آن نه روی است آنکه آشوب جهان است آنچنان
وآن نه زلف است آنکه دست آویز جان است آنچنان
۱زلف او زنجیر گردون است و بیدادی کند
گرچه او از بهر انصاف جهان است آنچنان
۲راست خواهی با من از هستی نشانی مانده نیست
در غم آن لب که هست و بینشان است آنچنان
۳گر نه رازم آفتاب است از چه پیدا شد چنین
ورنه وصلش کیمیا شد چون نهان است آنچنان
۴جان بر او پاشم که تا جان با من است او بیمن است
و این چنین بهتر زیَم کهالحق زیان است آنچنان
۵گفتمش در صدر وصلم جای کن، گفت ای سلیم
جستهام جائی سزایت آستان است آنچنان
۶بر در من بگذرد بیند مرا در خاک و خون
با رقیب از طنز گوید کهاین فلان است آنچنان
۷او کند دعوی که خون و مال خاقانی مراست
من کنم اقرار و گویم کآنچنان است آنچنان
۸عشق او را مرد صاحب درد باید شک مکن
کهاندر این آخر زمان صدر زمان است آنچنان
۹حجة الحق عالم مطلق وحید الدین که هست
مَلجأ جان من و صدر من و استاد من
۱۰یارب اندر چشم خونریزش چه خواب است آن همه
در سر زلف دلاویزش چه تاب است آن همه
۱۱در دو لعلش آب و اندر جَزع نه آخر بگوی
کهاین چه بیآبی است چندین و آن چه آب است آن همه
۱۲خون خلقی ریخت وانگه سرخیی بر دامنش
آن نه رنگ پروز است آن خونِ ناب است آن همه
۱۳چشم مستش را کباب است آرزو زین روی را
قصد دلها میکند یعنی کباب است آن همه
۱۴شحنهٔ وصلش خراج از عالم جان برگرفت
جای دیگر شد که میداند خراب است آن همه
۱۵گه بسوزد گه بسازد، الغیاث ای قوم از آنک
خوی مردم نیست، خوی آفتاب است آن همه
۱۶تشنهٔ وصلم مرا آن وعدههای کژ که داد
کی کند سیری که میدانم سراب است آن همه
۱۷کاشکی رنجه شدی باری بدیدی کز غمش
در دل تاریک خاقانی چه تاب است آن همه
۱۸از حیاتش گر فروغی یا نسیمی مانده هست
از ثنای صاحب مالک رقاب است آن همه
۱۹صاحب و مالک رقاب دودهٔ آزادگان
کآستان بوس درِ او شد دل آزاد من
۲۰سرکشان از عشق تو در خاک و خون دامن کشند
من کیَم در کوی عشقت کهاین رقم بر من کشند
۲۱گر به جان فرمان دهی فرمانت را گردن نهم
پیش تو گر تو توی، گردنکشان گردن کشند
۲۲غمزگانت قصد کین دارند وز من در غمت
سایهای مانده است مگر این کین ز پیراهن کشند
۲۳آه من چندان فروزان شد که کوران نیم شب
از فروغ سوز آهم رشته در سوزن کشند
۲۴دیدهٔ من شد سپید از هجر و دل تاریک ماند
خانهها تاری شود چون پرده بر روزن کشند
۲۵با خسان درساختی تا بر در و در بزم تو
من غم هجران کشم و ایشان میِ روشن کشند
۲۶نیکویی کن رسم بدعهدان رها کن کز جفا
درد زی عاشق دهند و صاف با دشمن کشند
۲۷هر زمان در کوی تو خاقانیآسا عالمی
آستین بر جان فشانند و کفن در تن کشند
۲۸وز پی آن تا ز دیوِ آزشان باشد امان
خط افسون مدیح صدر پیرامن کشند
۲۹نایب ادریس عثمان عمر کز فر او
حل و عقد عیسوی دارد حیات آباد من
۳۰دیده خون افشان و لب آتشفشان است از غمت
والحق ار انصاف خواهی جان آن است از غمت
۳۱تا غمت را بر دل من نامزد کرد آسمان
حِصن صبرم هر شبی بام آسمان است از غمت
۳۲هر زمان گوئی ز عشق من به جان پرداختی
این سخن باشد مرا پروای جان است از غمت
۳۳از گلستان رُخت باری مرا گر هیچ نیست
مرغزار چشم من پر ارغوان است از غمت
۳۴زعفران شادی فزاید وین بتر کهاندوه من
دور از آن رخ زین رخ چون زعفران است از غمت
۳۵محنت اندر سینهٔ من ره ندانستی کنون
شاهراه سینهٔ من ناردان است از غمت
۳۶از لبت چون بوسه خواهم کز پی آن لب مرا
آنچه اندر کیسه باید بر رخان است از غمت
۳۷آنکه از عشقت زر افشاند ندانم کیست آن
این که خاقانی است دانم جان فشان است از غمت
۳۸هم نبخشودی دلت گر باخبر بودی از آنک
حال من در دست مجلس داستان است از غمت
