جو به جو راز جهان بنمود صبح
مشک جو جو از دهان بنمود صبح
۱صبح گوئی زلف شب را عاشق است
کز دم عاشق نشان بنمود صبح
۲در وداع شب همانا خون گریست
روی خون آلود از آن بنمود صبح
۳جام فرعونی خبر ده تا کجاست
کاتش موسی عیان بنمود صبح
۴مرغ تیز آهنگ لختی پر فشاند
چون عمود زرفشان بنمود صبح
۵قفل رومی برگرفت از درج روز
چون کلید هندوان بنمود صبح
۶بر سماع کوس و بر رقص خروس
خرقه بازی در نهان بنمود صبح
۷نافهٔ شب را چو زد سیمین کلید
مشک تر در پرنیان بنمود صبح
۸بر محک شب سپیدی شد پدید
چون عیار آسمان بنمود صبح
۹تا برآرد یوسفی از چاه شب
دلو سیمین ریسمان بنمود صبح
۱۰در کمین شرق زال زر هنوز
پر عنقا دیدبان بنمود صبح
۱۱حلقه دیدهستی به پشت آینه
حلقهٔ مه همچنان بنمود صبح
۱۲گوئی اندر بر حمایل چرخ را
خنجر شاه اخستان بنمود صبح
۱۳سام کیخسرو مکان در شرق و غرب
خضر اسکندر نشان در شرق و غرب
۱۴صبح خیزان وام جان درخواستند
داد عمری زآسمان درخواستند
۱۵پیش کهآن قرّا شود سَبّوح خوان
در صبوح عیش جان درخواستند
۱۶در مناجاتی که سرمستان کنند
جرم آن سبّوح خوان درخواستند
۱۷نازنینانی که دیر آگه شدند
زود جام زرفشان درخواستند
۱۸چون به خوابی صبح ازیشان فوت شد
روز را رطل گران درخواستند
۱۹گر قدحهای صبوحی شد ز دست
هم به رطلی عذر آن درخواستند
۲۰چون نهنگان از پی دریاکشی
ساغر کشتی نشان درخواستند
۲۱کوه زَهره عاشقانند اینچنین
کآتشین دریا چنان درخواستند
۲۲از زکات جرعهٔ دریاکشان
مفلسان گنج روان درخواستند
۲۳جور خواران را جهان انصاف داد
کز خود انصاف جهان درخواستند
۲۴ساقیان نیز از پی یک بوس خشک
با زر تر نقد جان درخواستند
۲۵چون کناری را بها گفتیم چند
صد بهای کاویان درخواستند
۲۶چرخ و انجم بر طراز روز نو
کنیت شاه اخستان درخواستند
۲۷بوالمظفر ظل حق چون آفتاب
مالک الملک جهان در شرق و غرب
۲۸پند آن پیر مغان یاد آورید
بانگ مرغ زند خوان یاد آورید
۲۹دجله دجله تا خط بغداد جام
میْ دهید و از کیان یاد آورد
۳۰خفتگان را در صبوح آگه کنید
پیل را هندوستان یاد آورید
۳۱دانهٔ مرغ بهشتی دردهید
مرغ جان را زآشیان یاد آورید
۳۲بر شما بادا که خون رز خورید
خاکیان را در میان یاد آورید
۳۳خوان نهید و خوانچهٔ مستان کنید
بیخودان را زیر خوان یادآورید
۳۴چون ز جرعه خاک را رنگی دهید
هم به بوئی زآسمان یاد آورید
۳۵خاص را در آستین جا کردهاید
عام را بر آستان یاد آورید
۳۶کعبتین را گر سه شش خواهید نقش
نام رندان بر زبان یاد آورید
۳۷دوستان تشنه لب را زیر خاک
از نسیم جرعهدان یاد آورید
۳۸در شبستان چون زمانی خوش بُوید
از شبیخون زمان یاد آورید
۳۹روز شادی را شب غم در قفاست
چون در این باشید از آن یاد آورید
۴۰جام زر افشان به خاقانی دهید
خاطرش را دُرفشان یاد آورید
۴۱راویان را بر زبان تهنیت
مدحت شاه اخستان یاد آورید
۴۲کسری اسلام، خاقان کبیر
خسرو سلطان نشان در شرق و غرب
