سر چو آه عاشقان برکرد صبح
عطر آتش زای زآن برکرد صبح
۱از شرار آه مشتاقان دل
آتش عنبرفشان برکرد صبح
۲بر قوارهیْ ماه سِحری کرد چرخ
تا سر از خواب گران برکرد صبح
۳تا کند سیمین قواره در زمین
سر ز جیب آسمان برکرد صبح
۴خواب چشم ساقیان بست آشکار
دود رنگین کز نهان برکرد صبح
۵زآتشی کهافتاد از حَراق شب
شمع در صحرای جان برکرد صبح
۶چون قراسنقر گریزان شد به راه
آق سنقر دیدبان برکرد صبح
۷چون به دست چپ طراز چرخ دید
نقش والفجرش برکرد صبح
۸کشتی زر هم کنون آمد پدید
کآنَک آنَک بادبان برکرد صبح
۹جام را گنج فریدون خون بهاست
چون درفش کاویان برکرد صبح
۱۰از پی نوروز تا در جُل کشند
زین به گلگون جهان برکرد صبح
۱۱گوئی اینک بر دژ زرین روس
رایت شاه اخستان برکرد صبح
۱۲عنصر اقبال و جان مملکت
گوهر تایید کان مملکت
۱۳جام چون گل عطر جان آمیخته
لعل با زر در دهان آمیخته
۱۴دست صبح از عنبر و کافور و مشک
صد مثلث رایگان آمیخته
۱۵ساغر از یاقوت و مروارید و زر
صد مفرح در زمان آمیخته
۱۶در دل خُم خون شده جان پری
با تن مردم چو جان آمیخته
۱۷در سفال خُم نگر زرآب می
آتش اندر ضیمران آمیخته
۱۸آن می و نارنج را گر کس ندید
با شفق صبح آنچنان آمیخته
۱۹از پی تعویذ جان عاشقان
آب مُشک و زعفران آمیخته
۲۰روی و موی شاهدان چون آبنوس
روز و شب در یک مکان آمیخته
۲۱از نثار جام زر بر فرق خاک
جرعه بین با خاک جان آمیخته
۲۲جام می چون لوح طفلان سرخ و زرد
نو بهاری با خزان آمیخته
۲۳روز و شب را زآشتی با یکدگر
دولت شاه اخستان آمیخته
۲۴خسرو مشرق جلال الدین که کرد
ذوالجلالش کامران مملکت
۲۵شاهد روز از نهان آمد برون
خوانچهٔ زر زآسمان آمد برون
۲۶چهرهٔ آن شاهد زربفت پوش
از نقاب پرنیان آمد برون
۲۷شاهد و شاه از قبای فستقی
همچو فُستُق ز استخوان آمد برون
۲۸نقب در دیوار مشرق برد صبح
خشت زرین زآن میان آمد برون
۲۹نعرهٔ مرغان برآمد کهالصبوح
بیدلی از بند جان آمد برون
۳۰بامدادن سوی مسجد میشدم
پیری از کوی مغان آمد برون
۳۱من به بانگ مؤذنان کز میکده
بانگ مرغ زند خوان آمد برون
۳۲عاشقی توبه شکسته همچو من
از طواف خمستان آمد برون
۳۳دست من بگرفت و در میخانه برد
با من از راه نهان آمد برون
۳۴گفت میْ خور تا برون آیی ز پوست
لاله نیز از پوست زآن آمد برون
۳۵مِیْ خوری به کز ریا طاعت کنی
گفتم و تیر از کمان آمد برون
۳۶پای رندان بوسه زن خاقانیا
خاصه پایی کز جهان آمد برون
۳۷از حجاب غیب چون ماه از غمام
نصرت شاه اخستان آمد برون
۳۸داور اسلام خاقان کبیر
عدل را نوشیروان مملکت
۳۹ساقی دریاکشان آخر کجاست
ساغر کشتی نشان آخر کجاست
۴۰کشتی زرین در او دریای لعل
از حبابش بادبان آخر کجاست
۴۱از مسام گاو سیمین در صبوح
ارزن زرین روان آخر کجاست
۴۲از پی سی طفل را در یک بساط
آن سه لعبت ز استخوان آخر کجاست
۴۳این حریفان جمله مستانِ میاند
