ترجیعات

شمارهٔ ۳ - در مدح سلطان مظفر الدین قزل ارسلان خاقانی

شاعر
خاقانی
مجموعه
ترجیعات

لاف از دم عاشقان زند صبح

بی‌دل دم سرد از آن زند صبح

۱

چون شعلهٔ آه بی‌دلان نقب

در گنبد جان‌ستان زند صبح

۲

بازیچهٔ روزگار بیند

بس خنده که بر جهان زند صبح

۳

صبح ار نه مرید آفتاب است

چون آه مریدسان زند صبح

۴

گر عاشق شاه اختران نیست

پس چون دم صبح جان فشان زند صبح

۵

چون شاهد و شاه بیند از دور

خنده ز میان جان زند صبح

۶

شاهد پس پرده دارد اینک

شاید که دم از نهان زند صبح

۷

آن یک دو نفس که دارد از عمر

با شاهد رایگان زند صبح

۸

بس بی‌خبر است ز اندکی عمر

ز آن خندهٔ غافلان زند صبح

۹

معشوق من است صبح اگر نی

چون خندهٔ بی‌دهان زند صبح

۱۰

چون نافهٔ مشک شب بسوزد

بس عطسه که آن زمان زند صبح

۱۱

خوش خوش چو یهود پارهٔ زرد

بر ازرق آسمان زند صبح

۱۲

وز زیور اختران به نوروز

تاج قزل ارسلان زند صبح

۱۳

دارای جهان، جهان دولت

بل داور جان و جان دولت

۱۴

صبح آتشی از نهان برآورد

راز دل آسمان برآورد

۱۵

آن مؤذن سرخ چشم سرمست

قامت به سر زبان برآورد

۱۶

امروز به که عمود زد صبح

پس خنجر زرفشان برآورد

۱۷

جائی که عمود و خنجر آمد

آنجا چه نفس توان برآورد

۱۸

آن کیست که بی‌میانجی صبح

دست طرب از میان برآورد

۱۹

کاس می و قول کاسه‌گر خواه

چون کوس پگه فغان برآورد

۲۰

بربط که به طفل خفته ماند

بانگ از بر دایگان برآورد

۲۱

وز چوب زدن رباب فریاد

چون کودک عشر خوان برآورد

۲۲

چنگ است پلاس پوش پیری

سینه سوی کتف از آن برآورد

۲۳

دف کز تن آهوان سلب داشت

آواز گوزن‌سان برآورد

۲۴

نای است گلو فشرده پس چیست

کز سرفه قنینه جان برآورد

۲۵

از بس که ره دهان گرفته است

بانگ از ره دیدگان برآورد

۲۶

چون شاه حبش دم تظلم

پیش قزل ارسلان برآورد

۲۷

سلطان کرم مظفر الدین

در جسم ظفر روان دولت

۲۸

ساغر گهر از دهان فرو ریخت

ساقی شکر از زبان فرو ریخت

۲۹

در جام صدف دو بحر دارد

یک دجله به جرعه‌دان فرو ریخت

۳۰

چون خون سیاوشان صراحی

خوناب دل از دهان فرو ریخت

۳۱

در کین سیاوش ارغنون‌زن

آن زخمهٔ درفشان فرو ریخت

۳۲

گوئی سر زخمه شاخ طوبی است

کو میوهٔ جان چنان فرو ریخت

۳۳

یا مریم نخل خشک بفشاند

خرمای تر از میان فرو ریخت

۳۴

چون عاشق بوسه زن لب خم

در حلق قنینه جان فرو ریخت

۳۵

هر جان که ز خم ستد قنینه

در باطیه جان کنان فرو ریخت

۳۶

نالان چو کبوتری که از حلق

خون در لب بچگان فرو ریخت

۳۷

گوئی که مسیح مرغ جان ساخت

وز دم به برش روان فرو ریخت

۳۸

سرخاب رخ فلک ده از می

گو آبله از رخان فرو ریخت

۳۹

از جرعه زمین چو آسمان کن

چون گوهر آسمان فرو ریخت

۴۰

صبح از نم ژاله اشک داود

بر مرغ زبور خوان فرو ریخت

۴۱

دُر دَری ابر خاطر من

پیش قزل ارسلان فرو ریخت

۴۲

اسکندر نامجوی گیتی

کیخسرو کامران دولت

۴۳

تاج گهر آسمان برانداخت

زرین صدف از نهان برانداخت

۴۴

روز آمد و کعبتین بی‌نقش

زان رقعهٔ اختران برانداخت

۴۵

تا یافت محک شب از سپیدی

صراف فلک دکان برانداخت