۳۹آنکه گر برهان زردشتی نمایم بس بود
مدح این استاد من، دین من و استاد من
۴۰کلک او قصر مکارم میطرازد هر زمان
نام او چتر معالی میفرازد هر زمان
۴۱گرچه در احکام دست او راست من هم آگهم
کآسمان در پرده کارش میطرازد هر زمان
۴۲چشم زخمی را که دید اقبالها بیند چنانک
قدر او بر چشمهٔ خورشید تازد هر زمان
۴۳خاک بر سر میکند گردون ز دستش کو چرا
تختهٔ خاک از سر کیوان نسازد هر زمان
۴۴ز این خطر کو خاک را دادهست خاک از کبریا
بر سه عنصر تا قیامت میبنازد هر زمان
۴۵حرمت آن را که میل او به اصل از آهن است
نیست آتش را محل کآهن گدازد هر زمان
۴۶چون بنانش سوی کلک آید بدان ماند همی
کآفتاب چرخ سوی حوت یازد هر زمان
۴۷زآن نوازشها کزو دارد دل مجروح من
جانم از مدحش نوائی مینوازد هر زمان
۴۸تازه رویان آفرینم زآفرین او چنانک
با رخ هر یک زمانه عشق بازد هر زمان
۴۹نام نیکش را نهم بنیادها کز نفخ صور
آسمان بشکافد و نشکافد آن بنیاد من
۵۰حکم صد ساله توان دیدن ز یک تقویم او
طفل یک روزه مِجسطی گیرد از تعلیم او
۵۱تا که مشرف اوست اجرام فلک را از فلک
آن دو پیر نحس رحلت کردهاند از بیم او
۵۲همتی دارد چنان کهافلاک با لوح و قلم
کمترین جزوی است اندر دفتر تعظیم او
۵۳باز دیدم در همه علمی نظیرش نیست کس
در همه اقلیمها نی در یکی اقلیم او
۵۴کلکش از بهر شرف محکوم تیغ آمد بلی
مرتبت بفزود اسمعیل را تسلیم او
۵۵مشتری دیده نهای، رویش نگر گوئی کسی
سیب را بشکافت سوی چرخ شد یک نیم او
۵۶ظاهر است انسابش از کافی عمر درگیر و رو
میشمر تا قد سلف عثمان و ابراهیم او
۵۷عیسوی دم باد و احمد دیم و چشم حادثات
در شکر خواب عروسان از دم و از دیم او
۵۸بر جناب او و بر اهل جهان فرخنده باد
رجعت نوروز و ترجیع من و تقویم او
۵۹چون مبارکباد گویم روز او را شک مکن
کآسمان آمین کند وقت مبارکباد من
۶۰ترکتاز غمزهٔ تو غارت از جان درگرفت
رای قربان کرد و اول زخم ز ایمان درگرفت
۶۱روزگاری روزگار از فتنهها آسوده بود
زلف شبرنگ تو آمد فتنه دوران درگرفت
۶۲کار ما خود رفته بود از دست باز از عشق تو
دهر زخمه درفزود و چرخ دستان درگرفت
۶۳خوی تو با ما چه روزی زندگانی کرده بود
کز پی خونریز ما را، راه هجران درگرفت
۶۴ماتم دلها عروسی بود ما را پیش ازین
تا درآمد شحنهای غم غارت جان درگرفت
۶۵نالهها کردم چنان کز چرخ بانگ آمد که بس
ای عفیالله در تو گوئی ذرهای زآن درگرفت
۶۶از دم سردم چراغ آسمان بتوان نشاند
وز تف آهم هزاران شمع بتوان درگرفت
۶۷گفتی ای خاقانی از غرقاب غم چون میرهی
چون رهم کز پای من تا سر به طوفان درگرفت
۶۸دل که از درگاه تو محروم شد محروموار
رفت و راه آستان صدر ایران درگرفت
۶۹سروری کز روی نسبت وز عروسان صفا
هم پسر عم من است امروز و هم داماد من
۷۰خاک پایت دیدهها را روشنایی میدهد
هر سحر بوی تو با جان آشنایی میدهد
۷۱کار جزع و لعل توست آزردن و بنواختن
هرکه را این بشکند آن مومیایی میدهد
۷۲باز خونها خوردهای کآلوده میبینم لبت
من چه گویم خود لبت بر تو گوایی میدهد
۷۳تیره شد کار من از غم هان و هان دریاب کار
تا چراغ عمر قدری روشنایی میدهد
۷۴از پی دریوزهٔ وصل آمدم در کوی تو
چون کنم چون بخت روزی از گدایی میدهد
۷۵یک دمی تا میزیَم در هجر و امید وصال
گه کلاهم میبرد گه پادشاهی میدهد
۷۶گر مرا محنت گیائی میدهد از باغ عشق
در شک افتم کآن مرا دولت کیایی میدهد
۷۷جان خاقانی به رشوت میدهم ایام را
گر مرا زین روز غم روزی رهایی میدهد
۷۸غم چه باشد چون ضمیر وحی پرداز مرا
فر مدحش آیت معجز نمایی میدهی
۷۹متصل بینام عقد دولتش را پیش از آنک
منفصل گردند آب و نار و خاک و باد من
۸۰