروز
۵۹ساقی دو طلب قدح دو بستان
بزم دل ازین و آن برافروز
۶۰از لالهٔ آن و سوسنِ این
در سینه دو بوستان برافروز
۶۱هست از حجر و شجر دو آتش
زان دیده وز آن رخان برافروز
۶۲در سوختهٔ شب از دو آتش
یک شعله زن و جهان برافروز
۶۳چون صبح و شفق دو جام درخواه
شب چون دل عاشقان برافروز
۶۴بر روی دو مه که چون دو صبحند
تا وقت دو صبح جان برافروز
۶۵با چار لب و دو شاهد از می
سه یک بخور و روان برافروز
۶۶خاشاک دو رنگ روز و شب را
آتش زن و در زمان برافروز
۶۷چون روز رسد دو روزن چشم
ز آن خوانچهٔ زرفشان برافروز
۶۸خوانچه کن و از دومی زمین را
چون خوانچهٔ آسمان برافروز
۶۹دل عود کن و دو دیده مجمر
پیش قزل ارسلان برافروز
۷۰سردار ملوک هفت اقلیم
روئینتن هفتخوان دولت
۷۱راز زمی آسمان برافکند
بنیاد دی از جهان برافکند
۷۲نوروز دو اسبه یک سواری است
کآسیب به مهرگان برافکند
۷۳از پشت سیاه زین فرو کرد
بر زردهٔ کامران برافکند
۷۴سلطان یک اسبه سایهٔ چتر
بر ماهی آسمان برافکند
۷۵ماهی چو صدف گرش فرو خورد
چون یونسش از دهان برافکند
۷۶پرواز گرفت روز و بر شب
تبهای دق از نهان برافکند
۷۷چون روز کشید دهرهٔ عدل
شب زهرهٔ خونفشان برافکند
۷۸گوئی صف آقسُنقَر آواز
بر خیل قراطِغان برافکند
۷۹ابر آمد و چون گوزن نالید
بر کوه لعاب از آن برافکند
۸۰گرچه کفن سپید یک چند
بر سبزهٔ مردهسان برافکند
۸۱باد آن کفن سپید برداشت
بس سُندُس و پرنیان برافکند
۸۲بر چادر کوه گازر آسا
از داغ سیه نشان برافکند
۸۳بر کتف جهان ردای نوروز
فر قزل ارسلان برافکند
۸۴چون حیدر خانهدار اسلام
شاهنشه خاندان دولت
۸۵یک اهل دل از جهان ندیدم
دل کو؟ که ز دل نشان ندیدم
۸۶چند از دل و دل که در دو عالم
یک دلدل دل روان ندیدم
۸۷صد قافلهٔ وفا فرو شد
یک منقطع از میان ندیدم
۸۸سرنامهٔ روزگار خواندم
عنوان وفا بر آن ندیدم
۸۹بیداد به دشمنان نکردم
و انصاف ز دوستان ندیدم
۹۰چون طفل که هشت ماهه زاید
می بگذرم و جهان ندیدم
۹۱صد روزه به درد دل گرفتم
عیدی به مراد جان ندیدم
۹۲از خشمگنی کز آسمانم
ماه نو از آسمان ندیدم
۹۳چون سگ به زبان جراحت خویش
میشویم و مهربان ندیدم
۹۴هرچند جراحت از زبان است
مرهم بجز از زبان ندیدم
۹۵چون عیسی فارغم که با خود
جز سوزن سوزیان ندیدم
۹۶چون سوزن اگر شکسته گشتم
جز چشم و سری زیان ندیدم
۹۷از دام دو رنگی زمانه
خاقانی را امان ندیدم
۹۸عادلتر خسروان عالم
الا قزل ارسلان ندیدم
۹۹چون عدل سپاهدار اسلام
چون عقل نگاهبان دولت
۱۰۰از عشوهٔ آسمان مرا بس
وز چاشنی جهان مرا بس
۱۰۱آن پرده و این خیال بازی است
از زحمت این و آن مرا بس