۴۶

گوئی خم صرع‌دار شد چرخ

کآن زرد کف از دهان برانداخت

۴۷

افعی زمردین بپیچید

مهره به سر زبان برانداخت

۴۸

سرد است هوا هنوز خورشید

بر کوه دواج از آن برانداخت

۴۹

اینک ز تنوره لشکر جن

بر لشکر دیو جان برانداخت

۵۰

گوئی شرری که جست از انگشت

هندو به هوا سنان برانداخت

۵۱

مریخ چو با زحل درآمیخت

پروین سهیل‌سان برانداخت

۵۲

طاوس غراب‌خوار هر دم

گاوَرْس ز چینه‌دان برانداخت

۵۳

در خرگه دوخت روبه سرخ

چون سوزن بی‌کران برانداخت

۵۴

گوئی که دوباره تیر خونین

نمردود به آسمان برانداخت

۵۵

یا تاج زر از سر شه زنگ

تیغ قزل ارسلان برانداخت

۵۶

تاج سر و گوهر سلاطین

بل گوهر تاج از آن دولت

۵۷

مجلس به دو گلستان برافروز

دیده به دو دلستان برافروز

۵۸

یک شب به دو آفتاب بگذار

یک دل به دو عشق‌دان برافروز

۵۹

ساقی دو طلب قدح دو بستان

بزم دل ازین و آن برافروز

۶۰

از لالهٔ آن و سوسنِ این

در سینه دو بوستان برافروز

۶۱

هست از حجر و شجر دو آتش

زان دیده وز آن رخان برافروز

۶۲

در سوختهٔ شب از دو آتش

یک شعله زن و جهان برافروز

۶۳

چون صبح و شفق دو جام درخواه

شب چون دل عاشقان برافروز

۶۴

بر روی دو مه که چون دو صبحند

تا وقت دو صبح جان برافروز

۶۵

با چار لب و دو شاهد از می

سه یک بخور و روان برافروز

۶۶

خاشاک دو رنگ روز و شب را

آتش زن و در زمان برافروز

۶۷

چون روز رسد دو روزن چشم

ز آن خوانچهٔ زرفشان برافروز

۶۸

خوانچه کن و از دومی زمین را

چون خوانچهٔ آسمان برافروز

۶۹

دل عود کن و دو دیده مجمر

پیش قزل ارسلان برافروز

۷۰

سردار ملوک هفت اقلیم

روئین‌تن هفت‌خوان دولت

۷۱

راز زمی آسمان برافکند

بنیاد دی از جهان برافکند

۷۲

نوروز دو اسبه یک سواری است

کآسیب به مهرگان برافکند

۷۳

از پشت سیاه زین فرو کرد

بر زردهٔ کامران برافکند

۷۴

سلطان یک اسبه سایهٔ چتر

بر ماهی آسمان برافکند

۷۵

ماهی چو صدف گرش فرو خورد

چون یونسش از دهان برافکند

۷۶

پرواز گرفت روز و بر شب

تب‌های دق از نهان برافکند

۷۷

چون روز کشید دهرهٔ عدل

شب زهرهٔ خون‌فشان برافکند

۷۸

گوئی صف آقسُنقَر آواز

بر خیل قراطِغان برافکند

۷۹

ابر آمد و چون گوزن نالید

بر کوه لعاب از آن برافکند

۸۰

گرچه کفن سپید یک چند

بر سبزهٔ مرده‌سان برافکند

۸۱

باد آن کفن سپید برداشت

بس سُندُس و پرنیان برافکند

۸۲

بر چادر کوه گازر آسا

از داغ سیه نشان برافکند

۸۳

بر کتف جهان ردای نوروز

فر قزل ارسلان برافکند

۸۴

چون حیدر خانه‌دار اسلام

شاهنشه خاندان دولت

۸۵

یک اهل دل از جهان ندیدم

دل کو؟ که ز دل نشان ندیدم

۸۶

چند از دل و دل که در دو عالم

یک دلدل دل روان ندیدم

۸۷

صد قافلهٔ وفا فرو شد

یک منقطع از میان ندیدم

۸۸

سرنامهٔ روزگار خواندم

عنوان وفا بر آن ندیدم

۸۹

بیداد به دشمنان نکردم

و انصاف ز دوستان ندیدم

۹۰

چون طفل که هشت ماهه زاید

می بگذرم و جهان ندیدم

۹۱

صد روزه به درد دل گرفتم

عیدی به مراد جان ندیدم

۹۲

از خشمگنی کز آسمانم

ماه نو از آسمان ندیدم

۹۳

چون سگ به زبان جراحت خویش