۴۳راز مستان از میان بیرون فتاد
الصبوح آواز آن بیرون فتاد
۴۴ساقی از قیفال خُم میراند خون
طشت زرین زآسمان بیرون فتاد
۴۵زاهد کوه آستینی برفشاند
زو کلیدِ خمستان بیرون فتاد
۴۶صوفی قرّا کبودی چاک زد
ساغریش از بادبان بیرون فتاد
۴۷باد، دستار مؤذن درربود
کعبتینی از میان بیرون فتاد
۴۸سُبحه در کف میگذشتم بامداد
بانگ ناقوس مغان بیرون فتاد
۴۹مُصحفی در بر حمایل داشتم
می فروشی از دکان بیرون فتاد
۵۰بند زر از مّصحفم در وجه می
بستد و راز نهان بیرون فتاد
۵۱پشت خم در خم شدم وز درد خام
خوردم و هوش از روان بیرون فتاد
۵۲یک نشان از درد بر دُرّاعه ماند
دوستی دید و نشان بیرون فتاد
۵۳دشمنان بیرون ندادند این حدیث
این حدیث از دوستان بیرون فتاد
۵۴جور میکش همچنین خاقانیا
خاصه کهانصاف از جهان بیرون فتاد
۵۵کشتی بهروزی از دریای غیب
بر در شاه اخستان بیرون فتاد
۵۶چار ملت را سوم جمشید دان
بل دوم مهدیش خوان در شرق و غرب
۵۷کوس را دیدی فغان برخاسته
بانگ مرغان بین چنان برخاسته
۵۸اختران آبله مانند را
از رخ گردون نشان برخاسته
۵۹شب چو جعد زنگیان کوته شده
وز عذار آسمان برخاسته
۶۰روز چون رخسار ترکان از کمال
خال نقصان از میان برخاسته
۶۱مجلس از جام و تنوره گرم و خوش
باد و آتش زاین و آن برخاسته
۶۲آتش از انگشت بین سر بر زده
روم از هندوستان برخاسته
۶۳نغمهٔ مطرب شده چون نفخ صور
تا قیامت در جهان برخاسته
۶۴می چو عیسی و ز رومی ارغنون
غُنّهٔ انجیلخوان برخاسته
۶۵گوش بربط تا به چوب انباشته
نالهش از راه زبان برخاسته
۶۶نای بیگوش و زبان بسته گلو
از ره چشمش فغان برخاسته
۶۷چنگ بین چون ناقهٔ لیلی وز او
بانگ مجنون هر زمان برخاسته
۶۸بهر دستینه رباب از جام و می
زر و بسد رایگان برخاسته
۶۹لحن زُهره بر دف سیمین ماه
بر در شاه اخستان برخاسته
۷۰رایت و چتر جلال الدین سزد
صبح و شام آسمان در شرق و غرب
۷۱آن نه زلف است آنچنان آویخته
سلسله است از آسمان آویخته
۷۲سلسله گر بهر عدل آویختند
بهر ظلم است او چنان آویخته
۷۳حلقهٔ گوشَت چو عیاران به حلق
زیر زلفت بین نهان آویخته
۷۴در سر زلف گنهکارت نگر
بیگناهان را روان آویخته
۷۵تا سرینت با میان درساخته است
کوهی از مویی روان آویخته
۷۶دل که با بار غمت پیوست هست
مویی از کوه گران آویخته
۷۷هر زمان یاسِج زنان صیادوار
آئی از بازو کمان آویخته
۷۸آهوی چشمت بدان زنجیر زلف
جان شیران جهان آویخته
۷۹عنبرین دستارچه گرد رخت
طوق غبغب در میان آویخته
۸۰فتنه در فتراک تو بسته عنان
دادخواهان در عنان آویخته
۸۱ای به موئی آسمان را از جفا
بر سر من هر زمان آویخته
۸۲در تو آویزم چو مویی کز غمت
شد به مویی کار جان آویخته
۸۳جور بس کن خاصه چون کسری به عدل
شاه، زنجیرِ امان آویخته
۸۴برق تیغش دیدبان در ملک و دین
ابر جودش میزبان در شرق و غرب
۸۵نامرادی را به جان دربستهام
خدمت غم را میان دربستهام
