خندهٔ سر به مهر زد دم صبح
الصبوح ای حریفِ محرمِ صبح
۱ناف شب سوخت تفِ مجمر روز
گوی زر یافت جیب مُلحَم صبح
۲به سر تازیانهٔ زرین
شاه گردون گرفت عالم صبح
۳صبح شد مریم، آفتابْ مسیح
قطرهٔ ژاله، اشک مریم صبح
۴طاس زرین کش آفتابآسا
کآفتاب است طاس پرچم صبح
۵پی پیِ عشق گیر و کم کمِ عقل
لب لبِ جام خواه و دم دمِ صبح
۶سیم کُش بحر کهش ز کشتی زر
خوان فکن خوانچه کن مُسلَم صبح
۷عاشقان را ز صبح و شام چه رنگ
کم زنِ عشق باش و گو کمِ صبح
۸از تنِ عقل پنج یک برگیر
سه یکی خور به روی خرم صبح
۹ید بیضای آفتاب نگر
زر فشان زآستین مُعْلَم صبح
۱۰کهآسمان پیش شه به نوروزی
در جُل زر کشید ادهم صبح
۱۱بوالمظفر خدایگان ملوک
ملک بخش و ظفر سِتان ملوک
۱۲بُرقَع صبح چون براندازند
کوه را خلعه در سر اندازند
۱۳بردرند از صبا مشیمهٔ صبح
طفل خونین به خاور اندازند
۱۴ترک سبوح گفته وقت صبوح
عابدان سُبحهها دراندازند
۱۵نوعروسانِ حجلهٔ نوروز
نورهانِ زر و زیور اندازند
۱۶زآن مربع نهند منقل را
تا مثلث در آذر اندازند
۱۷قفس آهنین کنند و در او
مرغ یاقوت پیکر اندازند
۱۸در مشبک دریچه پنداری
کهآفتاب زحل خور اندازند
۱۹یا در آن خانهٔ مگس گیران
سرخ زنبورِ کافر اندازند
۲۰بر لب خشک جامِ رعنافَش
عاشقان بوسهٔ تر اندازند
۲۱گرچه میران لشکرند همه
جرعه بر میر لشکر اندازند
۲۲چون همه جان شوند چون می و صبح
جان به شاه مظفر اندازند
۲۳سر سامانیان و تاج کیان
ملک ابن الملک میان ملوک
۲۴ساقیا توبه را قلم درکش
بر در میکده علم برکش
۲۵زهد را بند آهنین بَرنِه
عقل را میل آتشین درکش
۲۶خانهٔ دل سبیل کن بر می
رقم لایباع بر در کش
۲۷جان، سگِ طوقدارِ مجلسِ توست
هم تو داغ سگیش بر سر کش
۲۸گر به دل قانعی دو اسبه درآی
ور به جان خُشنُدی خر اندر کش
۲۹خود پرستی چو حلقه بر در نه
بیخودی را چو حُلّه در بر کش
۳۰گر نهای زهر، سینه کمتر سوز
ور نهای دهر، کینه کمتر کش
۳۱دست گیر آفتاب را چون صبح
در سماعِ خوشِ قلندر کش
۳۲روز و شب چون خط مزوَر نیست
خیز و خط بر خط مزور کش
۳۳پیش دریا کشی چو خاقانی
یاد شه گیر و کشتی زر کش
۳۴افسر خسروان جلال الدین
ظل حق آفتاب جان ملوک
۳۵ترک من کآفتاب هندوی توست
عید جانها هلال ابروی توست
۳۶جو جو از زر منم در آن بازار
که ترازوش زلف جادوی توست
۳۷جو زرین چه سنجدت که به نقد
قرص خورشید در ترازوی توست
۳۸پیش چشمت خیال هستی من
سایهٔ مویْ، بندِ گیسوی توست
۳۹از فلک، زخمهاست بر دل من
کآنهم از دستبرد نیروی توست
۴۰نکنم مرهم جراحت خویش
کآن جراحت به مُهر بازوی توست
۴۱نالش از آسمان کنم نی نی
کآسمان هم به نالش از خوی توست
۴۲پهلو از من تهی مکن که مرا
پهلوی چرب هم ز پهلوی توست
۴۳وصل و هجرت مرا یکی است از آنک
درد تو، هممزاج داروی توست
۴۴جان سپند تو ساخت خاقانی
چه کند چشم عالَمی سوی توست
۴۵لؤلؤ افشان تویی به مدحت شاه
عقد پروین بهای لؤلوی توست
۴۶حِرزِ امت، سپاهدارِ عجم
کهف ملت، نگاهبان ملوک
۴۷زخم هجرت میان جان بگسست
مددِ مرهم از میان بگسست
۴۸از همه تا همه دلی که مراست
به همه دل، امید جان بگسست