مست عشقی زآن میان آخر کجاست
۴۴از زکات جرعهٔ مستان وقت
یک زمین سیراب جان آخر کجاست
۴۵بربط نالان چو طفلان از زدن
در کنار دایگان آخر کجاست
۴۶نای چون شاه حبش در پیش و پس
ده غلامش پاسبان آخر کجاست
۴۷بر سر رگهای بازوی رباب
نشتر راحت رسان آخر کجاست
۴۸چنگ چون زالی سرافکنده ز شرم
گیسوان در پا کشان آخر کجاست
۴۹راوی خاقانی اینک مرحبا
مدحت شاه اخستان آخر کجاست
۵۰تاجدار کشور پنجم که هست
کیقباد خاندان مملکت
۵۱تیغ خورشید از جهان پوشیدهاند
در هوا خفتان از آن پوشیدهاند
۵۲تا هوا کبریت رنگ آمد ز چرخ
آتش سیمابسان پوشیدهاند
۵۳گرچه از کبریت بفروزد چراغ
زو چراغ آسمان پوشیدهاند
۵۴وقت سرد است آتش افزون کن کز ابر
چشمهٔ آتشفشان پوشیدهاند
۵۵کعبه زآتش ساز چون بر فرق کوه
چادر احرامیان پوشیدهاند
۵۶از شعاع آتش اینک صد دواج
در عذار شبستان پوشیدهاند
۵۷وز مزاج می به روی خاصگان
صد دواج رایگان پوشیدهاند
۵۸آن تنوره پیشتر کش کز تفش
در بنفشه ارغوان پوشیدهاند
۵۹خیل زنگی را چو شد در پنجره
شعر چینی در زمان پوشیدهاند
۶۰خلعت اسکندر رومی مگر
در شه هندوستان پوشیدهاند
۶۱زعفران در شب شود رنگین و باز
شب به رنگ زعفران پوشیدهاند
۶۲در زحل گوئی شعاع آفتاب
از کف شاه اخستان پوشیدهاند
۶۳مصطفی عزم و علی رزمی که هست
ذوالفقارش پاسبان مملکت
۶۴خیل دی ماهی نهان کرد آفتاب
چشمه بر ماهی روان کرد آفتاب
۶۵یوسف آسا چون به دلو از چاه رست
تخت شاهی را مکان کرد آفتاب
۶۶مهره آورد از سر افعی برون
در سر ماهی عیان کرد آفتاب
۶۷افعی دی را همه تن زهر دید
چون گوزن آهنگ آن کرد آفتاب
۶۸خاتم ملک سلیمانی نگر
کهاندر آن ماهی نهان کرد آفتاب
۶۹از پی پنجاهه در ماهی خوران
بهر عیسی نزل خوان کرد آفتاب
۷۰وقت را از ماهی بریان چرخ
روز نو را میهمان کرد آفتاب
۷۱وز پی بریانی و سور بهار
گوسفندان را نشان کرد آفتاب
۷۲از پی تیر بلور انداختن
توز رنگین بر کمان کرد آفتاب
۷۳پارهای پیراست از دامان شب
روز را در بادبان کرد آفتاب
۷۴تاج بربود از سر مهراج زنگ
یارهٔ طمغاج خان کرد آفتاب
۷۵خلعت انصاف میدوزد مگر
خدمت شاه اخستان کرد آفتاب
۷۶شهریاری کز کف و شمشیر اوست
ابر و برق آسمان مملکت
۷۷عدلش ار مهدی نشان برخاستی
ظلم دجال از جهان برخاستی
۷۸طوطی از خزران نشیمن ساختی
سنقر از هندوستان برخاستی
۷۹وآنکه مهدی بر گمان داند که هست
گر در او دیدی گمان برخاستی
۸۰عدلش ار بند طبایع نامدی
چار طوفان هر زمان برخاستی
۸۱گر نکردهستی قیامت عدل او
خود قیامت ناگهان برخاستی
۸۲ورنه قدرش داشتی طاق فلک
کرسی خاک از میان برخاستی
۸۳فرق کوه ار بار قهرش یافتی
پشت خم چون آسمان برخاستی
۸۴گر سکندر زنده ماندی تاکنون
پیشش از تخت کیان برخاستی
۸۵گر به زه ماندی کمان بهرام را
لرز تیر از استخوان برخاستی
۸۶بر کمان چون بازوی شه خم زدی
قاب قوسین زین و آن برخاستی
۸۷زین خلف جان پدر شاد است شاد