۸۶عالمی پر تیر باران جفاست
بر حقم گر چشم جان دربستهام
۸۷آمدم تسلیم در هرچه آیدم
دیدهٔ امید از آن دربستهام
۸۸سر به تیغ دشمنان دردادهام
در به روی دوستان دربستهام
۸۹روز همجنسان فرو شد لاجرم
روزن دل ز آسمان دربستهام
۹۰سایهٔ خود هم نبینم تا زیَم
آنچنان چشم از جهان دربستهام
۹۱تا دم من گوش من هم نشنود
سوی لب راه فغان دربستهام
۹۲تا نیاید غور این غمها پدید
گریه را راه نهان دربستهام
۹۳هرچه خواهد چرخ گو میکن ز جور
کز مکن گفتن زبان دربستهام
۹۴راز مرغان را سلیمانی نماند
پیش دیوان زآن دهان دربستهام
۹۵بر زبانم مهر مردان کردهاند
همچو طفلان گفت از آن دربستهام
۹۶خاک در لب کرد خاقانی و گفت
دُر فروشی را دکان دربستهام
۹۷همت از کار جهان برداشته
دل به شاه شهنشان دربستهام
۹۸کمترین اقطاع سگبانان اوست
قندهار و قیروان در شرق و غرب
۹۹گر جهان شاه جهان میخواندش
آسمان هم آسمان میخواندش
۱۰۰مَفخَر اول بشر خوانش که دهر
مهدی آخر زمان میخواندش
۱۰۱ز آنکه شیطان سوز و دجال افکن است
آدم مهدی مکان میخواندش
۱۰۲ور صدائی آید از طاق فلک
هم فلک کیوان نشان میخواندش
۱۰۳آهن تیغش دل اعدا بخورد
مردم، آهن خای از آن میخواندش
۱۰۴دیدهای دندان که خاید استخوان
کآدمی هم استخوان میخواندش
۱۰۵خطبهٔ مدحش چو برخوانْد آفتاب
مشتری حرز امان میخواندش
۱۰۶سکهٔ قدرش چو بنوشت آسمان
ماه لوح غیبدان میخواندش
۱۰۷تیغ شه ماند به لوحی کز دو روی
ملک محراب کیان میخواندش
۱۰۸نصرت نو زاده تا با تیغ اوست
چرخ، طفل لوحخوان میخواندش
۱۰۹ابجد تایید بین کز لوح ملک
طفل نصرت چون روان میخواندش
۱۱۰رنگ جبریل است تیغش را که عقل
وحی پیروزی رسان میخواندش
۱۱۱خصم شه تا عدهدار آرزوست
عاقل آبستن نشان میخواندش
۱۱۲در شب و روزش دو خادم روز و شب
جوهر این و عنبر آن در شرق و غرب
۱۱۳دست و شمشیرش چنان بینی به هم
کآفتاب و آسمان بینی به هم
۱۱۴شاه ملت پاسبان را بر فلک
هفت سلطان پاسبان بینی به هم
۱۱۵از نهیبش در چهار ارکان خصم
چار طوفان هر زمان بینی به هم
۱۱۶آب خضر و نار موسی یافت شاه
عزم و حزمش زین و آن بینی به هم
۱۱۷شه سکندر قدر و اندر موکبش
خضر و موسی همعنان بینی به هم
۱۱۸حکم عزرائیل و برهان مسیح
در کف و تیغش عیان بینی به هم
۱۱۹دوست و دشمن را رضا و خشم او
عمر بخش و جان ستان بینی به هم
۱۲۰چون دو نفخ صور در خشم و رضاش
زهر و پازهر روان بینی به هم
۱۲۱خنجر سبزش چو سرخ آید به خون
حِصرم و می را نشان بینی به هم
۱۲۲تا نه بس دیر از کمال عدل شاه
مصر و ری در شابران بینی به هم
۱۲۳از نسیم عدل او هر پنج وقت
چار ملت را امان بینی به هم
۱۲۴بر دعای دولتش در شش جهت
هفت مردان یکزبان بینی به هم
۱۲۵در ریاض عشرتش در هفت روز
هشت جنت نقلدان بینی به هم
۱۲۶کنیتش چون بشمری هر هشت حرف
نه فلک را حرز جان بینی به هم
۱۲۷خاص بهر لشکرش برساخت چرخ
ترک و هندو دیدبان در شرق و غرب