۴۹بر سر کویت از درازی راه
مرکب ناله را عنان بگسست
۵۰جور تو حلقهٔ جهان بگرفت
رفت و زنجیرِ آسمان بگسست
۵۱کِشتهٔ صبرم آشکارا سوخت
رشتهٔ جانم از نهان بگسست
۵۲پیش خاکِ درِ تو چشم از در
صد طویله به رایگان بگسست
۵۳نفَس من ز درد همنفَسان
چند نوبت به یک زمان بگسست
۵۴بر سرِ چاهِ بختم آمد چرخ
مدد جویِ عمر از آن بگسست
۵۵آب خون کرد و چاه سر بگرفت
دلو بدْرید و ریسمان بگسست
۵۶دستخون مانْد با تو خاقانی
طمع هستی از جهان بگسست
۵۷جوشن چرخ را به تیر ضمیر
در ثنای خدایگان بگسست
۵۸شهریارِ فلکْغلام که، هست
هر غلامیش پهلوان ملوک
۵۹لعلت از خنده، کان همی ریزد
دل بر آن لعل، جان همی ریزد
۶۰چون بخندی خبر دهد دهنت
که سُها اختران همی ریزد
۶۱دست بالاست کار تو که فلک
زیر پایت روان همی ریزد
۶۲نیزه بالاست خون ز غمزهٔ تو
که به مشکین سنان همی ریزد
۶۳آسمان هم ز جور تو چون من
خاک بر آسمان همی ریزد
۶۴نه از آن طِیرهام که طرهٔ تو
خون من هر زمان همی ریزد
۶۵لیک از آن در خطم که از خط تو
نافهها رایگان همی ریزد
۶۶به چه زَهره، زبان حدیث تو کرد
کآب رویم زبان همی ریزد
۶۷چشم من شد گناه شوی زبان
کآب سوی دهان همی ریزد
۶۸ابر خونبار چشم خاقانی
صاعقه بر جهان همی ریزد
۶۹صدف خاطرش جواهر نطق
بر سر اخسِتان همی ریزد
۷۰خانه زادند و بندهٔ درِ شاه
خانه دارانِ خاندانِ ملوک
۷۱جوشن سرکشی ز سر برکش
تیر هجرانم از جگر برکش
۷۲یا فرو بر تنم به آب عدم
یا دلم ز آتش سقر برکش
۷۳رگ جانم گشاده گشت، ببند
پیشتر، نوک، نیشتر برکش
۷۴موج خون منت به کعب رسید
دامن حُلّه بیشتر برکش
۷۵بوسهای کردم آرزو، گفتی
که ترازو بیار و زر برکش
۷۶زر ندارم ولیک جان نقد است
شو بها بر نه و شکر برکش
۷۷گر بدان کفه زر همی سنجی
جان بدین کفهٔ دگر برکش
۷۸دامن دوست گیر خاقانی
وز گریبان عشق سر برکش
۷۹رایت نطق را عَرابیوار
بر در کعبهٔ ظفر برکش
۸۰از پی محرمان کعبهٔ شاه
آبی از زمزم هنر برکش
۸۱صِلتش بزم هشت خوان بهشت
صولتش رزم هفتخوان ملوک
۸۲جو به جو جور دلستان برگیر
دل جو جو شده ز جان برگیر
۸۳به گمان یوسفیت گم شده بود
یوسفت گرگ شد گمان برگیر
۸۴بر سر خوان زندگی، خورشت
چون جگر گوشهای است، خوان برگیر
۸۵نیست در حلقهٔ جهان یک اهل
پای اهلیت از میان برگیر
۸۶اهل دل کس نیافت ز اهل جهان
برو ای دل، دل از جهان برگیر
۸۷دو به دو با حریف جان بنشین
یک به یک غدر آسمان برگیر
۸۸بس خراب است لهوخانهٔ دهر
بُنْگهِ عمر ز آسمان برگیر
۸۹بر در نقبِ این خرابه، تو را
تا نگیرند، نقب از آن برگیر
۹۰گل انصاف کار خاقانی
خسک از راه دوستان برگیر
۹۱چون منوچهر خفته در خاک است
مهر ازین شوم خاکدان برگیر
۹۲میوهٔ دولت منوچهر است
اخستان افسر کیان ملوک
۹۳دل به گرد زمانه مینرسد
مرغ همت به دانه مینرسد
۹۴از زمانه چه آرزو خواهم
که به نقش زمانه مینرسد
۹۵پیشگاه مراد چون طلبم
که به من آستانه مینرسد
۹۶جان دو اسبه دوان پی دل و عمر
به یکی زین دوگانه مینرسد
۹۷من چو هندو نیَم مرا از بخت
طرب زنگیانه مینرسد
۹۸آه کز چرخِ آهِ یاوگیان
ناوکی بر نشانه مینرسد
۹۹غرقهٔ خون هزار کشتی هست