کاش کز خواب گران برخاستی
۸۸دولت بیدار دیدی جاودان
گر ز خواب جاودان برخاستی
۸۹او روان شاد است تا فرزند اوست
صورت عدل و روان مملکت
۹۰حیدر آتش سنان آمد به رزم
رستم آرش کمان آمد به رزم
۹۱خصم چون سگ در پس زانو نشست
کو چو شیر سیستان آمد به رزم
۹۲سومنات ظلم را محمودوار
برق زد تا ابرسان آمد به رزم
۹۳بر زبان تیغ او در شان ملک
وحی نصرت زآسمان آمد به رزم
۹۴رنگ جبریل است تیغش را بلی
بر زبانش وحی از آن آمد به رزم
۹۵در کف شاه آن یمانی تیغ را
آسمان مکی فسان آمد به رزم
۹۶شاه چون خورشید و در کف جوزَهَر
با کمند خیزران آمد به رزم
۹۷خصم شد در هم شکسته چون کمند
کهآن کمندش در میان آمد به رزم
۹۸خصم را چون در کمندش ماند حلق
بس خناقش کهآنزمان آمد به رزم
۹۹خصم در جان کندن آمد چون چراغ
ز آن فواقش در دهان آمد به رزم
۱۰۰شاه را بین کعبهای بر بوقبیس
چون کمیتش زیر ران آمد به رزم
۱۰۱کس سلیمان دید دیوی زیر ران
او بر آن مرکب چنان آمد به رزم
۱۰۲دشمنش بس دور ماند از تاج و تخت
خرمگس گم شد ز خوان مملکت
۱۰۳لشکر عزمش جهان خواهد گشاد
کز کمین فتح ران خواهد گشاد
۱۰۴عزم او چون مهرهای خواهد نشاند
ششدر هفت آسمان خواهد گشاد
۱۰۵عدل او بر تشنگان تف ظلم
چشمهٔ آب امان خواهد گشاد
۱۰۶زآرزوی قطرهٔ ابر سخاش
چون صدف دریا دهان خواهد گشاد
۱۰۷پرّ کرکس بین به رنگ خرمگس
یغلغی را کز کمان خواهد گشاد
۱۰۸نیش فصاد اجل پیکان اوست
کو همه رگهای جان خواهد گشاد
۱۰۹چون منوچهر از جهان شد طرفه نیست
کز جهان شاه اخستان خواهد گشاد
۱۱۰برکشد تیغ آفتاب آنگه که چرخ
خنجر صبح از میان خواهد گشاد
۱۱۱باز گفتم کز پی بانگ ملک
حِصن دربند از سنان خواهد گشاد
۱۱۲راست آمد فال و میگویم کنون
روس را در بند سان خواهد گشاد
۱۱۳خاطرم بر سمع این شمع کیان
مشکل سمع الکیان خواهد گشاد
۱۱۴دزد این درهاست از عقد سخن
هرکه درهای بیان خواهد گشاد
۱۱۵من زبان روزگارم بر درش
چون سر تیغش زبان مملکت
۱۱۶شاه اسکندر مکان باد از ظفر
دست خضرش در عنان باد از ظفر
۱۱۷گر به ملک افراسیاب آمد عدو
شاه کیخسرو مکان باد از ظفر
۱۱۸ور عدو بیژن شبیخون است شاه
رستم توران ستان باد از ظفر
۱۱۹میر بابک در ظلال دولتش
اردشیر بابکان باد از ظفر
۱۲۰مهر تیغ تازیانهش با دو قطب
میخ نعل تازیان باد از ظفر
۱۲۱نیزهٔ دستش که چون شام اسمر است
چون شفق احمر سنان باد از ظفر
۱۲۲از غلامان سرایش هر وشاق
بر عراقین پهلوان باد از ظفر
۱۲۳وز دلیران سپاهش هر سوار
رزم را الب ارسلان باد از ظفر
۱۲۴چرخ چون شد سبز خنگ از نور روز
دولتش را زیر ران باد از ظفر
۱۲۵تیغ حِصرِم رنگ شاه از خون خصم
روز میدان میْ فشان باد از ظفر
۱۲۶بر نگین خاتم او تا ابد
کنیت شاه اخستان باد از ظفر
۱۲۷بر حریر رایت او روز فتح
جاء نصرالله نشان باد از ظفر
۱۲۸باد گردون در ضمان دولتش
دولت او در ضمان مملکت
۱۲۹