۱۰۲زین ابلق روزگار دیدن
بر آخور آسمان مرا بس
۱۰۳در دخمهٔ چرخ مُردگانند
زین جادوی دخمهبان مرا بس
۱۰۴بر بینمکی خوان گیتی
این چشم نمکفشان مرا بس
۱۰۵دل ندهد و جان ستاند ایام
زین دِه دل و جانستان مرا بس
۱۰۶موقوف روانم و روان هیچ
زین هودج ناروان مرا بس
۱۰۷بیم سرم از سر زبان است
این درد سر زبان مرا بس
۱۰۸تا درد سرم فرو نشاند
این اشک گلابسان مرا بس
۱۰۹رنجور نفاق دوستانم
ز آمیزش دوسِتان مرا بس
۱۱۰با صورت خلوه، جلوه کردم
این شاهد غم نشان مرا بس
۱۱۱خاقانی را سخن همین است
کز گفتن جان و جان مرا بس
۱۱۲چرخ ار ندهد قصاص خونم
عدل قزل ارسلان مرا بس
۱۱۳جمشید زمانه شاه مغرب
اقطاع ده جهان دولت
۱۱۴ای دل به نوای جان چه باشی
بیبرگ و نوا نوان چه باشی
۱۱۵تاری است روان گسسته دهجای
چندین به غم روان چه باشی
۱۱۶لوح ازل و ابد فرو خوان
بنگر که تو زین و آن چه باشی
۱۱۷آینده و رفته را نگه کن
بشمر که تو در میان چه باشی
۱۱۸بر خوان فلک جز این دو نان نیست
آتش خور این دو نان چه باشی
۱۱۹جز آتش خور گرت خورش نیست
در مطبخ آسمان چه باشی
۱۲۰روئین دژت ار گشادنی نیست
در محنت هفتخوان چه باشی
۱۲۱با عبرت گورخانهٔ جان
در عشرت گورخان چه باشی
۱۲۲با این همه کرّهٔ جهانی
جز در رمهٔ جهان چه باشی
۱۲۳تقویم مهین حکم شش روز
امروز تویی نهان چه باشی
۱۲۴هر سال چو پنج روز تقویم
گم بودهٔ بینشان چه باشی
۱۲۵از کیسهٔ سال و مه چو آن پنج
دزدیدهٔ رایگان چه باشی
۱۲۶خاقانی عاریه است عمرت
از عاریه شادمان چه باشی
۱۲۷گر دانهٔ لطف خواهی الا
مرغ قزل ارسلان چه باشی
۱۲۸استاد سرای اوست تقدیر
استاده بر آستان دولت
۱۲۹عزمش گره گمان گشاید
حزمش رصد زمان گشاید
۱۳۰با قوت عزم او عجب نیست
گر چنبر آسمان گشاید
۱۳۱هر عقدهٔ جوز هرکه مه راست
رمحش به سر سنان گشاید
۱۳۲بند دم کژدم فلک را
زان نیزهٔ مارسان گشاید
۱۳۳خضر الهامی که چون سکندر
لشکر کشد و جهان گشاید
۱۳۴وز خاک سکندر و پی خضر
صد چشمه به امتحان گشاید
۱۳۵دریا چو نمک ببندد از سهم
چون لشکر شاه ران گشاید
۱۳۶وز بس دم دیْهمی عدو را
بر چهره نمکستان گشاید
۱۳۷رانده است منجم قدر حکم
کآفاق شه کیان گشاید
۱۳۸حِصنی است فلک دوازده برج
کاقبال خدایگان گشاید
۱۳۹هر عقده که روزگار بندد
دست شه کامران گشاید
۱۴۰وز گرد مصاف روی نصرت
شاهنشه شهنشان گشاید
۱۴۱یعنی که نقاب شهربانو
فاروق عجمستان گشاید
۱۴۲ابخاز که هست ششدر کفر
گرزش به یکی زمان گشاید
۱۴۳روئین دژ روس را علی روس
تیغ قزل ارسلان گشاید
۱۴۴چرخ است کبودهای به داغش
افشرده به زیر ران دولت