می‌شویم و مهربان ندیدم

۹۴

هرچند جراحت از زبان است

مرهم بجز از زبان ندیدم

۹۵

چون عیسی فارغم که با خود

جز سوزن سوزیان ندیدم

۹۶

چون سوزن اگر شکسته گشتم

جز چشم و سری زیان ندیدم

۹۷

از دام دو رنگی زمانه

خاقانی را امان ندیدم

۹۸

عادل‌تر خسروان عالم

الا قزل ارسلان ندیدم

۹۹

چون عدل سپاهدار اسلام

چون عقل نگاهبان دولت

۱۰۰

از عشوهٔ آسمان مرا بس

وز چاشنی جهان مرا بس

۱۰۱

آن پرده و این خیال بازی است

از زحمت این و آن مرا بس

۱۰۲

زین ابلق روزگار دیدن

بر آخور آسمان مرا بس

۱۰۳

در دخمهٔ چرخ مُردگانند

زین جادوی دخمه‌بان مرا بس

۱۰۴

بر بی‌نمکی خوان گیتی

این چشم نمک‌فشان مرا بس

۱۰۵

دل ندهد و جان ستاند ایام

زین دِه دل و جان‌ستان مرا بس

۱۰۶

موقوف روانم و روان هیچ

زین هودج ناروان مرا بس

۱۰۷

بیم سرم از سر زبان است

این درد سر زبان مرا بس

۱۰۸

تا درد سرم فرو نشاند

این اشک گلاب‌سان مرا بس

۱۰۹

رنجور نفاق دوستانم

ز آمیزش دوسِتان مرا بس

۱۱۰

با صورت خلوه، جلوه کردم

این شاهد غم نشان مرا بس

۱۱۱

خاقانی را سخن همین است

کز گفتن جان و جان مرا بس

۱۱۲

چرخ ار ندهد قصاص خونم

عدل قزل ارسلان مرا بس

۱۱۳

جمشید زمانه شاه مغرب

اقطاع ده جهان دولت

۱۱۴

ای دل به نوای جان چه باشی

بی‌برگ و نوا نوان چه باشی

۱۱۵

تاری است روان گسسته ده‌جای

چندین به غم روان چه باشی

۱۱۶

لوح ازل و ابد فرو خوان

بنگر که تو زین و آن چه باشی

۱۱۷

آینده و رفته را نگه کن

بشمر که تو در میان چه باشی

۱۱۸

بر خوان فلک جز این دو نان نیست

آتش خور این دو نان چه باشی

۱۱۹

جز آتش خور گرت خورش نیست

در مطبخ آسمان چه باشی

۱۲۰

روئین دژت ار گشادنی نیست

در محنت هفت‌خوان چه باشی

۱۲۱

با عبرت گورخانهٔ جان

در عشرت گورخان چه باشی

۱۲۲

با این همه کرّهٔ جهانی

جز در رمهٔ جهان چه باشی

۱۲۳

تقویم مهین حکم شش روز

امروز تویی نهان چه باشی

۱۲۴

هر سال چو پنج روز تقویم

گم بودهٔ بی‌نشان چه باشی

۱۲۵

از کیسهٔ سال و مه چو آن پنج

دزدیدهٔ رایگان چه باشی

۱۲۶

خاقانی عاریه است عمرت

از عاریه شادمان چه باشی

۱۲۷

گر دانهٔ لطف خواهی الا

مرغ قزل ارسلان چه باشی

۱۲۸

استاد سرای اوست تقدیر

استاده بر آستان دولت

۱۲۹

عزمش گره گمان گشاید

حزمش رصد زمان گشاید

۱۳۰

با قوت عزم او عجب نیست

گر چنبر آسمان گشاید

۱۳۱

هر عقدهٔ جوز هرکه مه راست

رمحش به سر سنان گشاید

۱۳۲

بند دم کژدم فلک را

زان نیزهٔ مارسان گشاید

۱۳۳

خضر الهامی که چون سکندر

لشکر کشد و جهان گشاید

۱۳۴

وز خاک سکندر و پی خضر

صد چشمه به امتحان گشاید

۱۳۵

دریا چو نمک ببندد از سهم

چون لشکر شاه ران گشاید

۱۳۶

وز بس دم دیْهمی عدو را

بر چهره نمک‌ستان گشاید

۱۳۷

رانده است منجم قدر حکم

کآفاق شه کیان گشاید

۱۳۸

حِصنی است فلک دوازده برج

کاقبال خدایگان گشاید

۱۳۹

هر عقده که روزگار بندد

دست شه کامران گشاید

۱۴۰

وز گرد مصاف روی نصرت

شاهنشه شه‌نشان گشاید

۱۴۱

یعنی که نقاب شهربانو

فاروق عجم‌ستان گشاید

۱۴۲