که یکی بر کرانه مینرسد
۱۰۰نسیه بر نام روزگار نویس
ز آن که نقد از خزانه مینرسد
۱۰۱میوه، آن بِه که آفتاب پَزَد
سایه پروردِ خانه مینرسد
۱۰۲پرْ بریده است مرغِ خاقانی
ز آن سوی آشیانه مینرسد
۱۰۳شمعِ اقبال، شه چنان افروخت
که فلک بر زبانه مینرسد
۱۰۴صولتِ جان ربای او بِرْبود
گوی دولت ز صولجان ملوک
۱۰۵عدل او زَهرهٔ ستم بشکافت
بذل او نافهٔ کرم بشکافت
۱۰۶ظلم را چون هدف جگر بدرید
بخل را چون صدف شکم بشکافت
۱۰۷قهرش از بهر قطع نسل عدو
رَحِمِ مادرِ عدم بشکافت
۱۰۸بختش انگشتری ودیعت داد
ماهی از بهر آن شکم بشکافت
۱۰۹آسمانِ نبوت ار مه را
چون گریبان صبحدم بشکافت
۱۱۰تیغ شه زَهرهٔ زحل بدرید
جگر آفتاب هم بشکافت
۱۱۱تیغ او دست موسوی است از آنک
نیل را چون سر قلم بشکافت
۱۱۲ای چراغ یزیدیان که دلت
چون علی خیبر ستم بشکافت
۱۱۳تارک ذوالخمارِ بدعت را
ذوالفقار تو لاجرم بشکافت
۱۱۴برشکافی دماغ خصم چنانک
ناف سهراب، روستم بشکافت
۱۱۵جز به نام تو داغ بر ران نیست
مرکب بخت زیر ران ملوک
۱۱۶روضهٔ آتشین بَلارَکِ توست
باد جودی شکاف ناوک توست
۱۱۷تخت جمشید و تاج نوشروان
آرزومند پای و تارک توست
۱۱۸بخت تو کودک و عروس ظفر
انتظار بلوغ کودک توست
۱۱۹ملک الموتِ مال و عیسیِ حال
بذلِ بسیار و حرصِ اندک توست
۱۲۰مشتری چک نویس قدر تو بس
که سعادت سجل آن چک توست
۱۲۱با یتیمی چو مصطفی میساز
چه کنی جبرئیل اتابک توست
۱۲۲در جهان مالک جهان سخن
مادح حضرت مبارک توست
۱۲۳شد عطارد به نطق صد یک او
چون به خُلق، آفتابْ صد یکِ توست
۱۲۴گر بمانم ز آستان تو دور
عار دارم ز آستان ملوک
۱۲۵چون تو گردون سریر نتوان یافت
چون من اختر ضمیر نتوان یافت
۱۲۶آفتابی و جز به درگاهت
اختران را مسیر نتوان یافت
۱۲۷جز به صدرت عیار دانش را
ناقدان بصیر نتوان یافت
۱۲۸گفتی از رسم سی هزار درم
کم ز سی نیزهگیر نتوان یافت
۱۲۹لیک از صد هزار نیزه و تیر
این قلم را نظیر نتوان یافت
۱۳۰سخن این است ناگزیرِ جهان
عوض ناگزیر نتوان یافت
۱۳۱تا چو تیغم به زر نیارائی
خاطرم را چو تیر نتوان یافت
۱۳۲چشمهٔ خاطر است سنگْ انبار
آب از او خیر خیر نتوان یافت
۱۳۳بلبلی را که سینه بخراشی
از دم او صفیر نتوان یافت
۱۳۴قلمی را که موی در سر ماند
کار ساز دبیر نتوان یافت
۱۳۵خانهٔ پیرزن که طوفان برد
در تنورش فطیر نتوان یافت
۱۳۶پدرت دیدهای که چون میداشت
ساحری را که شد زبان ملوک
۱۳۷در کمال تو چشم بد مرساد
نرسد در تو چشم و خود مرساد
۱۳۸بر رکاب فلک جنیبت تو
آفتی کز فلک رسد، مرساد
۱۳۹دختر بخت را جز از در تو
بر فلک بانگ نامزد مرساد
۱۴۰آن که عمرت هزار سال نخواست
روزش از یک به ده، به صد مرساد
۱۴۱بر امید کلاه دولت تو
حاسدان را قبا نمد مرساد
۱۴۲دشمنت را که جانش معدوم است
حال بد جز به کالبد مرساد
۱۴۳ز ابلق چار کامهٔ شب و روز
ران یک رانت را لگد مرساد
۱۴۴جیفهٔ دشمنان جافی تو
از زبانی به دام و دد مرساد
۱۴۵صدر عالیت کعبهٔ خرد است
رخنه در کعبهٔ خرد مرساد
۱۴۶این دعا ورد جان خاقانی است
کهای ملک زآسمانت بد مرساد
۱۴۷صولتت باد سایهدارِ ظفر
دولتت باد دایگانِ ملوک
۱۴۸