۱۲۸رمحش از طوفان نشان خواهد نمود
معجز نوح از سنان خواهد نمود
۱۲۹تیغ هندیش از مخالف سوختن
در خزر هندوستان خواهد نمود
۱۳۰بر ثبات دولت او تا ابد
جنبش عدلش نشان خواهد نمود
۱۳۱صبحگاهی کز شبیخون ران گشاد
تیغ چون خور خونفشان خواهد نمود
۱۳۲سرخی شام آگهی داده است از آنک
روز خوشی در جهان خواهد نمود
۱۳۳شبروی کرده کلنگ آسا به روز
همچو شاهین کامران خواهد نمود
۱۳۴حلق خصمت در تثاوب جان دهد
کو تمطّی بر کمان خواهد نمود
۱۳۵چون کمان و تیر شد نون والقلم
نشرهٔ فتح این و آن خواهد نمود
۱۳۶جوشن ناخن تنش بدخواه را
تن چو ناخن ز استخوان خواهد نمود
۱۳۷شاه موسی کف چو خنجر برکشد
زیر ران طوری روان خواهد نمود
۱۳۸خصم فرعونی نسب همچون زنان
دوکدان در زیر ران خواهد نمود
۱۳۹پنبه کن ای جان دشمن زآن تنی
کو ز ترکش دوکدان خواهد نمود
۱۴۰سگ گزیده خصم و تیغ شه چو آب
کآتش مرگش عیان خواهد نمود
۱۴۱زلهخوار تیغ و مورِ خوان اوست
وحش و طیر انس و جان در شرق و غرب
۱۴۲زیرکان کهاسرار جان دانستهاند
علم جزوی ز آسمان دانستهاند
۱۴۳از رصدها سیزده سال دگر
خَسْف بادی در جهان دانستهاند
۱۴۴قرنها را حکم پیشی کردهاند
تا قرانها در میان دانستهاند
۱۴۵در سر میزان ز جمع اختران
بیست و یک نوع از قران دانستهاند
۱۴۶نابریده برج خاکی را تمام
برج بادیشان مکان دانستهاند
۱۴۷گرچه هفت اختر به یک جا دیدهاند
جای کیوان بر کران دانستهاند
۱۴۸من یقین دانم که ضد آن بوَد
کهاین حکیمان از گمان دانستهاند
۱۴۹حکمشان باطلتر است از علمشان
کهاختران را کامران دانستهاند
۱۵۰هفت هارون بر در سلطان غیب
از چهسان فرمان روان دانستهاند
۱۵۱هفت بیدق عاجزِ شاه قَدَر
از چهشان لجلاج سان دانستهاند
۱۵۲عارفان اجرام را در راه امر
هفت پیک رایگان دانستهاند
۱۵۳کار پیکان نامه بردن دان و بس
پیک را کی نامهخوان دانستهاند
۱۵۴دفع این طوفان بادی را سبب
دولت شاه اخستان دانستهاند
۱۵۵خاک درگاهش به عرض مصحف است
جای سوگند کیان در شرق و غرب
۱۵۶شاه مغرب کامران ملک باد
آفتاب خاندان ملک باد
۱۵۷پیش او هر تاجداری همچو تاج
پشت خم بر آستان ملک باد
۱۵۸از پی طغرای منشور ظفر
تیر حکمش بر کمان ملک باد
۱۵۹خطّی او همچو خط استوا
ناگزیرِ آسمان ملک باد
۱۶۰ظل کعبش کهاوفتد بر ساق عرش
زاد سرو بوستان ملک باد
۱۶۱تا به جان بینند جنبش سایه را
سایهٔ بالاش جان ملک باد
۱۶۲بهر تعویذ سلاطین از ثناش
اسم اعظم در زبان ملک باد
۱۶۳کام بختش چون دعای مادران
در اجابت همعنان ملک باد
۱۶۴از سر تیغش چو داغ تازیان
ران شیران را نشان ملک باد
۱۶۵بر زبان ملک چون نامش رود
آب حیوان در دهان ملک باد
۱۶۶از شعاع طلعتش در جام می
نجم سعدین در قران ملک باد
۱۶۷بس بَقائم ریخت با عدلش جهان
کهاو چو قائم در جهان ملک باد
۱۶۸فضل یزدان در ضمان عمر اوست
عمر او هم در ضمان ملک باد
۱۶۹بخت بادش پاسبان و اسلام را
بأس عدل پاسبان در شرق و غرب
۱۷۰