ابخاز که هست ششدر کفر

گرزش به یکی زمان گشاید

۱۴۳

روئین دژ روس را علی روس

تیغ قزل ارسلان گشاید

۱۴۴

چرخ است کبوده‌ای به داغش

افشرده به زیر ران دولت

۱۴۵

سندان به سنان چنان شکافد

چون صور که آسمان شکافد

۱۴۶

گر تخت کیان زند به توران

جیحون به سر بنان شکافد

۱۴۷

دیدی که شکافت مصطفی ماه

او خورشید آنچنان شکافد

۱۴۸

گر نیل روان شکافت موسی

او دریای دمان شکافد

۱۴۹

چون خنجر زهرگون کشد شاه

بس زَهره که آن زمان شکافد

۱۵۰

چون تیغ زند سر پلنگان

همچون سم آهوان شکافد

۱۵۱

بس سینه که چون زبان افعی

زان تیغ نهنگ‌سان شکافد

۱۵۲

شمشیر دو قطعتش به یک زخم

پهلوی سه پهلوان شکافد

۱۵۳

گر تیغ علی شکافت فرقی

او البرز از سنان شکافد

۱۵۴

چاکر به ثنا زبان کند موی

تا موی به امتحان شکافد

۱۵۵

بِکران بهشت جعد سازند

زان موی که این زبان شکافد

۱۵۶

آه از دل پُر زِ نم چو پسته

کز پُرّیِ دل دهان شکافد

۱۵۷

دریای سخن منم اگرچه

هر کس صدف بیان شکافد

۱۵۸

امروز منم زبان عالم

تیغ تو شها زبان دولت

۱۵۹

بی‌حکم تو آسمان نجنبد

بر اسب قضا عنان نجنبد

۱۶۰

از گوشهٔ چار بالش تو

اقبال به سالیان نجنبد

۱۶۱

مسجود زمین و آسمان است

تخت تو که از مکان نجنبد

۱۶۲

یعنی که به عرش و کعبه ماند

چون کعبه و عرش از آن نجنبد

۱۶۳

بی‌عزم تو رایض فلک را

رگ در تن مرکبان نجنبد

۱۶۴

مهماز ز پای عزم بگشای

تا ابلق آسمان نجنبد

۱۶۵

عدل تو اساس شد جهان را

تا مسمار جهان نجنبد

۱۶۶

لنگی است صلاح پای لنگر

تا کشتی سر گران نجنبد

۱۶۷

چون حیدر ذوالفقار برکش

تا چرخ جهودسان نجنبد

۱۶۸

افیون لب فتنه را چنان ده

کز خواب به امتحان نجنبد

۱۶۹

از خرمگس زمانه فریاد

کز مَروَحهٔ زمان نجنبد

۱۷۰

لال است عدوت گرچه اه گفت

کز گفتن اه زبان نجنبد

۱۷۱

بی‌مدحت تو کلید گفتار

اندر غلق دهان نجنبد

۱۷۲

پیشت کند آسمان زمین بوس

کای درگهت آسمان دولت

۱۷۳

چتر ظفرت نهان مبینام

بی‌رایت تو جهان مبینام

۱۷۴

پرواز همای بختت الا

بر کرکس آسمان مبینام

۱۷۵

ماوی‌گه جیفهٔ حسودت

جز سینهٔ کرکسان مبینام

۱۷۶

در سرسام حسد عدو را

دردی است که نُضج آن مبینام

۱۷۷

چون شمع و قلم به صورت او را

جز زرد و سیه زبان مبینام

۱۷۸

بر منشور کمال طغرا

الا قزل ارسلان مبینام

۱۷۹

بی‌جلوهٔ سکهٔ قبولت

یک نقد هنر روان مبینام

۱۸۰

بر سکهٔ ملک و خاتم دین

جز نام تو جاودان مبینام

۱۸۱

بر قلهٔ نُه حصار مینا

جز قدر تو دیدبان مبینام

۱۸۲

همچون هِرَمان حصار عمرت

محتاج به پاسبان مبینام

۱۸۳

بر ملکت مصر و قاهره هم

جز قهر تو قهرمان مبینام

۱۸۴

زین دزد صفیر زن که چرخ است

نقبیت به باغ جان مبینام

۱۸۵

بی‌مدحت تو به باغ دانش

یک مرغ صفیرخوان مبینام

۱۸۶

صدر تو که کعبهٔ معالی است

جز قبلهٔ انس و جان مبینام

۱۸۷

تا دیدهٔ خصم را بدوزی

جز تیز تو در کمان مبینام

۱۸۸

لطف ازلیت پاسبان باد

شمشیر تو پاسبان دولت

۱۸۹

دربارهٔ خاقانی

۱٬۳۶۴ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ ترجیعات (۷ شعر) قرار دارد.