۱۴۵سندان به سنان چنان شکافد
چون صور که آسمان شکافد
۱۴۶گر تخت کیان زند به توران
جیحون به سر بنان شکافد
۱۴۷دیدی که شکافت مصطفی ماه
او خورشید آنچنان شکافد
۱۴۸گر نیل روان شکافت موسی
او دریای دمان شکافد
۱۴۹چون خنجر زهرگون کشد شاه
بس زَهره که آن زمان شکافد
۱۵۰چون تیغ زند سر پلنگان
همچون سم آهوان شکافد
۱۵۱بس سینه که چون زبان افعی
زان تیغ نهنگسان شکافد
۱۵۲شمشیر دو قطعتش به یک زخم
پهلوی سه پهلوان شکافد
۱۵۳گر تیغ علی شکافت فرقی
او البرز از سنان شکافد
۱۵۴چاکر به ثنا زبان کند موی
تا موی به امتحان شکافد
۱۵۵بِکران بهشت جعد سازند
زان موی که این زبان شکافد
۱۵۶آه از دل پُر زِ نم چو پسته
کز پُرّیِ دل دهان شکافد
۱۵۷دریای سخن منم اگرچه
هر کس صدف بیان شکافد
۱۵۸امروز منم زبان عالم
تیغ تو شها زبان دولت
۱۵۹بیحکم تو آسمان نجنبد
بر اسب قضا عنان نجنبد
۱۶۰از گوشهٔ چار بالش تو
اقبال به سالیان نجنبد
۱۶۱مسجود زمین و آسمان است
تخت تو که از مکان نجنبد
۱۶۲یعنی که به عرش و کعبه ماند
چون کعبه و عرش از آن نجنبد
۱۶۳بیعزم تو رایض فلک را
رگ در تن مرکبان نجنبد
۱۶۴مهماز ز پای عزم بگشای
تا ابلق آسمان نجنبد
۱۶۵عدل تو اساس شد جهان را
تا مسمار جهان نجنبد
۱۶۶لنگی است صلاح پای لنگر
تا کشتی سر گران نجنبد
۱۶۷چون حیدر ذوالفقار برکش
تا چرخ جهودسان نجنبد
۱۶۸افیون لب فتنه را چنان ده
کز خواب به امتحان نجنبد
۱۶۹از خرمگس زمانه فریاد
کز مَروَحهٔ زمان نجنبد
۱۷۰لال است عدوت گرچه اه گفت
کز گفتن اه زبان نجنبد
۱۷۱بیمدحت تو کلید گفتار
اندر غلق دهان نجنبد
۱۷۲پیشت کند آسمان زمین بوس
کای درگهت آسمان دولت
۱۷۳چتر ظفرت نهان مبینام
بیرایت تو جهان مبینام
۱۷۴پرواز همای بختت الا
بر کرکس آسمان مبینام
۱۷۵ماویگه جیفهٔ حسودت
جز سینهٔ کرکسان مبینام
۱۷۶در سرسام حسد عدو را
دردی است که نُضج آن مبینام
۱۷۷چون شمع و قلم به صورت او را
جز زرد و سیه زبان مبینام
۱۷۸بر منشور کمال طغرا
الا قزل ارسلان مبینام
۱۷۹بیجلوهٔ سکهٔ قبولت
یک نقد هنر روان مبینام
۱۸۰بر سکهٔ ملک و خاتم دین
جز نام تو جاودان مبینام
۱۸۱بر قلهٔ نُه حصار مینا
جز قدر تو دیدبان مبینام
۱۸۲همچون هِرَمان حصار عمرت
محتاج به پاسبان مبینام
۱۸۳بر ملکت مصر و قاهره هم
جز قهر تو قهرمان مبینام
۱۸۴زین دزد صفیر زن که چرخ است
نقبیت به باغ جان مبینام
۱۸۵بیمدحت تو به باغ دانش
یک مرغ صفیرخوان مبینام
۱۸۶صدر تو که کعبهٔ معالی است
جز قبلهٔ انس و جان مبینام
۱۸۷تا دیدهٔ خصم را بدوزی
جز تیز تو در کمان مبینام
۱۸۸لطف ازلیت پاسبان باد
شمشیر تو پاسبان دولت
۱۸۹